وقتی واسه همیشه رفت؛ ناراحت شدم، غصه هم خوردم، شب اولش هم برام مثل دق کردن گذشت، اما بعد چند روزهمه چیز عوض شد.
وقتی میدونی راه برگشتی واسه اون چیزی که دلبستهاش بودی وجود نداره، و بدتر از اون، وقتی میفهمی اون چیزی که دلبستهاش بودی اون جور که فکر میکردی نیست، دوتا اتفاق میفته؛ انقدر غصه بخوری تا بمیری، یا خودت رو با دلبستگی های دیگه و علاقمندی های جدید خوشحال کنی.
من راه دوم رو انتخاب کردم. تازه اونجا یه حس آزادی و رهایی بهم دست داد. کارای مورد علاقهام که تو اون مدت به خاطر اون ناقص مونده بودن رو کامل کردم، ایدههای جدید پیدا کردم و فکرم باز شد. اون وقت بود که فهمیدم؛
عشق اگه واقعی باشه، موقع ''نبودنش'' اذیت میشی، نه موقع بودنش. عشق اون چیزیه که بهت پیشرفت بده. نه اون چیزی که جلوی حتی یه وعده راحت غذا خوردنت رو بگیره.
بعضی عشقا دنیاتو به تعطیلی میکشونن. یعنی واقعا اسم اونجور حس ها عشقه؟!
_به احساسات دلت توجه کن،
مهم نیست که هر چیزی چقدر
خوب به نظر میرسه، اگر احساس
خوبی بهت نمیده، رهاش کن :)!