7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصاحبه قدیمی با آیت الله طالقانی
@Ancients
حکایت!
شخصی در حال تنگدستی و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب پلو بخوریم و فردا بروم یک من برنج بگیرم، چه قدر روغن برای آن لازم است؟
زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.
مرد با تعجب گفت: چه طور یک من برنج، دو من روغن می خواهد؟!
زن گفت: حالا که ما با خیال پلو می پزیم لااقل بگذار چرب تر بخوریم...
🗞 @Ancients ⏳
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این نوستالژی رو از دست ندید👏
تک تک شما عزیزان تو هر سنی که هستید باهاش خاطره دارید و حتما از دیدنش لذت خواهید برد.
🗞 @Ancients ⏳
قبرستان روستای سفیدچاه از نظر برخی از افراد اولین قبرستان مسلمانان در ایران است. این قبرستان که به اسم سفید چاه یا گورستان سپید معروف است، یکی از اسرارآمیزترین قبرستانهای کشورمان است.
افراد محلی معتقدند اجساد دفن شده در قبرستان سفیدچاه هرگز نمیپوسند. براساس تحقیقات انجام شده خاک سفید قبرستان سفیدچاه آهک بالایی دارد و این درصد بالای آهک زمان فاسد شدن اجساد را به تأخیر میاندازد. قبرهای ایستادهای که با نقوش خاص حکاکی و تزیین شدهاند و در بخش تاریخی قبرستان قرار گرفتهاند، یکی دیگر از جذابیتهای قبرستان سفیدچاه به حساب میآید.
🗞 @Ancients ⏳
بترس از خدا و میازار کَس ؛
ره رستگاری همین است و بَس ...!
فردوسی
🗞 @Ancients ⏳
نگاره اى از کریم خان زند بنیانگذار حکومت زندیه! به همراه سفیر عثمانی که در مقابل وی متواضع ايستاده است؛ اثر استاد ابوالحسن مستوفی در سال 1775
🗞 @Ancients ⏳
نام شئ: لگام (لجام) اسب
جنس: آهن
تاریخ ساخت: قرن 14 تا 11 پیش از میلاد (1400- 1000 پیش از میلاد)
محل کشف: گورستان سیلک کاشان
محل نگهداری: موزه لوور فرانسه
🗞 @Ancients ⏳
شیرین خفته ، بانوی خفته ، یا شیرین خاو!
باورهای مردمی، قصه های عامیانه جذاب ترین عامل برای جذب گردشگران در سراسر دنیاست، قصه های دیو و پری، قصه پهلوانان روئین تن، قصه عشق و وفاداری، قصه ایثار و فداکاری، حماسه ها، اشعار و روایت ها و تجسم تخیلات در سنگ و کوه، صخره و غار، درخت و جنگل آنقدر کشش دارند تا فرسنگ ها فرسنگ، آدمها را به دیدن صخره ای که فرهاد به عشق شیرین تراشیده ببینند، شیرینی که در انتظار فرهاد به خواب رفت وهرگز بیدار نشد اما پیکره خفته او از این انتطار به صخره ای سنگی تبدیل شد؟! مجسمه ای سر بر بالین نهاده در رویایی شیرین! تصویری تخیلی از کوه بیستون که به در قصه های شیرین به دست فرهاد تراشیده شده!؟که هنگام غروب آفتاب در١٠ کیلومتری جاده صحنه به بیستون چشم انداز شاعرانه اش چشم نواز مسافران به دیار شیرین و فرهاد می شود.
🗞 @Ancients ⏳
در شهر همدان، کسى مىخواست زیرزمین خانهاش را تعمیر کند.
در حین تعمیر، به لانه مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود. آنها را برداشت و در کیسهاى ریخت و در بیابان انداخت.
وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچههایش را ندید ، فهمید که صاحبخانه بلایى سر آنها آورده است؛ به همین دلیل کینه او را برداشت.
مار براى انتقام، تمام زهر خود را در کوزه ماستى که در زیرزمین بود، ریخت.
از آن طرف، مرد، از کار خود پشیمان شد و همان روز مارها را به لانهشان بازگرداند . وقتى مار مادر، بچههاى خود را صحیح و سالم دید، به دور کوزه ماست پیچید و آن قدر آن را فشار داد که کوزه شکست و ماستها بر زمین ریخت.
شدت زهر چنان بود که فرش کف خانه را سوراخ کرد.
این کینه مار است، امّا همین مار، وقتى محبّت دید، کار بد خود را جبران کرد، امّا بعضى انسانها آن قدر کینه دارند که هر چه محبّت ببینند، ذرّهاى از کینهشان کم نمیشود!
🗞 @Ancients ⏳
بخونید قشنگه! از قدیم گفتن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش همسفر شو !
یکی از دوستام یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز. گفتم: منم کار دارم باهات میام.
1- سر وعده اومد در خونه مون، سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید. گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول
2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از دکه یه چیز خوردنی برا تو راه بگیریم. من رفتم از دکه اولی بخرم گفت بیا از اون یکی بخریم. گفتم: چه فرقی داره؟! گفت: اون مشتریهاش کمتره، تا کسب اونم بگرده...
3- ایستگاه خروجی شهر گفتم صبر کن دو تا مسافر سوار کنیم هزینه بنزین در بیاد. گفت: این مسافرکش ها منتظر مسافرن، گناه دارن، روزیشون کم میشه.
4- بین راه یه مسافر فقیری دست بلند کرد. اونو سوار کرد. مسیرش کوتاه بود؛ پول که ازش نگرفت، 5 هزار تومن هم بهش داد. گفتم رفیق معتاد بود ها! گفت: باشه اینها قربانی دنیاطلبان روزگار هستن. مهم اینه که من به نیت خشنودی خدا این کار را کردم.
5- رسیدیم کنار قبرستان شهر، یه آدم حدود چهل ساله یه مشما قارچ کوهی دستش بود. بهش گفت: همش چند؟ گفت: 13هزار تومن. ازش خرید. گفتم: رفیق اینقدر ارزش نداشتا. گفت میدونم میخواستم روزیش تامین بشه.
6- رسیدیم شيراز، پشت چراغ قرمز یه بچه 10ساله چندتا دستمال کاغذی داشبوردی دستش بود. گفت 4 تا 5 هزارتومن. 4 تا ازش خرید. گفتم رفیق اینقد نمیارزید! گفت: میدونم. گناه داره تو آفتاب وایساده!
7- از روی یک پل هوایی رد میشدیم، یه پیرمرد دستگاه وزنه (ترازو) جلوش بود. یه کم رد شدیم، یه دفعه برگشت گفت میای خودمونو وزن کنیم؟ گفتم: من وزنمو میدونم چقدره. گفت باشه منم میدونم اگه همه مثل من و تو اینجوری باشن این پیرمرد روزیش از کجا تامین بشه؟! گفتم باشه یه پولی بهش بده بریم. گفت نه، غرورش میشکنه، میشه گدایی! اینجوری میگه کاسبی کردم.
8- یه گدایی دست دراز کرد. یه پول خورد بهش داد. گفتم: رفیق اینها حقه بازنا. گفت: ما هیچ حاجتمندی را رد نمیکنم. مبادا نیازمندی را رد کرده باشیم.
9- اگه میخواستم در مورد یکی حرف بزنم بحث رو عوض میکرد، میگفت شاید اون شخص راضی نباشه در موردش حرف بزنیم و غیبتش رو کنیم...
10- یکی بهش زنگ زد گفت پول واریز نکردی؟! گفتم: رفیق، بچه هات بودن؟ گفت: نه، یه بچه فقیر از سازمان خیریه رو حمایت مالی کردم. اون بود زنگ زد. گفتم: چند بهش میدی؟! گفت سه مرحله در یک سال 900 هزار تومن. اولِ مهر، عید و تابستان سه تا سیصدتومن.
11- تو راه برگشت هم از سه تا کودک آویشن کوهی خرید. گفت اگر فقط از یکیشون بخرم اون یکی دلش میشکنه.
میدونین من تو این سفر چقد خرج کردم؟!
10 هزار تومن! یه بستنی برا رفیقم خریدم چون همینقدر بیشتر پول نقد تو جیبم نبود. من کارت داشتم رفیقم پول نقد تو جیبش گذاشته بود. به من اجازه نمیداد حساب کنم.
میدونین شغل رفیق من چه بود؟! برق کش، لوله کش، تعمیرکارِ یخچال و کولر و آبگرمکن بود و یه مغازه کوچک داشت.
میدونین چه ماشینی داشت؟! پراید مدل 87
میدونین چن سالش بود؟!
34 سال
میدونین من چه کاره بودم؟!
کارمند بودم، باغ هم داشتم.
میدونین چه ماشینی داشتم؟
206 صندوق دار؛ کلک زدم گفتم خرابه که اون ماشینشو بیاره!
دوستم یه جمله گفت که به دلم نشست: بنده مخلص خدا بودن به حرکته نه ادعا
بعضیها بزرگوار به دنیا اومدن تا دیگران هم ازشون چیزایی یاد بگیرند، راستی چند تا از ماها بنده مخلص خداییم؟
🗞 @Ancients ⏳
شاهعباس نشسته در ایوان پردیس
اثر میرزا آقا امامی، قرن ۱۴خورشیدی
🗞 @Ancients ⏳