مردم حقیقت را نمی پذیرند
چون نمی خواهند به تخیلاتی که تمام عمر بر اساس آن زندگی کرده اند
آسیبی وارد شود . !
متروکهام ، وجودم در گورستانی متروکه به سر میبرد
گریه های دختری را میشنوم اما بیتوجه به مسیرِ ناپیدایم ادامه میدهم .
چرا پا برهنهام ؟ نمیدانم
زخم کهنهی کفِ پاهایم آزارم میدهد ، انگار چندین سال است پا برهنه میانِ میدانی پر از خورده شیشه دویدهام ، احساس خستگی میکنم
صدای گریه های دخترک هنوز هم میآید
صدایش همانند کشیده شدنِ ناخن روی دیوار روحم را آزار میدهد ، به دنبال صدا میگردم
فریاد میکشم و تقاضای کمک میکنم
کسی صدایم را نمیشنود ، صدای گریه هایش هر لحظه بلند و بلند تر میشود .. با وحشت میگرید
نمیتوانم تحمل کنم
گوش هایم را میگیرم اما صدا بلند تر میشود .
چرا رهایم نمیکند ؟
احساس متلاشی بودن دارم
شیون هایش بلند تر میشود ، نزدیک گوشم فریاد میزند .. از من میخواهد نجاتش دهم
اما نمیتوانم ، تمامِ وجودم خستگی را زمزمه میکند
او هم تقاضای کمک دارد ، او ، او خودِ من است :)
آرامجای .
دلم میخواد بدونی حتی وقتی یه روز نمیبینمت، قدِ همهی خونههای سالمندانِ جهان توی قلبم دلتنگی جمع م
قانون پایستگی دلتنگی:
دلتنگی هیچوقت تموم نمیشه، بلکه از شبی به شب دیگه منتقل میشه :)