ازمخوفترین سربازان آلمانی یکی ازافرادمحبوب هیتلرسربازی بود به نام fritz christenبود که درطول جنگ درعرض 3 روز به تنهایی 100نفرسرباز روسی راکشت و 13 تانک رامنهدم کرد.
🗞 @Ancients ⏳
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جشن کریسمس، کپی برداری از شب چله ایرانی!!
تهیه شده توسط مجید محمودخانی
@ancients
شاید یکی از زیباترین تمبرهای ایران
تمبر ۱۰ قرانی مالیه ناصری در سال ۱۲۶۰ خورشیدی باشد ؛ منقش به نام ایران...
🗞 @Ancients ⏳
21.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یلدا؛ شبی که ماه و خورشید به هم رسیدند
@ancients
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حقایقی در مورد غرق شدن تایتانیک که تا بحال نشنیده اید
🗞 @Ancients ⏳
چیزایی که بهت آسیب زدن رو فراموش کن
ولی هیچوقت درسی رو که بهت ياد دادنُ
از خاطر نبر ...
🗞 @Ancients ⏳
در شب چله، جا دارد یادی کنیم از یکی از کهنترین میوههای ایرانی یعنی انار
انار و گل انار (گلنار) جایگاه ویژهای در تاریخ و فرهنگ و ادبیات ایرانیان دارد
به گلنار ماند همی چهر تو
ز شادی بخندد دل از مهر تو
فردوسی
پن: نقشبرجسته خشایارشا و ولیعدش داریوش با گل انار در دست/ تخت جمشید
برخی از اساتید اروپایی در سالهای دور هنگام شناسایی این گل، اشتباه کرده و آن را گل نیلوفر آبی ذکر کرده بودند که طبیعی هم است، انار و گل انار و کلا میوه انار برای بسیاری در جهان تا چند ده سال گذشته، ناشناخته بود چون میوهای اختصاصی فلات ایران است.
بزرگانی بمانند استاد شاپور شهبازی روشن گفتهاند که این گل، انار است، بزرگواران، به تشابه بسیار تصویر گل انار و نقش برجسته دقت بفرمایید.
@Ancients
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بادگیر
از دیرباز در نقاط گرم ایران برای خنک کردن ساختمانها از بادگیر یا کولر طبیعی استفاده میکردند.
در شهرهای گوناگون بادگیرها را به شکل و اندازه های مختلف می سازند اما اساس کارشان یکی است: باد را بگیرد، جهتش را تغییر دهد، به پایین و درون خانه هدایت کند و با گردش درآوردن هوا خانه را خنک کند.
این انیمیشن طرز کار بادگیر باغ دولت آباد یزد (بلندترین بادگیر ایران) است.
🗞 @Ancients ⏳
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میو میو عوض میشه 😻
با صدای استاد جواد پزشکیان 💚
محصول ۱۹۹۳ ژاپن
🗞 @Ancients ⏳
17.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نخستین سکه طلای ایران
🗞 @Ancients ⏳
«پلیس جنوب» نیرویی نظامی بود که انگلیسیها در اواخر جنگ جهانی اول در مناطقی از جنوب ایران، بهویژه در نیریز، کرمان و شیراز تشکیل دادند.
مورخین عده نفرات این نیرو را تا حدود ۵۶۰۰ نفر ذکر کردهاند که از سربازان مستعمرههاي آسیایی بریتانیا به ویژه قوای هندی و عدهای سرباز ایرانی تأمین شده بود.
فرمانده این نیرو ژنرال «سِر پرسی سایکس» بود.
حضور این نیروها در خاک ایران که در سایه ضعف دولت قاجاری صورت گرفت، نقض آشکار تمامیت ارضی ایران بود.
پلیس جنوب سرانجام در نتیجه مخالفت ایرانیان و تغییر سیاست بریتانیا منحل گردید. مبارزات ایل قشقایی به فرماندهی صولت الدوله هم برای مخالفت با این نیرو آغاز شد.
توضیح عکس: افسران پلیس جنوب اتباع انگلیس و کارکنان ایرانی کنسولگری انگلستان در شیراز در زمان جنگ بین الملل اول از جمله سر گاف کنسول انگلیس شیراز و سر پرسی سایکس فرمانده پلیس جنوب
🗞 @Ancients ⏳
روایتی هست که میگوید:
خواجه شمسالدین محمد؛ شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبارو بنام شاخ نبات.
در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده میشد و شمسالدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش میداد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج میکنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!"
100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمیآمد که بتوانند این پول را فراهم کنند
عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند
در بین خواستگاران خواجه شمسالدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند.
او کار خود را بیشتر کرد و شبها نیز به مسجد میرفت و راز و نیاز میکرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.
شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمسالدین شوهر من است. شمسالدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد.
اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمسالدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز میگشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شدهام، نمیتوانم این کار را انجام دهم
اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمسالدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه میبینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه میبینی؟
گفت: حس میکنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه میبینی؟ گفت :حس میکنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آیندهی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت!
تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسانالغیب و حافظ را به او داد.
(لسانالغیب چون از آینده مردم میگفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود)
تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما...
حافظ او را نخواست و گفت: زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمیخورد...
تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند.
🗞 @Ancients ⏳