یک عمر،
مدیونیم
به شما .....
دلاورمردان #ارتش ج.ا.ا 💕
دوران #دفاع_مقدس 🌱
تصویری از حضور آیتالله سید علی خامنهای نماینده وقت امام در شورای عالی دفاع و امام جمعه وقت تهران در دیدار با رزمندگان ارتش در جبهه
4.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 دفاع ماندگار...
🎞 بازدید آیت الله خامنه ای از جبهه // دوران جنگ تحمیلی
🌿 سخنرانی در جمع رزمندگان اسلام
🚩 نقش ایمان در پیروزی ها
6.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 یقین به وعده الهی
🌴 اِنَّ مَعیَ رَبی...
▫️به واللهالعظیم، من از روز اول جنگ یک روز هم ناامید نشدم
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 بر خدا توکل کن
و صبر داشته باش...
🌷 شهید آوینی
زمین کارزار، به پهنای
سجادهای خاکی
برای پرواز تا خدا
.
... و سلاحی در دست، برای جهاد در راه خدا...
🌱 #روحی_به_بزرگی_آسمان
دوران دفاع مقدس
12.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک فنجان کتاب☕📖
🔶️ برشی از کتاب من میترا نیستم
روایت زندگی شهید زینب کمایی
💠روایت اول: کبری طالب نژاد(مادر شهید)
قسمت سوم:
چهارده سال و نیم داشتم که مستأجر خانه مادرم جعفر را معرفی کرد. او به خواستگاری آمد و دل پدر و مادرم را به دست آورد. آن زمان سن قانونی برای ازدواج پانزده سال بود. جعفر شش ماه منتظر ماند تا من به سن قانونی رسیدم و توانستيم عقد کنیم. خدا وکیلی تا روز عقد نه جعفر را دیده بودم و نه میشناختمش. زمان ما عروسیها این طوری بود؛ همه ندیده و نشناخته زن و شوهر میشدند. چند ماه اول بعد از عروسی در یکی از اتاقهای خانه مادرم ساکن بودیم بعد از مدتی جعفر در ایستگاه شش آبادان در یک كُواتِر* کارگری اتاقی اجاره کرد. اوایل زندگی مادر شوهرم با ما زندگی می.کرد جعفر کارگر شرکت نفت بود ولی هنوز امتیاز کافی نداشت و باید چند سال کار میکرد تا به ما خانه شرکتی بدهند. چند سال در اتاقهای اجارهای زندگی کردیم. مهران و مهرداد و مهری و مینا و شهلا در خانه اجارهای به دنیا آمدند.
هر وقت حامله میشدم برای زایمان به خانه مادرم در احمد آباد می رفتم یک قابله خانگی به نام «جیران» میآمدو بچه را بهدنیا میآورد. بابای مهران حسابی به جیران میرسید و هوای او را داشت. بعد از فارغ شدن من به جز پول مقداری خرت و پرت مثل قند و شکر و چای و پارچه به جیران هدیه میداد.
سر بچه ششم باردار بودم که یک خانه شرکتی دو اتاقه در ایستگاه چهار فرح ،آباد کوچه ،ده پشت درمانگاه شرکت نفت به ما دادند. خانه ما نبش خیابان بود همه میدانستیم که قدمِ تو راهی خیر بوده که بعد از سالها از مستأجری و اثاث کشی نجات پیدا کردیم از آن به بعد خانهای مستقل دستمان بود و این آخر خوشبختی و راحتی برای خانواده هشت نفره ما بود.
* به خانههای سازمانی شرکت نفت کواتر میگویند. دور تا دور کواترها به جای دیواره شمشادهای بلند کشیده شده و هر کواتر دارای یک حیاط و یک باغ است.
ادامه دارد...
یک فنجان کتاب☕📖
🔶️ برشی از کتاب من میترا نیستم
روایت زندگی شهید زینب کمایی
💠 روایت اول: کبری طالبنژاد(مادر شهید)
قسمت چهارم:
مدتی بعد از اثاث کشی به خانه جدید درد زایمان سراغم آمد دو روز تمام درد کشیدم جیران کاری از دستش برنمیآمد برای اولین بار و بعد از پنج زایمان در خانه من را به مطب خانم دکتر مهری بردند. خانم مهری آمپولی به من زد. به خانه برگشتم و مشغول کارهای خانه شدم نزدیک اذان مغرب حالم آنقدر بد شد که حتی نتوانستم خودم را به خانه مادرم برسانم، جعفر رفت و جیران را آورد. در غروب یک شب گرم خرداد ماه برای ششمین بار مادر شدم و خدا یک دختر قشنگ نصیبم کرد. جیران به نوبت او را در بغل بچه ها گذاشت و به هر کدامشان یک شکلات داد. هر كدام از بچهها که به دنیا میآمدند جعفر یا مادرم برایشان اسم انتخاب میکردند، جعفر حق پدری داشت و مادرم هم یک عمر آرزوی مادر شدن داشت و همه دلخوشی زندگیاش من و بچههایم بودیم نمیتوانستم دل مادرم را بشکنم.
چند سال بعد از تولد زینب، خدا یک پسر به ما داد جعفر اسمش را شهرام گذاشت. دخترها عاشق شهرام بودند، او سفید و تپل بود. خواهرهایش لحظهای او را زمین نمیگذاشتند قبل از تولد شهرام ما به خانهای نزدیک مسجد فرح آباد رفتیم؛ یک خانه شرکتی سه اتاقه در آن خانه واقعا راحت بودیم. من قبل از رسیدن به سی سالگی هفت تا بچه داشتم، عشق میکردم وقتی بازی کردن و خوردن و خوابیدن و گریهها و خندههای بچههایم را میدیدم.
ادامه دارد...
عکس:
ایستاده از راست: شهلا، مهری، مادر شهید، مینا، مهران
نشسته: زینب، شهرام
7.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 ۲۱ آبان سالروز شهادت پدر موشکی ایران، شهید طهرانی مقدم و صحبتهای توحیدی ایشان در هنگام ساخت موشک برای شاگردان خود!
♦️شهید آوینی: «بچهها متواضعانه و بیغرور میدانند که نهایت تکامل انسان این است که وجود خویش را وقف تحقق اراده الهی کند و نه اینکه معاذالله خدا برای تحقق اراده خویش به تو نیازی داشته باشد؛ نه، هرچه هست باز هم برای توست. شیطان حاکمیت خود را در جهان بر ضعف و ترس انسانها بنا کرده است و این بچهها این مطلب را خیلی خوب از امام خویش آموختهاند. اگر نترسی و ضعف خویش را با کمال خلیفة اللهی جبران کنی، شیطان شکست خواهد خورد و اینجا صحنه تحقق همین معناست.»
🔸منبع: کتاب «گنجینه آسمانی»
#داستان_موشک
خاطرات رحیم صفوی👇
در سال ۱۳۶۳، آقای رفیقدوست (وزیر وقت سپاه) و بنده به سوریه و لیبی رفتیم. رئیسجمهور آنزمان، حضرت آیتالله خامنهای، گفتند: اگر بتوانید چند موشک از آنها بگیرید و بیاورید که ما جواب موشکهای عراق را بدهیم،خوب است
ما پیش حافظ اسد، رئیسجمهور سوریه، رفتیم و من روی نقشه عملیات بیتالمقدس که باخودم برده بودم،یک ساعت برای اوتوضیح دادم. او هم سؤالهای تخصصی ودقیق نظامی میپرسید؛ مثلاً میگفت: اینجا لشکر چندم عراق مستقر بود؟شما چطور ارتش عراق را محاصره کردید؟
هرسؤالی که میپرسید، من بخوبی جواب میدادم. آن موقع هم یک لباس ساده پاسداری تنمان بود.حافظ اسد نگاهی به من کرد و گفت: در کدام دانشگاه نظامی آموزشدیدهاید؟ گفتیم در دانشگاه جنگ آموزشدیدهایم؛ دانشگاه عملی
وقتی رفیقدوست گفت:تعدادی موشک بما بدهید،اسد با برخوردی صمیمی گفت: شورویها از ما تعهد گرفتهان که موشکهایمان را بکشور ثالث ندهیم.ما بشما آموزش میدهیم
ما حسن طهرانی مقدم و ۲۳نفر از نیروهای مستعد توپخانه سپاه را بسوریه فرستادیم تا آموزش موشکی ببینند. از سوریه هم به لیبی رفتیم و با معمر قذافی و سرگرد جلود، معاون ، ملاقات کردیم
قذافی قبول کرد که بیست تا سی فروند موشک و دو سایت پرتاب موشک به ایران بدهد. وقتی موشکهای اسکاد بی وارد ایران شد،آیتالله خامنهای فرمودند: دو فروند موشک را باز کنید و شروع به نمونهسازی از روی آنها بکنید.همین پایه صنایع موشکی سپاه شد که الآن خودکفا شده است
دشمنان ما از این قدرت بسیار وحشت دارند.چون همه پایگاههای نظامی آنها در برد موشکی نیروی هوافضای سپاه قرار دارند