آندیا!
«بگو… میان آنهمه سیگار، نخی هم به یاد من سوخت؟»
بگو در میانِ آن همه خندههای بیحالِ مستی ؛
آهی هم به یادِ من کشیدی؟
جرعت نمیکنم آیندهات را با زندگی ناپایدارِ خودم پیوند دهم. من تنها ماندهام ، با امیدهای از دست رفته و کوششهای بیحاصل.
یسری از آدمای زندگیم فصلین؛
الان هستن چن وقت دیگه نیستن یا الان نیستن چند وقت دیگه میان.