ذهن خالی
سهم من ازتو پارت :15 باران: چشام و باز کردم متوجه دور و برم نمیشدم بعد از چندبار پلک زدن بالخره متوج
سهم من از تو
پارت :16
رسول:
خسته شدم از بس سکوت کردم و رفتم کنار محمد نشستم و گفتم :
میشه بگی چه خبره ؟
حتما باباران بحث کردی نه؟
سرچی ؟ واسه چی ؟ میدونی چرا این اتفاق افتاد ؟
یه نفس عمیق کشید و گفت:
امون بده
باران ماجرا رو فهمیده حتی اینم فهمیده که جونش درخطره برای همین بهت گفتم بری دنبالش که بلایی سرش نیاد ولی فکرش رو نمیکردم بخواد بپیچونه مدرسه رو
رفته بودم توشک همونطوری که توشک بودم گفتم
چجوری فهمیده؟
موضوع رو مفصل توضیح داد
موضوع رو که فهمیدم نمیدوستم کی رو مقصر بدونم حالم از بوی بیمارستان دیگه بهم میخوره برای همین اومدم توی حیاط بیمارستان
بارون زد
بارونی که یاد آوره روزی بود که باران به دنیا اومده بود
فلش بک به گذشته:
محدثه خانم:
باصدای بارون چشام و باز کردم
توی اتاق بیمارستان پنجره داشت بارون داشت میوگد
باصدای در روم و برگردوندم دیدم محمد و رسول اومدن
به به ببین کیا اومدن سلام خوبین
محمد :سلام به خوبی شما
رسول :ماهم خوبیم. بابا کو ؟
حتما پیش دخترش دارن خلوت میکنن دوتایی
هردو میزنن زیر خنده که باصدای مصطفی به خودمون میایم
خوبه بخندین ان شالله همیشه بخندین
خندمون بیشتر شد
خانم چطوره
خوبم
خداروشکر
رسول:بابا اسم خواهرمون و چی میذارین؟
#مصطفی
باحرف رسول رفتم توفکر و به سمت پنجره حرکت کردم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم :
میخواستم اسمش رو بذارم فاطمه ولی به دنیا اومدنش باخودش برکت اورده اسمش رو میذاریم باران
محدثه زیر لب گفت
باران .... چه اسم قشنگی و به و موقعی
و بلند گفت
خوبه دوستش دارم
برگشتم سمتش رو پیشونیش روبوس کردم
پایان فلش بک
رسول:
اون از به دنیا اومدنش اینم از اینکه داره با مرگ سر و پنجه میکنه چی کارکنم خدایا جونش رو نجات بده
ازت خواهش میکنم برگرده
خدایا چی کار کنم ازم نگیریش دلخوشیمه باران
________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :16 رسول: خسته شدم از بس سکوت کردم و رفتم کنار محمد نشستم و گفتم : میشه بگی چه خبر
سهم من از تو
پارت 17
روشنک :
یه نفس عمیق کشیدم بالخره تونستیم وضعیت باران رو به حالت عادی برسونیم
ولی
ای کاش میتونستم براش کاری کنم سعی . کردم گریه نکنم ولی نشد بعد از یه چند دقیقه که حالم اومد سرجاش اشک هام و پاک کردم و بابی حالی از اتاق عمل زدم بیرون
حالت رسول. واقا محمد و سعید واقعا دردناک بود
ولی بهترِ که درمورد باران چیزی ندونن
خداروشکر عطیه هم بود
بادیدنم رسول واقا محمد.و آقا اومدن جلوم
منم با حفظ لبخند گفتم
خداروشکر تونستیم وضعیت باران رو به حالت عادی برسونیمش و فعلا میره ای سیو هر وقت بهوش اومد میبریمش بخش
بعد برگشتم رو به عطیه گفتم
عطیه میشه بیای توی اتاقم کارت دارم
اره حتما
همین که. وارد اتاق شدیم
زدم زیر گریه
روشنک چیشده چرا گریه میکنی
همون روی مبل جلوی میزم نشستیم دستاش رو گرفتم وگفتم
عطیه یه بلایی سر بچه اومده اگه بفهمه دق میکنه
چیشده داری نگرانم میکنی
رحمِ باران پاره شده نمیتونه بچه دار بشه
عطیه تو میدونی که باران چقدر دوست داشت بچه بیاره حالا باید این ارزو رو به گور ببره
بغضم ترکید
عطیه با بردن اسم یاصاحب زمان سرش رو میون دستاش قرار داد
توی همون حالت گفت
فعلا نه به رسول نه به محمد و نه سعید
ونه به خود باران هیچی نمیگیم میونه محمد و باران خرابه الان هم این وبگی میشه قوز بالاقوز
چجوری نگیم مگه میشه
اره بزار وضعیت اروم شه بعد
فاطمه:
از عطیه خانم متوجه شدم که باران بیمارستانِ برای همین سریع رفتم بیمارستان از پرستار جستجو کردم که توی اتاق عملِ برای همین به سمت اتاق عمل راه افتادم رفتم نزدیک دیدم فقط اقا محمد و اقا رسول جلوی در هستن
رفتم جلو بعد احوال پرسی بهم گفتن
منم برای اینکه مزاحم حالشون نشم رفتم سمت اتاق روشنک خانم برای جویای حال باران
قبل از اینکه در بزنم صدای گریه شنیدم گوش تیز کردم که حرف هاشون رو بشنوم
خشکم زده بود
دستم روی دستگیره مونده بود
یعنی چی که باران نمیتونه بچه دار بشه
یعنی چی؟!
ترجیح دادم از اونجادور بمونم
_____________________
*ترامپ: قرار بود فردا به ایران حمله کنم ولی قراره تعمیرکار بیاد برای سرویس کولر
ملانیا خونه تنهاس، باید باشم حتما😂*
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
نظرات زیاد بشه یه پارت دلی بدم ؟
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
از اینکه نظر نمیدید
نمیدونم خوشتون اومده یانه.
نمیدونم پارت بعدی رو بدم یانه ؟
پس خواهش میکنم نظر بدید
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
سلامم
ممنون
مثل اینکه واسه یه نفر فقط جذابِ