eitaa logo
تاریخ ایران و جهان باستان
139.4هزار دنبال‌کننده
43.9هزار عکس
6.4هزار ویدیو
15 فایل
ملتی که تاریخ خود را نداند، مجبور به تکرار آن است هر روز با مطالب جالب سیاسی و تاریخی 💐💐 پذیرش تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/4048027657C227a3cbb22
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از غم انگیزترین عکسهای حیات وحش را ایگور آلتونا گرفت! عکسی که عکس سال نشنال جئوگرافی شد! پلنگ مادری که میمون مادر را شکار می کند تا برای بچه های خود ببرد! بچه های پلنگ هم با بچه میمون تمرین شکار کردند و بعد بچه میمون را کشتند!😔 🗞 @Ancients
احمدامین سلیم متخصصِ تاریخ آسیای غربی باستان و مصرِ قدیم، علاوه بر تبیینِ سیاست حکیمانه و آرام کوروش (نسبت به روش‌های ویرانگرِ شاهان آشوری و بابلی و امثال ایشان) چنین می‌افزاید که گسترشِ قلمروِ او سببِ گسترشِ مسیرهای تجاری نیز شد و از سوی بازرگانان موردِ استقبال قرار می‌گرفت. زیرا زمینه‌های جدیدی در این گستره‌ی جدید پیدا کردند. همچنین درباره‌ی سقوطِ بابل بیان می‌کند که بابل بدونِ مقاومتِ جدی فتح شد. کوروش به گونه‌ای رفتار کرد که گویی یکی از خودِ بابلیان است. 🗞 @Ancients
خوش اخلاقی، لطف نیست؛ بلکه وظیفه شماست! باجمله "من اخلاقم اينجوريه ديگه"؛ بدخلقی رو توجيه نکنید. محبت ؛وظیفه شماست! کم کاری نکنید. چون دیگران نمیدانند و نمی خواهند بدانند و اهمیت هم نمیدهند که شما کی هستید پس لطفا خودتان باشید..! الهی قمشه ای 🗞 @Ancients
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنگ جهانی صفر، جنگی که جنگهای جهانی اول و دوم را کلید زد. 🗞 @Ancients
بَچِه بودی بیشتَر چِه بآزی میکَردی؟ گاهی نیش خوردیم ، گاهی بالا رفتیم ، زندگی تداعی می‌کند بازی مارو پله را ... 🗞 @Ancients
🔹بعد از واقعه شهریور ۱۳۲۰ و تسخیر چند روزه ایرانِ رضاشاه توسط متفقین ⚠️سال ۱۳۲۲ رزولت (رئیس جمهور امریکا ) و چرچیل (نخست وزیر بریتانیا) به ایران آمدند و درباره رضاشاه چنین گفتند We brought him, We took him خودمان او را آوردیم و خودمان او را برداشتیم @ancients
محاسبات معمار قلعه جیایوگوآن که در سال 1372 کنار دیوار چین ساخته شد بقدری دقیق بود که تعداد آجرها را قبل از ساخت اعلام کرد. وقتی به او اعتراض شد یک آجر اضافه کرد که البته آن آجر اضافه هیچگاه استفاده نشد! 🗞 @Ancients
کارت مراجعه مجانی به پزشک برای افراد کم بضاعت ؛ شیراز سال ۱۳۳۱ 🗞 @Ancients
دلا یاران سه قسمند گر بدانی زبانی اند و نانی اند و جانی به نانی نان بده از در برانش محبت کن به یاران زبانی ولیکن یار جانی را نگه دار به پایش جان بده تا میتوانی ... 👤مولانا 🗞 @Ancients
عشق واقعی و زیبا در بیمارستان چند روزی که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم… چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم. یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم. در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور مسخره بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد. 🗞 @Ancients
عکس خاطره انگیز از تهران قدیم در دهه ۵۰ شمسی 🗞 @Ancients