می گفت عشق مثل یک بیماری میمونه که تو هر آدمی یک جور بروز میکنه،
یکی بدبین میشه،
یکی مهربون میشه،
یکی غمگین میشه،
یه سری هم از ترس واگیردار بودن رها می کنن میرن!
من تنها حسی که دارم دلتنگیه،
ولی یه سوال مثل خوره افتاده تو سرم،
اگه دیگه دلتنگ کسی نشم چی؟!
| روزبه معین |
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حال شاعر بد حالش کنید
ثواب دارد...
" دنیا به شاعرها بدهکاره "
_آخرین باری که اینجا اومدیم یادته؟!
+ آره ... آخرین باری که همدیگه رو دیدیم همین جا بود ... دقیقا همین میز نشسته بودیم ، فقط الان جامون عوض شده
_ خیلی سال گذشته ... خیلی عوض شدیم ولی اینجا هنوز مثل قدیمه ...
+ کاش نبود ... احساس می کنم تک تک این میز و صندلی ها بهم خیره شدن و دارن سرزنشم میکنن
_ نمی خواد زمین رو بِکنی و خاطره ها رو بیرون بیاری ...
+ یه سوال بپرسم؟
_ آره حتما
+ بعد از من دوباره با کسی اینجا اومدی ؟!
- آره با خیلی ها
+ سخت نبود؟!
_ وقتی قرار بود برای آخرین بار ببینمشون اینجا قرار میگذاشتم ...اینجا جایی بود که یاد گرفته بودم میشه فراموشی گرفت ...یه برمودایی داره که همه ی خاطره ها رو قورت میده... رو همین صندلی می شستم و یادم میومد من مهمتر از اینارو از دست دادم ...
+ یه اعترافی کنم ... من هنوز بهت فکر می کنم ، خیلی زیاد ، گفتم شاید ...
_ ادامه نده چون چیزی عوض نمیشه ... فقط یاد بگیر دنیا خیلی نامرده
+ چرا؟!
_چون وقتی چیزی یا کسی رو با همه ی وجودت می خوای ، نمی تونی داشته باشیش ولی یه روز میرسه که همون رو میتونی داشته باشی ولی دیگه نمی خوایش
| حسین حائریان |
هرگز گمان مبر که دلم را شکسته ای
با هر قدم که دور شدی، استخوان شکست
| احسان افشاری |
اگر در خواب میدیم غمِ روزِ جدایی را
به دل هرگز نمیدادم خیال اشنایی را (:
گاهی فکر میکنم دنیا با همه عظمتش تا چه اندازه میتواند حقیر و بی ارزش باشد.
آدمها از بامِ باورِ ما سقوط میکنند، یکی...یکی.
و قلب بی آلایش ما، تهی از عشق و اعتماد فرو میپاشد، زخم خورده، رنجیده، آرام...آرام
| نیکی فیروزکوهی |
می خوابم؛
غصه در خوابم بیدار می ماند
می خندم
غصه پشت لبهام ناله میکند
عاشقی میکنم
غصه در جانم سرمست چرخ میزند،
آدم به تنهایی
چطور از انبوه اندوه فرار کند و خودش را جا نگذاشته باشد..؟
_
+ مرد باش، می فهمی؟
_ مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند، این یادت باشد.
+ هم بچه باش، هم مرد، اما مال من باش.
| سال بلوا / #عباس_معروفی
مثل یک زخم کهنه بر سینه
رفتهای و نمی روی از یاد...
عاقبت مرد قصه خورد زمین
«عشق»، کنج پیاده رو افتاد...
| سید مهدی موسوی |