چشمهایت را ببند.
این بادِ داغِ جنوب را روی پوستت حس کن، بادی که از میانِ ترکش ها میگذرد و هنوز بوی نانِ مادر را دارد.
پادگانها پر از پوتینهایست که دیگر صاحبی ندارند.
مادرها هنوز دم در ایستاده اند، با چشمی که التماس میکند.
آمریکا موشک میاندازد، اما موشکها اینجا را بلد نیستند.
بلد نیستند که زیر هر آوار، یک لبخند خوابیده.
بلد نیستند که هر سنگِ این خاک، یک اسم دارد.
جوان ها رفتند، اما نفسشان هنوز توی کوچه ها پیچیده.
صدای خنده شان توی باد است، توی اذان صبح، توی گریه ی مادرهایی که با چادرشان خاک را جارو میکنند.
پایان جنگ؟
پایان جنگ وقتی است که مادری، بی آنکه پسرش را بشمارد، چای بریزد.
وقتی که بچه ها، به جای موشک، بادبادک بشمارند.
اما تا آن روز...
ما میمانیم.
با دل های خونین، با چشمانی که بارانی شده، با دست هایی که هنوز همدیگر را میگیرند.
جنوب، این قلبِ کبودِ ایران، میتپد.
با هر موشک، یک تپشِ دیگر.
با هر اشک، یک نفسِ دیگر.
چون ما از خاکستر بلند شده ایم،
و خاکستر، همیشه بوی صبح میدهد.
جنوب پاره تن ایران 🖤😔
اینجا زمان، آرامتر از هر جای دیگری نفس میکشد…
میانِ این قفسهها، انگار هزاران پنجره به سوی حقیقت گشوده شده است. بوی کاغذهای قدیمی و کلماتِ ناب، سکوتی ساخته که در آن، حتی ذراتِ غبارِ رقصان در نور هم، حکایتی از بودن میگویند.
گاهی تمامِ چیزی که برای پیدا کردنِ مسیر لازم داری، نشستن در چنین فضایی است؛ جایی که کتابها مثل دوستانِ صمیمی، منتظرند تا تو را از هیاهوی بیرون جدا کنند و به عمقِ «خودت» ببرند. هر کتابی که از قفسه برمیداری، گویی دریچهای است به جهانهای ناشناخته؛ یکی از «سلوک» میگوید و دیگری از «انسانشناسی»؛ و تو در این میان، قطعهای از پازلِ وجودت را پیدا میکنی.
چقدر زیباست که در چنین محیطی، ذهن و قلبت همصدا شوند و آرامش، مثل یک مهمان عزیز، کنارت بنشیند. اینجا نه تنها کتاب، که «معنا» را هم میشود نفس کشید…»
#روزمرگی
#دلنوشته
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توافق نقض کردیم⁉️😏
▪️شنیدی این روزا میگن جنگطلبی ما باعث جنگ توی جنوب شده؟!
▪️میگن توافق کردین ولی انقدر انتقام انتقام گفتین که دوباره جنگ شد!!
📌ویدیو بالارو ببین تا بدونی اونی که اول توافق نقض کرد و باعث این جنگ شد کیه!!👆🏻
🔰کاری از کولهمهدیار و مهدیارشو
#جنوب #تنگه_هرمز #انتقام
#کوله_مهدیار
@KoolehMahdiyar
اقای قاضی من و به چه جرمی محکوم به صبر کردی ؟
مگه نمیبینی من از وقتی بزرگ شدم دارم صبر میکنم:)