از وقتی كه رفته، يك دغدغه تازه پيدا كردم كه هر سال بيشتر آزارم مىدهد. مىترسم كم كم فراموش كنم. مىترسم كم كم عاقل شوم و تسليم دنياى بی افسانه و بى خيال امروز شوم و همه چیز را از یاد ببرم. مى ترسم كرشمه و لبخندش را ازياد ببرم و خشم و اخمش را.
مىترسم از یاد ببرم كه افسانهاى زنده بود و در واقعيت تصرف مى كرد و به ما نشان مىداد پيامبران دروغ نبودهاند و آن معصوم كه منتظرش هستيم، مىآيد...
اين کلمات رو بهروز افخمى، بیش از ٣٥ سال پيش براى آقا روح اللّٰه نوشته، بیشتر از هر زمانی زبان حال ماست.
روزی که مادر بشم بعد از اذان و اقامه، قطعا دم گوش نوزادم زمزمه میکنم:
وطن نباشد اگر، دین و زندگانی نیست
که زندگانی و دین با وطن بود پیوست...
من امسال اگه به اربعین رسیدم،از آدمها میکنم و پیاده میام سمتت، وقتی خسته، بغضی با پاهایی که دیگه رمقی براشون نمونده ، چشمم افتاد به گنبدت از این روزها و شبها برات تعریف میکنم.عزیزقلبم:)
دختر شهید حسین سلامی تو مصاحبهاشون میگند:
پدر من تو۲۴ساعت،۱۷ساعت کار میکردند،یک جز قران میخوندن، سریال های تلویزیون میدیدن، اخبار های بینالمللی میدیدن،فوتبال و مسابقات ورزشی میدیدن،توی کارهای خونه کمک میکردند و...
بعد ما هنوز اندر پیچ ماجرا موندیم:).