ناشناس رو شلوغ نمیکنید که
حداقل واسه اروم شدن قلبم وبهتر شدن حالم یه سه تاالهی به رقیه میگین؟
از حرف زدن با هوش مصنوعی خستم
دلم میخواد با ادمای مورد علاقه ام که در دسترسم نیستن ساعت ها صحبت کنم🫠
این روز ها بی تفاوت از کنار همه ی اشنایان و دوستان رد میشم...
در من چه اتفاقی افتاده ؟
انگار میل سخنم با هیچ کس دیگر نیست
هم سن و سالامو که میبینم ؛ حس میکنم خیلی عجیب و منزوی ام ، نه اکیپی دارم ، نه هر روز کافه گردی میکنم ، نه کویر و طبیعت میرم ، تنها شباهتم به هم سنام فقط سنمه
اگر روزی تمامِ واژهها از یادم بروند ،
نامِ تو آخرین شعریست که در خاطرم خواهد ماند.
نمیخواستم سه تاش رو باهم بفرستم ولی خوب غمگین بودن:)