صبر بیش از اندازه هر ذوقی رو از بین میبره ، زندگی آدمو به یک صبور بی احساس تبدیل میکنه و نهایتِ نهایتِ احساسی که در انسان بوجود میاد غمِ.
نجنگیده از دست دادهام، نجنگیده باختهام، حقیقتاً ترسیدهم بجنگم و در پایان بازنده بازی من باشم، وسط جاده جا زده و اولین دور برگردان را دور زدم، راه را برای دگران باز کرده و میدان را خالی، و باز من نجنگیده باختهام.
من باختهام آنهم به طرز آسفناک و مضحکی، آدمهای مهم زندگیام را باختهام، کسانی را باختهام که روزی آنها را برای خود خواسته و حال من کوچکترین سهم و حقی از آنها ندارم، زین پس من مستحق هر آنچه رخ میدهد هستم. نمیدانم هنوز هم نمیدانم مقصر منم یا آنهایی که امید تازه جوانه زدهام را لگد مال کرده و بال و پری که به شوق پرواز باز کرده بودم را سنگ زدند؟
فرو پاشیده ام وهیچ کمکی نیست و آخر زندگیمه و داستانی برام نمونده و پرده های زندگیم دریده شده و هر لحظه که میگذره مطمئن تر میشم باید از دست خودم نجات پیدا کنم.