از آنطرف خیابان دوید به سمتمان. گردنِ پر از تتویش را که دیدم، ترسیدم و یک قدم عقب رفتم.
آمد جلو و گفت: «آبجی پرچمت رو میدی به من؟» مشتم را دور دستهی پرچمم محکمتر گره زدم و پرسیدم: «برای چی میخوای؟»
رفیقش را در آنطرف خیابان نشانم داد و گفت: «باهاش شرط بستم پرچم بگیرم. گفته اینا بهت پرچم نمیدن. تو رو خدا نذار شرط رو ببازم.»
پرسیدم: «خداوکیلی نمیخوای پرچممُ اذیت کنی؟» نگاهم کرد و هر دو زدیم زیر خنده.
گفت: «من تا همین چند وقت پیش نمیخواستم سر به تن یه آخوند و بسیجی باشه. اما حالا فهمیدم مرد کیه و نامرد کی!»
بلافاصله پرسیدم: «و ما چادریا چی؟! میخواستی سر به تن ما هم نباشه؟!» سرش را پایین انداخت و گفت: «دور از جونتون آبجی.»
پرچم را به سمتش گرفتم و گفتم: «الهی همیشه در پناهش باشی.»
برق شادی در چشمهایش نشست و پیروزمندانه، خودش را به آنطرف خیابان و رفیقش رساند.
در حدود یکساعتی که آنجا بودیم با رفیقش همانطرف خیابان ایستاد و تماموقت پرچمش را رقصاند، آنقدر که نگران ماهیچه و استخوانهای دستانش شدم!
https://eitaa.com/aoozrb