غمگینم میکرد
اما نمیتوانستم رهایش کنم،
گمان میکردم او آخرین کسی است که در من حسی ایجاد میکند.
اره داداش 8روز دیگه تولدمِ ولی کسی نیست سورپرایزم کنه دیگه چه برسه به کادو دادن:)
حوالی پاییز
میدونی من هیچی رو نتونستم فراموش کنم
اون لحظه ایی رو که رفتی از خونه امون گفتم دوباره برمیگردی دوباره زنگ خونه امون ومیزنی و میای ولی وقتی رفتی من فقط رفتنت رو تماشا کردم
میخواستم داد بزنم و بگم نرو بمون مثل همیشه
ولی نتونستم فقط نشستم و رفتنت رو تماشا کردم
به جای لیوان اب اشک هام رو پشت سرت راهی کردم
حال بابام و دیدم از وقتی رفتی چجوری شد هیچ وقت اونجوری ندیده بودمش
باخودم گفتم برمیگردی میای
مثل همیشه دوباره زنگ این خونه رو میزنی
ولی وقتی باصدای گریه بلند شدم اون روز. همه چی روی سرم فروریخت
تو رفتی و من هم با خودت نبردی والان پنج ساله که ندیدمت کلی حرف داشتم بهت بزنم
رفتی و من بدون تو دارم خاطره میسازم
توی این پنج سال واسم اندازه یه قرن گذشت
عزیز جون
ممنون میشم یه فاتحه ایی بفرستید