الکس کوپر (Alex Cooper) ⭐️
الکس سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. توی ۱۱ سالگی به خاطر شغل مادرش مجبور شدن از استرالیا به کانادا مهاجرت کنن و چند ماه اول اصلاً دوست نداشت اونجا بمونه.
کمکم با پیدا کردن دوستهای جدید عاشق زندگی توی کانادا شد:((
عاشق هاکی روی یخ، پیتزا و موسیقی پاپ بود و از خداحافظی با دوستاش متنفر بود. یه عادت بامزه داشت و هر شهری که میرفت یه آهنربای یخچال میخرید. تابستونها کنار دریاچه قایقسواری میکرد.
برای: https://eitaa.com/Snowgirls ~
سوفیا پارکر (Sophia Parker) ⭐️
سوفیا سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. مادرش خلبان بود و پدرش نویسنده برای همین از بچگی هم عاشق سفر بود هم عاشق کتاب.
توی مدرسه مسئول روزنامه دیواری بود و همیشه دنبال داستانهای جالب میگشت. اولین کراشش پسری بود که توی کتابخونه داوطلبانه کار میکرد و همیشه براش کتاب کنار میذاشت اما هیچوقت بهش نگفت. عاشق قطار، دفترهای جلدسخت، بوی قهوه و غروبهای تابستونی بود و از خداحافظیهای طولانی بدش میاومد. یه عادت بامزه داشت و هر شب قبل از خواب سه مکالمه کوتاه و خوب اون روز رو توی دفترش مینوشت. تابستونها با مادرش به شهرهای مختلف پرواز میکرد و هر جا میرفت یه کارتپستال برای مادربزرگش میفرستاد.
برای: @bokorlo ~
لیا مورگان (Leah Morgan) ⭐️
لیا سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد. از بچگی به خاطر شغل مادرش هر دو سه سال مدرسهش عوض میشد و برای همین خیلی زود دوست پیدا کردن رو یاد گرفته بود.
توی مدرسه همیشه اولین نفری بود که با دانشآموزهای جدید سلام میکرد. عاشق نقاشی، چای هلو و فیلمهای قدیمی بود و از خداحافظی کردن متنفر بود. یه عادت عجیب داشت و از هر دوستی که پیدا میکرد یه عکس چاپشده نگه میداشت و پشتش تاریخ آشناییشون رو مینوشت. تابستونها با دوستاش پیکنیکهای طولانی میرفتن.
برای:https://eitaa.com/Thestoryofrain/2013 ~
نوآ واکر (Noah Walker) ⭐️
نوآ سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد و وقتی فقط چهار سالش بود خواهر کوچکش به دنیا اومد. از همون موقع خودش رو مسئول مراقبت از اون میدونست و هر جا میرفتن دستش رو محکم میگرفت.
توی مدرسه شوخطبع بود اما هیچوقت کسی رو دست نمیانداخت. عاشق بسکتبال، فیلمهای کمدی و ساندویچ کره بادامزمینی بود و از دعوا خوشش نمیاومد. یه عادت بامزه داشت و هر وقت خوشحال میشد آهنگهای قدیمی رو با صدای بلند میخوند حتی اگر نصف شعرش رو اشتباه میگفت. تابستونها با خواهرش بادبادک هوا میکرد.
برای: https://eitaa.com/shrimppp2 ~
ایوان راس (Evan Ross) ⭐️
ایوان سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. وقتی ۱۲ سالش بود، مادرش دوباره ازدواج کرد و اولش اصلاً با ناپدریش کنار نمیاومد اما چند سال بعد خودش میگفت بهترین نصیحتهای زندگیش رو از همون آدم شنیده.
توی مدرسه همیشه برای مسابقات علمی داوطلب میشد، ولی هیچوقت دوست نداشت مرکز توجه باشه. عاشق لگو، مستندهای فضایی و بستنی شکلاتی بود و از بینظمی بدش میاومد. یه عادت بامزه داشت و هر ایدهای به ذهنش میرسید روی دستش مینوشت و آخر روز دستش پر از نوشته میشد. تابستونها توی مرکز علمی شهر برای بچهها آزمایشهای ساده انجام میداد.
برای:https://eitaa.com/mrxcollection/2966 ~
گریس نلسون (Grace Nelson) ⭐️
گریس سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد و از بچگی عاشق ستارهها بود. پدرش هر شب تلسکوپ رو روی حیاط میذاشت و با هم صورتهای فلکی رو پیدا میکردن.
توی مدرسه همیشه بهترین نمره رو توی علوم میگرفت، اما از ریاضی خوشش نمیاومد. عاشق شکلات داغ، آسمون شب و کتابهای علمی بود. یه عادت بامزه داشت و هر وقت شهاب میدید بدون استثنا ۵ آرزو میکرد. تابستونها روی پشتبوم میخوابید تا طلوع خورشید رو ببینه.
برای:https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda ~
کالب هریس (Caleb Harris) ⭐️
کالب سال ۱۹۹۷ به دنیا اومد. خانوادهش یه مزرعه کوچیک داشتن و از بچگی قبل از مدرسه به حیوانات غذا میداد.
با اینکه زندگی روستایی داشت عاشق تکنولوژی و بازیهای ویدیویی بود. از آدمهایی که به حیوانات آسیب میزدن متنفر بود. یه عادت عجیب داشت و اسم همه مرغها و گوسفندهای مزرعه رو خودش انتخاب کرده بود و همشون بدون استثنا اسم هایی از جمله جعفر و اکبر و جواد داشتن.
تابستونها صبح زود توی مزرعه کار میکرد و عصرها با دوستاش کنار رودخونه شنا میکرد.
برای: https://eitaa.com/RustyLakeMotel ~
زوئی تامسون (Zoey Thomson) ⭐️
زوئی سال ۲۰۰۱ به دنیا اومد. وقتی ۹ سالش بود، یه مسابقه نقاشی کشوری رو برنده شد اما با اینکه همه فکر میکردن نقاش میشه خودش بعدها عاشق معماری شد.
توی مدرسه همیشه دفترهاش پر از طرح ساختمونهای خیالی بود. عاشق بوی بارون، مداد اتود و بستنی وانیلی بود و از بیدقتی بدش میاومد. تابستونها با پدرش از ساختمانهای قدیمی شهر عکس میگرفت.
برای:https://eitaa.com/joinchat/2868708866Cac29e5c7b2 ~
جیک ریچاردسون (Jake Richardson) ⭐️
جیک سال ۱۹۹۹ به دنیا اومد. از بچگی توی یه خانواده پرجمعیت با چهار برادر بزرگ شد و برای همین تقریباً هیچوقت خونهشون ساکت نبود.
توی مدرسه همه فکر میکردن خیلی رقابتیه ولی بیرون از مسابقهها فوقالعاده مهربون بود. عاشق فوتبال آمریکایی، همبرگر و فیلمهای اکشن بود و از انتظار کشیدن بدش میاومد. یه عادت بامزه داشت و هر وقت استرس میگرفت آدامس میجوید و شاید تا ۱۲ ساعت همون آدامس رو میجوید. تابستونها با برادرهاش مسابقه فوتبال توی حیاط راه میانداختن.
برای: @blackxpearl ~
روبی میچل (Ruby Mitchell) ⭐️
روبی سال ۲۰۰۲ به دنیا اومد و از بچگی عاشق نوشتن داستان بود. توی مدرسه همیشه برای روزنامه مدرسه داستان کوتاه مینوشت اما هیچوقت اسم خودش رو زیرش نمینوشت چون خجالت میکشید.
عاشق چای دارچینی، کتابهای فانتزی و شمعهای معطر بود و از فیلمهای ترسناک فرار میکرد. یه عادت بامزه داشت و آخر هر کتابی که میخوند برای شخصیت اصلی یه نامه مینوشت. تابستونها بیشتر وقتش رو توی کتابخونه میگذروند.
برای:https://eitaa.com/QajarPrintingHouse ~
لیام کلارک (Liam Clark) ⭐️
لیام سال ۱۹۹۸ به دنیا اومد. پدرش آتشنشان بود و مادرش معلم ورزش. از بچگی عاشق دویدن بود و هر سال توی مسابقه خیریه شهر شرکت میکرد.
توی مدرسه کاپیتان تیم دوومیدانی بود اما هیچوقت به بقیه فخر نمیفروخت. عاشق آبلیمو، هوای خنک صبح و موسیقی پاپ بود و از سیگار متنفر بود. یه عادت عجیب داشت و قبل از هر مسابقه بند کفشش رو دقیقاً دو بار باز و بسته میکرد. تابستونها هر روز ساعت شش صبح برای دویدن بیرون میرفت.
برای:https://eitaa.com/joinchat/1132987854C1e4476014f ~
استلا اندرسون (Stella Anderson) ⭐️
استلا سال ۲۰۰۳ به دنیا اومد. از بچگی به خاطر شغل پدرش که عکاس طبیعت بود بیشتر آخر هفتهها توی جنگل یا کنار دریاچه میگذشت.
توی مدرسه عاشق زیستشناسی بود و تقریباً اسم همه پرندههای اطراف شهرش رو بلد بود. عاشق بارون، دوربین آنالوگ و کیک لیمویی بود و از ریختن زباله توی طبیعت واقعاً ناراحت میشد. یه عادت بامزه داشت و از هر سفری یه برگ درخت یا یه پر پیدا میکرد و توی دفتر خاطراتش میچسبوند. تابستونها همراه پدرش برای عکاسی از پرندهها قبل از طلوع آفتاب بیدار میشد و همیشه میگفت: "صبحهای تابستون یه بوی خاص دارن که هیچ فصل دیگهای نداره."
برای:https://eitaa.com/joinchat/1829569783Cb6b35b4c45 ~