بچه که بودم ؛
از میانِ آجیل هایِ عید ؛
آن هایی را بیشتر دوست داشتم ؛
که مادرم بالایِ کمد می گذاشت !
من دستم نمی رسید ،
آنقدر گریه می کردم ،
جیغ می کشیدم و پا به زمین می کوبیدم ،
تا کسی دلش به حالم می سوخت
و آنها را به دستم می داد ،
دیگر گریه نمی کردم ،
به آجیل هایِ توی دستم نگاه می کردم و تازه می فهمیدم
بدونِ آجیل هم می شود بازی کرد و شاد بود ،
متوجه می شدم آجیل ها ،
همان آجیل هایِ معمولیِ تویِ پیاله هستند نه هیچ چیزِ عجیب و تازه ای !
آن وقت ، آرام می شدم و آن ها را بر می گرداندم ،
اشک هایم را پاک می کردم و می رفتم دنبالِ بازی ام !
حکایتِ خیلی از ماست !
هر چیز و هرکس را که از ما دریغ می کنند ؛
جار و جنجال به پا می کنیم و بهانه می گیریم !
هِی اصرار می کنیم ...
هی تقلا می کنیم ...
به دستشان که آوردیم ، اشتیاقمان از دهان می افتد و بی تفاوت می شویم !
ما همان کودکانِ لج بازِ چند سال قبلیم ، که فقط تغییر سایز داده ایم !
وقتی با یکی از تهِ تهِ دلت میخندی ؛
هیچوقت دقت نمیکنی چی تنشه یا قدش چنده
و قیافش چقدر شلخته اس .
میخندی و حالت خوبه
یعنی همه جوره دوسش داری !
کاش روح ما هم مثل بدنمون آزمایش شدنی بود.
مثلا میرفتی چکاپ و بهت میگفتن،
چند ماهه از ته دل نخندیدی،
بیشتر بخند !
یا مثلا گریهات کم شده،
تنها شدی یه کم گریه کن.
یا میگفتن بغل میخوای !
بدون آغوش دیگه دووم نمیاری.
کاش روحمون هم مثل بدنمون آزمایش شدنی بود …