eitaa logo
ذهن خالی
96 دنبال‌کننده
31 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
ذهن خالی
باصدای بلند خندیدم که صدام تو اتاق پیچید. در باز شد. تهرانی بود. دست تو جیباش کرده بود و جلوی چشام و
طولی نکشید که چشماش روی هم رفت و از هوش رفت.سرخوش خنده بلندی سر دادم .دوربین رو آماده کردم و روی چهره داغونش زوم کردم. بعد از اتمام ویدئو برای شماره ای که ازشون پیدا کرده بودم ارسال کردم و سیم کارت رو نابود کردم. دستی لای موهام کشیدم و نگاه نگران و آشفته ام رو روی چهره علی متمرکز کردم.با صدای پیامک سرم رو به طرف گوشی چرخوندم و برداشتمش.با دیدن فیلمی که از شماره ناشناس ارسال شده بود اخمام توی هم رفت.ثانیه ای از شروع ویدئو نگذشته بود که من فهمیدم فرشید وضعیتش بدتر از چیزی هست که فکر میکنم. علی سعی داشت ردیابیش کنه اما همونطور که فکرش رو میکردیم سیم کارت سوخته بود. رو به چهره علی لب زدم: +علی نمیتونی ردیابی که فرشید با خودش داشت رو فعال کنی؟؟ -نه آقا.خود فرشید باید ردیاب رو روشن کنه تا برای سیستم من اعلان بیاد. +هوففف.خیلی خب. با درد وحشتناکی که توی بدنم پیچید چشمام رو باز کردم.نفس کشیدن برام دردآور بود .دست لرزون و دردناکم رو بلند کردم و به زور ردیابی که توی دندونم کار گذاشته بودم روشن‌کردم.دستم که به ردیاب خورد و فعال شد ،انگار خیالم راحت شده باشه دستم افتاد. سرم بدجوری سنگینی میکرد و بوی خون فضارو پر کرده بود. رسول به زور از نمازخونه خارج شد.سریع به طرفش دویدم و لب زدم: +آروم باش.صبر کن لااقل باهم بریم. -چطور توقع داری آروم باشم وقتی معلوم نیست داداشم کجا هست؟؟ حرفی نزدم و همراه با رسول به طرف میز علی حرکت کردیم. با شنیدن ایول گفتن علی متعجب نگاهش کردیم.با خوشحالی به طرفمون چرخید.فکر کردم میخواد برای ما حرفی بزنه اما با نگاهی به عقب متوجه شدم که اقا محمد پشتمون هست. علی به خوشحالی گفت. +آقا محمد پیداش کردم.ردیاب فعال شده.دقیقا جایی که هیچ اثری از فرشید نمونده.احتمال راه مخفی داره. سریع رفتم پیش آقای عبدی. ماجرا روگفتم و بعد ادامه دادم : آقا به یه جنگنده احتیاج داریم که سریع برسیم اونجا. +باشه تا تو اماده میشی من هماهنگی هاروانجام میدم. -بله چشم با اصرار فراوانی که رسول برای اومدن داشت به همراه سعید راه افتادیم. حدودا یک دو ساعتی تا رسیدن به مقصد زمان برد و رسول همه جوره حالش بد بود و دل تو دلش نبود. صدای گوش خراش در باعث شد چشمام رو از هم باز کنم.دوباره تهرانی اومده بود. فقط امیدوار بودم بچه ها زودتر برسن .درد داشت نابودم میکرد و به زور جلوی خودم رو گرفتم که فریاد نزنم. تهرانی به طرفم اومد و اینبار اسلحه اش رو به طرفم گرفت.چشمام رو بستم و سرم رو به طرف مخالف چرخوندم که باعث عصبانیتش شد و تیری به دستم شلیک کرد. صورتم از درد توی هم رفت.خنده بلندی سر داد و دستش رو زیر چونه ام گذاشت و صورتم رو بالا آورد.نگاهم توی نگاهش خورد که سیلی محکمی توی گوشم زد. خواست سیلی دیگه بزنه که صدای شلیک تیر اومد. لبخند بیجونی روی لبم نقش بست.تهرانی که موقعیت رو درک کرد با عصبانیت لعنتی ای گفت و به زور از روی صندلی بلندم کرد.در که باز شد و بچه ها داخل شدن من رو سپر خودش کرد و اسلحه رو روی شقیقه ام گذاشت.اما این بین چشمای من فقط خیره بود روی چهره رنگ پریده داداشم. به خودم که اومدم با آرنج توی شکمش تهرانی زدم و خودم رو از دستش خلاص کردم و اون ردی زمین افتاد.بچه ها خواستن به طرفمون بیان اما تهرانی خیلی زودتر عمل کرد و قبل از اینکه بچه ها برسن و من بتونم حرکت کنم تیری به طرفم شلیک کرد و من با دردی که توی سینه ام حس کردم به زمین افتادم. سعید فورا به دستش دستبند زد و محمد درخواست آمبولانس میداد ولی رسول ... رسول بالای سرم بود و من فقط نیاز داشتم برای آخرین لحظات چهره برادرم رو از نظر بگذرونم. دست لرزون و خونیم به طرف صورت اشکی رسول رفت و با درد و لبخند محوی زمزمه کردم:ا..اشک...نری..نریز..داداشم..تو..توکه..نباید..ناراحت با..باشی ..وقتی..داداشت..داره..به..به آرزوش..میرسه رسول: فرشید..جون من.جون من فکر رفتن به سرت نزنه.فرشید ،رسول بی تو میمیره.فکر رفتن نکن. فرشید: به یکباره جون از بدنم میره.دستم از صورتش میوفته و در حالی که چشمام روی هم میوفته برای آخرین بار خطاب به برادرم میگم:خ.خستم..میخوام..بخوابم. راوی: و چشمانش روی هم می افتد.برای آخرین بار،آخرین کلمه را در طول زندگی اش،برای زندگی اش(یعنی برادرش)میگوید.حال دیگر وقت آن بود که خستگی از جسمش خداحافظی کند. اما رسول باور نداشت.تکانش میداد.فریاد میزد.دریغ از جوابی کوتاه از جانب فرشید. و این آخرین دیدار دو برادر در آخرین لحظه زندگی یکی از آن دو بود🥀 [پایان] نویسندگان:مهدیس/رقیه کپی ممنوع🚫
36.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت دلی🥀
هدایت شده از ذهن خالی
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
و بالخره پارت دلی تمام شد نظرات فراموش نشه
https://eitaa.com/SokoT1389/1107 خیلی داستان قشنگی بود وخیلی قشنگ تمومش کردی دست مریزاد دختر❤️
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
ناشناس هر وقت شلوغ شد بهم بگین پارت بعدی سهم من از تورو بذارم🦦
ما کسی را هم نداریم عاشقی خرجش کنیم؛ حیف از آن شعری که دارد خرج غم‌ها می‌شود…
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741 ناشناس جدید
اخرین پیام واسه یک هفته پیشِ چرا هیچ نظری نمیدین ؟ نکنه دوست ندارین رمان رو ؟ پارت دلی رو چی اونم دوست نداشتین؟ چرا هیچ نظری نمیدید واقعا ناراحتم کردید🦦
میدونم استقبال نمیکنید ولی امشب یازودتر پارت رو میدم :)))
یه چند نفر میدین اینور امارمون 90 بشه ؟) _مرامی
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :19 محمد: تکیه داده بودم به در دستام چرا میلرزید؟ چرا اینجوری شد؟ (-اره خوب یه ب
سهم من از تو پارت :20 روای: صدای جیر جیرک ها سکوت شب را میشِکَند دخترک پتو را دور خود میپیچد با دستان یخ زده اش کتاب را محکم میگیرد باد لا به لای ورقه های کتاب میرقصد حواسش به کتاب نبود. به نقطه ایی از کتاب زل زده و اتفاقات امروز را مرور میکرد صفحات تند ورق میخوردند، درست مثل زندگی اش دست تقدیر زندگی پر از زیبایی و صمیمیتش را یکباره به زندگی بی روح تبدیل کرده بود تا چشم بر هم گذاشت عزیزانش زیر خاک رفتند و بی پناهی سایه بر زندگی اش انداخت مگر چند سال داشت که باید این همه درد را تحمل میکرد؟ زندگی اش مانندِ قهوه ی تلخی شده بود که با هیچ نوع شکری شیرین نمیشود هرچند کسی را هم نداشت که در این فنجانِ تلخِ زندگی، کمی شکر بریزد دلگیر بود از برادرانش... برادرانی که همیشه برایشان کار، اهمیت بیشتری داشت تا دخترک برادرانی که وانمود میکردند مراقب او هستند ولی بدتر از دیگری به او ضربه میزدند خود به آنها گفته بود دیگر نمیخواهد ببینَتِشان ولی دست خودش نبود که توقع میکرد بیایند و نازش را بخرند نازش؟ یک خریدار بیشتر نداشت، آن هم پدرش بود و دنیا با بی رحمیِ تمام آن خریدار را هم از او گرفته بود دلش پر میزد برای آغوش پدر برای کسی که همیشه پشت و پناهش بود برای کسی که نازِ نازدارش را خوب میخرید برای کسی که هم پدر بود و هم رفیق آدم ها، تا عزیزی را از دست ندهند قدرش را نمیدانند:) میگویند خاک سرد است..! دروغ است! انسان ها بی وفایی و مشغله ی خود را پای سرد بودن خاک میگذارند اگر خاک سرد بود حال دخترک اینگونه نبود، این گونه احساس بی پناهی نمیکرد! انعکاس ماه،بر روی آب حوض نقش بسته بود وماهی های سرخ با سرعت حرکت میکردند چقدرشبیه ماهی های سرخ درونِ حوض شده بود در سرش غوغایی به پا بود در بین قلب و منطقش دعوایی بزرگ ایجاد شده بود بود قلبش ندای سرزنش میداد وعقلش ندای تحسین حرف های خواهرکش در ذهن میپیچد چقدر از اون غافل شده بودند که باوجود برادرانش خود را بی پناه میدید؟ "اما اوهم زیاده روی کرده بود! نباید به برادرانش توهین میکرد" عقل اینگونه ماجرارا تفسیر میکرد و قلب سرزنش وار او را متهم میکرد وجدانش نیز ندای قلبش را همراهی میکرد ومیگفت"هر چقدرهم که توهین کرده باشد،شرایط روحی ک جسمی اش هیچ خوب نبود" کلافه دستی بر صورتش کشید _____________________________