eitaa logo
ذهن خالی
84 دنبال‌کننده
19 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ذهن خالی
اومدم بگم که پارت اماده نیست اگه تا اخرای شب اماده شد برات مینویسم اگه نشد به جاش پارت دلی میدم
🖤پارت دلی شهادت فرشید🖤 بک به گذشته (شب قبل از ماموریت :خونه) داشتم کارهام و انجام میدادم. این ماموریت ،ماموریت خیلی سختی بود .برای همین رسول از دستم دلخور بود و میگفت نباید قبول میکردم، ولی دیگه نمیشدکنسل کرد. من خیلی وقته واسه این عملیات نقشه کشیدم. نگاهی به در بسته اتاق انداختم. طبق معمول وقای ناراحت میشه توی اتاقش میره و عین بچه ها قهر میکنه.داشتم ساکم وجمع میکردم. زیپ ساکم و که بستم  از اتاق زدم بیرون .اول رفتم سمت اتاق رسول در زدم وگفتم: آقا رسول نمیای خداحافظی ؟دارم میرم ها. صدایی به گوشم‌نخورد. بهش گفتم : باشه داداش خداحافظ. از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و به سمت‌سایت حرکت کردم .با رسیدن به سایت، از بچه ها خداحافظی کردم و بچه ها بااصرار من وراهی فرودگاه کردند .چشم چرخوندم تا شاید رسول رو ببینم ولی رسول نیومد.از کارش دلگیر شدم، ولی دیگه چه میشه کرد. بالاخره رسیدیم فرودگاه.از همدیگه خداحافظی کردیم. وراهی کشور ترکیه  میشود. باورش نمیشود که یک مشت بی غیرت ، باعث بشوند که زنان و کودکان  مورد ازار و اذیت قرار بگیرند واین باعث میشد که خشمش بیشتر شود واز شدت عصبانیت دستانش را مشت کرده وصورتش قرمز شود. وارد فردوگاه که میشود، حسین( یکی از همکارانش) را می‌بیند. سوئیچ وانت رامیگیرد و به سمت شهر کیلیس حرکت میکند. مقصدش شهر کیلیس هست . (نزدیک مرز سوریه.ودر جنوب مرکزی قرار دارد) قصد دارد تا تهرانی را پیدا کند(سوژه اصلی) فرشید در حال رانندگی وسط دشت های هموار منطقه بود. جی پی اس نشان میدهد که یک ساعت مانده تا به مقصدش برسد. طبق جی پی اس ماشین را حرکت می‌دهد و بالاخره بعد از یک ساعت به یک ساختمان میرسد که تهرانی درونش کارهایش را انجام میداد، رسید ماشین را  گوشه ایی از دشت رها میکند. وقتی پیاده میشود کش وقوسی به بدن خود میدهد و وسایل مورد نیاز خود را برمیدارد .اولین کاری که میکند، بیسیمش را وصل میکند تاباسایت ارتباط برقرار کند. از فاتح 3 به فاتح 1 صدام و دارین؟ صدای علی را از پشت بیسیم می‌شنود اره فرشید جان از اینکه صدای برادرش رو نشنیده دلگیر میشود، ولی بی خیال درحالی که دوربینش را به پیرهنش وصل میکند ادامه میدهد: +بچه ها اگه زنده برنگشتم حلالم کنید. آقا محمد ازتون یه درخواست دارم -چه درخواستی فرشیدجان؟ +اگه زنده برنگشتم مراقب رسول باشین. -اولا اینکه میری سالم برمیگردی غصه نخور خودت از رسول مراقبت میکنی با این حرف آقا محمد لبخندی روی لبش نقش میبندد. بعداز اینکه دوربینش را تنظیم کرد ،ادامه داد: +علی تصویر رو داری؟ _آره فرشید جان +خوبه پس من رفتم _به سلامت باهاش قهر کرده بودم. اره میدونم بچه بازی کردم ولی خیلی بی انصافی بود که تنهام بذاره و بره .ولی مطمئن بودم که برمیگرده. وقتی که رفت دیگه طاقت  نیاوردم  برای همین لباس پوشیدم و حرکت کردم به سمت سایت. وقتی رسیدم صدای فرشید تو سایت میپیچید. وقتی توماموریت فکرش پیش من بود خوشحال میشدم.  به طرف بچه هارفتم . همین که رسیدم دوربین رو که تنظیم کرد راه افتاد. میخواستم باهاش حرف بزنم ولی برگرده کلی باهاش حرف دارم که بزنم . راه افتادم سمت ساختمون رفتم. وقتی یه دور کامل زدم ، همه جا رو خوب  نگاه کردم. دوتا در داشت‌ یکی جلو و یکی از پشت . سمت در رفتم ،که پشت بود.باز بود .وارد شدم.  چشمم به یه   پله خورد. از پله ها رفتم پایین. وقتی پله ها تموم شدبه یه اتاق رسیدم که درش قفل بود، قفل رو شکوندم و داخل شدم. کلی زن و بچه هایی بودند که گم شده بودند. ازپشت بیسیم به علی خبر دادم که حامد وخبرکنه. کمک کردم و همشون بیرون رفتن. منم رفتم بیرون. از پله ها که اومدم بالا  آقا محمد گفت: _فرشید کارت خوب بود حالابیا بیرون. چشمم به یه اتاق شیشه ایی افتاد گفتم: نه آقا هنوز یه کارمونده بیسیم و قطع کردم. در اتاق وبازکردم ولی انگار قفل بود .باتفنگم زدم شیشه رو شکوندمش. قشنگ خردشد. وارد که شدم جز یه میز و صندلی چیز دیگه ای نبود.میخواستم برگردم که محکم خوردم زمین .توحالت خواب و بیداری بودم، یکی دستام وگرفته بود و روی شیشه هاکشیده میشدم.چند ثانیه بعد دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی مطلق. حال هیچی نمیفهمیدم .بالاخره بعد از چندبار پلک زدن چشام و باز کردم . میخواستم یه تکون بخورم که پاهام دردگرفت. یه نگاه بهش انداختم. پام به طرز بدی میسوخت. تازه به یاد اوردم که چرا اینجوری شدم.سری به اطراف تکون دادم و نگاهی به خودم امداختم.روی یه صندلی چرمی بسته شده بودم .دستام هم به میز بسته شده . از مچ دست با تسمه چرمی پهن ،پیچیده و ازشکاف هایی که به زیر میز وصل شده بودانگشت ها هم باتسمه نازک اینکار رو کرده بود .چقدر قشنگ کارش وانجام داده. برای همین نویسندگان:مهدیس/رقیه کپی ممنوع 🚫
ذهن خالی
🖤پارت دلی شهادت فرشید🖤 #فلش بک به گذشته (شب قبل از ماموریت :خونه) #فرشید داشتم کارهام و انجام میداد
این پارت سه قسمتِ و چون خیلی طولانی هستش تا پس فردا هرشب یه قسمتش قرار میگیره
هدایت شده از ذهن خالی
ذهن خالی
🖤پارت دلی شهادت فرشید🖤 #فلش بک به گذشته (شب قبل از ماموریت :خونه) #فرشید داشتم کارهام و انجام میداد
باصدای بلند خندیدم که صدام تو اتاق پیچید. در باز شد. تهرانی بود. دست تو جیباش کرده بود و جلوی چشام وایساده بود +سلام آقا فرشید اخیی😏 تو پاهات شیشه رفته؟ بگردم (کنایه) سکوت کردم و هیچی نگفتم. +ببین فرشید جان میدونی چیه؟ حالا که افتادی توچنگم ،دلم  نمیخواد به راحتی بکشمت. میخوام زجر کشت کنم. میخوام به پام بیفتی والتماسم کنی که دست ازکارهام بکشم . پوزخندی زدم و گفتم : -ببین من همچین کاری نمیکنم. من خودم و جلوی دشمنام خوار وخفیف نمیکنم. این و آویزون گوشت کن. +باشه ولی این وبدون که من و بدجوری تحریک کردی. رفتم سراغ سیم چین. خوب اول بریم سراغ دست هات نظرت چیه؟ انگاری نمیخواست حرفی بزند. خوب اول میریم سراغ دست چپت. انگشت کوچیکه ناخن کوچیکش و لای سیم چین گذاشتم و یه ضرب کشیدم. لب باز نکرد و یه اخ نگفت برام عجیب بود. برای همین باانگشت دومش هم همین کار رو کردم و قبل از اینکه انجام بدم بهش گفتم: +تا صدای فریادت و نشنوم ول کنت نیستم 😏😈 -هه شتر در خواب بیند پنبه دانه. در این حالت باید این آرزو رو باخودت توی گور ببری . ناخن دومش وکشیدم بازم صدایی نشنیدم. به نفس نفس افتاده بود ولی هیچی نمیگفت. سومی هم بدون هیچ حرفی که بینمان رد وبدل بشه کشیدم. بازم صدایی نشنیدم باعصبانیت سیم چین و پرت کردم روزمین و از اتاق خارج شدم . ازوقتی که ارتباطمون با فرشید قطع شد، رسول بی تابی میکرد. برای همین با داوود فرستادمش برن نمازخونه. علی هم جای رسول نشسته بود. با صدای تلفن سریع جوابش رو دادم.حامد بود. +آقا محمد زن وبچه هارو سوار ماشین کردم و توراه فرودگاه هستن. ولی آقا فرشید نیومده انگار گیر افتاده. ولی من حتی در خونه رو هم زدم انگار کسی نیست. -حامد تا وقتی اون نزدیک بودی ماشینی خارج نشد؟؟ +نه آقا هیچ ماشینی نرفت. -خیلی خب .همونجا بمون و مراقب باش. ایندفعه چکش و سوزن و برداشتم وراه افتادم سمت اتاق فرشید.با دیدنش لب زدم: +سلام آقا فرشید حالت چطوره -سلام.جواب سلامت رو دادم چون جواب سلام دادن واجبه .در غیر این صورت حاضر نبودم جواب آدمی مثل تورو بدم. +خوب بریم سراغ کارمون. سوزن و ازجاش برداشتم و گرفتم جلوش و بدون هیچ حرفی فروکردم تو انگشتی که ناخنش رو کشیدم. خیلی سعی میکرد که داد نزنه ولی دردش خیلی بدتر تر از این چیزابود.چکش ومحکم کوبیده بودم روسوزن بالاخره دادش بلند شد. به نفس نفس افتاده بود واین من وخوشحال میکرد. ادامه دادم: خوب بالاخره تونستم دادت و بشنوم بریم سراغ مرحله بعدی نظرت چیه؟ همونطوری که نفس نفس میکشید نگام میکرد . رفتم سراغ منقلی که ازقبل روشنش کرده بودم. انبر رو داخل اتیش گذاشتم و وقتی قشنگ قرمز شد برش داشتم و گذاشتم روی کشاله رونش ایندفعه صداش رفت بالا. انگار نمیتونست با این کارم مقاومتی کنه . نویسندگان:مهدیس/رقیه کپی ممنوع 🚫
هدایت شده از ذهن خالی
دلیل این همه کویر بودن رو چرا متوجه نمیشم
فکر کنم باید بند و بساطم رو جمع کنم برم 🦥🚶‍♀