eitaa logo
انجمن راویان فتح البرز
284 دنبال‌کننده
8.5هزار عکس
4.1هزار ویدیو
329 فایل
فعال در عرصه روایتگری و راهیان نور ارتباط با ادمین @saleh425
مشاهده در ایتا
دانلود
22.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢فیلم/ یادمان شهدای عملیات سیدالشهدا (ع) ♦️دهم اردیبهشت سال ۱۳۶۵، ارتش بعث با هدف تصرف منطقه عملیاتی فکه، به خطوط پدافندی ایران هجوم آورد و توانست تا عمق ۱۱ کیلومتری پیش‌روی کند. مأموریت مقابله با دشمن به لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) واگذار شد. ♦️ غروب ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۵ رزمندگان از میان تپه‌های رملی شروع به پیشروی کردند. ♦️در این عملیات، فرمانده گردان علی اصغر (ع) حسین اسکندرلو که موقعیت گردانش را در خطر دید، تصمیم گرفت عاشورایی بجنگد و در همان شب به همراه150 رزمنده دیگر به شهادت رسیدند تا در نهایت توانستند پیش‌روی دشمن را متوقف سازند و آنان را به عقب برانند. @khadem_koolebar
هدایت شده از آلبوم خاطرات
15.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔼 آلبوم خاطرات رزمندگان لشکر ده حضرت سیدالشهدا علیه السلام ✅ مجموعه عکس های ناب رزمندگان لشکر ده حضرت سیدالشهدا علیه السلام در زمان جنگ و عملیات های مختلف 📷 جهت بازدید و دریافت عکسهای شهدا و دوستان خود به آدرس کانال آلبوم خاطرات مراجعه فرمائید : http://eitaa.com/photo_430
🌹یادبود شهیدان گرانقدر بهروز واحدی و مصطفی پیران سخنران: شیخ جواد نوری روایتگری: سید ایمان یاراحمدی با نوای: کربلایی امیر طلا جوران 🗓یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ ساعت ۲۰ چهارراه مصباح خیابان رنجی جنوبی مسجد اسلامی 🌕قرار گاه شهید مصطفی پیران
تماشا کن . . اخلاص را میبینی ؟ روز همین است.نه به لباست نگاه میکنن ، نه به رنگ پوست و نه تیپ و و پست مقامت... فقط زوم رو اعمال مونن... آره ، اونجا مثل اینجا نیست. مخلص هارو می‌خرن.
🔷 ۱۶ اردیبهشت سالروز حماسه شهدای مدافع حرم استان مازندران در کربلای خانطومان سوریه تا ابد گرامی باد. ♦️شهید آوینی: «آنگاه که چشم به روز گشودیم، خود را فرسنگ ها دور از شهر خانه مالوف، اما در پناه حق یافتیم! شهر و خانه تمثیل سکونند و دشواری هجرت، در دل کندن از خانه عادات و دیار تعلقاتی است که با آنها انس داریم و چگونه پای سلوک در طریق حق گذارد آنکه توان هجرت ندارد؟ آوارگی، شـرط انس گرفتن با حق است.» 🔸منبع: کتاب «گنجینه آسمانی»
5.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ۱۶ اردیبهشت سالروز شهادت ۱۳ کبوتر عاشق استان مازندران در کربلای خانطومان سوریه گرامی باد. 🔸اگر می خواهید بدانید که در خانطومان دقیقاً چه خبر بوده است، این کلیپ دو دقیقه ای از مکالمه بیسیم شهید حسین مشتاقی از شهرستان نکا و شهید سیدرضا طاهر از روستای هریکنده بابل که مربوط به لحظاتی قبل از شهادت آنان است را گوش کنید. قابل توجه کسانی که می گویند: «کشتید ما را با ما امنیت داریم ما امنیت داریم گفتنتان!»
16.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥مادر٣شهیدکه دربیمارستان زیرتیغ جراحی دوام نیاورد وبیش از٢ساعت ازمرگش گذشته بود باصحبت هایی که درآن عالم با سه فرزند شهیدش داشت مجددروح به بدنش بازگشت 🔹️لطفا"قبل از دیدن این کلیپ هدیه به ارواح مطهر شهدا چهارده صلوات🌹🌹 بفرست برای هرکس که بهش علاقه داری و نیاز به آرامش داره 🇮🇷 گلچین سیاسی 🆔 @Golchinseyasy
🗯شهیدی بود که همیشه ذکرش‌ این‌ بود، نمی‌دانم‌ شعر خودش‌ بود یاغیر. 🌷یابن‌الزهرا..یا بیا یک‌ نگاهی به من‌ کن یا به دستت‌ مرا در کفن‌ کن. ▫️از بس‌ این‌ شهید به امام‌ زمان عجل‌الله تعالی‌فرجه علاقه داشت‌.به دوست‌ روحانی خود وصیت‌ می‌کند.اگر من‌ شهید شدم‌ دوست‌ دارم‌ در مجلس ختم‌ من‌ تو سخنرانی کنی. ▫️روحانی می‌گوید: ما از جبهه برگشتیم‌ وقتی آمدیم‌ دیدیم عکس‌ شهید را زده‌اند. پیش‌ پدر و مادرش‌ آمدم‌ گفتم: این‌ شهید چنین‌ وصیتی کرده‌ است‌ آیا من می‌توانم‌ در مجلس‌ ختم‌ او سخنرانی کنم آنان‌ اجازه‌ دادند..در مجلس‌ سخنرانی کردم‌ بعد گفتم‌ ذکر شهید این‌ بوده‌ است: یابن‌الزهرا..یا بیا یک‌ نگاهی به من‌ کن یا به دستت‌ مرا در کفن‌ کن ▫️وقتی‌ این‌ جمله را گفتم، یک‌ نفر بلند شد و‌ شروع‌ کرد فریاد زدن. وقتی آرام‌ شد گفت: من‌ غسال‌ هستم‌ دیشب‌ آخرهای شب به من‌ گفتند: یکی از شهدا فردا باید تشییع شود و چون‌ پشت‌ جبهه شهید شده‌ است باید او را غسل‌ دهی. وقتی که می‌خواستم‌ این‌ شهید را کفن‌ کنم دیدم‌ یک‌ شخص‌ بزرگواری وارد شد.گفت: برو بیرون‌ من‌ خودم‌ باید این‌ شهید را کفن‌ کنم. من‌ رفتم‌ در وسط‌ راه‌ با خود گفتم‌ این شخص‌ که بود و چرا مرا بیرون‌ کرد !؟باعجله برگشتم‌ و دیدم این‌ شهید کفن‌ شده‌ و تمام‌ فضای غسالخانه بوی عطر گرفته بود. از دیشب‌ نمی‌دانستم‌ رمز این‌ جریان‌ چه بود. اما حالا فهمیدم.نشناختم😔 📚منبع: کتاب‌ روایت‌ مقدس‌ ص۹۶ ✍به نقل‌ از نگارنده‌ کتاب"میرمهر" سید‌ مسعود پور سیدآقایی
وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه‌ها خالی‌ هستن. باید تا هور می‌رفتم، زورم اومد. یه بسیجی اون اطراف بود. گفتم دستت درد نکنه؛ این آفتابه رو آب می‌کنی؟ رفت و اومد. آبش کثیف بود. گفتم برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب می‌کردی، تمیزتر بود! دوباره آفتابه رو برداشت و رفت. بعدها شناختمش. زین‌الدین بود؛ فرمانده لشکر!!!