هدایت شده از حوالی پاییز
اگه میخواستین امشب رو توی یه کلمه توصیف کنید اون کلمه چی بود
اگه میشه تا دوشنبه صبر کنید امتحان هام تموم شه قول میدم از دوشنبه شب پارت بدم منظم
بابت صبوریتون ممنونم❤️
هدایت شده از حوالی پاییز
ناشناس رو شلوغ نمیکنید که
حداقل واسه اروم شدن قلبم وبهتر شدن حالم یه سه تاالهی به رقیه میگین؟
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :20 روای: صدای جیر جیرک ها سکوت شب را میشِکَند دخترک پتو را دور خود میپیچد با دست
سهم من از تو
پارت :21
محمد:
باصدای عطیه از فکر اومدم بیرون
جانم عطیه گریه کردی چرا اینجوری؟
بادستای لرزون گوشی رو اورد جلو و لب زد
+محمد باران
ترسیدم با اسم باران ناخواسته تن صدام رفت بالاوگفتم
_باران چی چه اتفاقی افتاده؟
+اروم باش بهت میگم سعید بود زنگ زد گفت ناپدید شده بیمارستان نیست
با حرفش خشکم زد نمیدونستم چی بگم قلبم داشت خودش و به سینه ام محکم میزد
سریع حاضر شدم و خودم و به بیمارستان رسوندم
#باران:
با کمک فاطمه روی تختم نشسته ام و پاهام وتوی خودم جمع کردم وسرم رو چرخونده بودم به سمت پنجره ، پنجره برخلاف تمامی پنجره های خونه پرده نداشت
+باران به چی فکر میکنی ؟
_به این بخت وقبالم فکر میکردم داداش بیشتر داشته باشم میتونم باخیال راحت پشت کنم بهشون ولی فکرش رو نمیکردم که همچین اتفاقی بیافته
همچین. بلایی سرم بیاد
+به نظرم اینا بخت واقبال نیست قسمت باران ، زندگی سرازیری نیست
بالا وپستیش خیلی زیاده وادم رو یه. دفعه غافلگیر میکنه و تو تااینجای زندگیت بدون. داداشات زندگی کردی از اینجا به بعدشم میتونی
_اونموقع مامان بابام بودن پشت و پناه ،همدم ورفیق داشتم الان ، الان هیچی ندارم
+چرا داری تو خدارو داری به نظرم زیاد نمیتونی به ادم ها تکیه کنی یه دفعه ولت میکنن و میرن ولی تنها کسی که همیشه هوای بنده هاش رو داره اون خداس
باحرف هاش لبخند روی لب هام نشست ته قلبم اروم گرفت
+من برم بیرون یه زنگ به مامانم و یه خورده خوراکی بخرم فیلم دانلود کردم که باهم ببینیم
_باشه عزیزم
بارفتن فاطمه کمی دراز کشیدم بعد پنج دقیقه صدای باز شدن در اومد
همونطور که روم سمت پنجره بود گفتم
_چقدر زود اومدی
صدایی ازش نشنیدم
_وا فاطمه چرا حرف نمیزنی
بازم چیزی نگفت
برگشتم سمتش
با دیدن پرستاری که ماسک مشکی داشت یه لحظه ترسیدم
ناخداگاه حس بدی نسبت بهش پیدا کردم
نزدیک تخت اومد
سریع از جام بلند شدم و رفتم اون طرف تخت
دلم درد گرفته بود ولی اونقدری ترسیده بودم که دردش اهمیت ندم
با هر قدمی که اون نزدیک میشد من یک قدم عقب میرفتم
_چ.چی میخوای
+اروم باش نترس من یکم سرماخوردم وگرنه کاریت ندارم اومدم معاینه ات کنم همین بخواب روی تخت و اروم باش
یه نفس عمیق کشیدم و دراز کشیدم
روم و کردم به سمت پنجره
تاریکی بیرون مثل یک دیواره.ی سیاه جلوی چشمم بود؛هیچ نوری ،حتی از چراغ های خیابان به داخل نمیرسید. انگار دریک جعبه سیاه گیر افتاده بودم ،پرستار درحالی که معاینه رو تموم کرده بود
،ابزارش را کنار گذاشت.سکوت اتاق سنگین تر از قبل شده بود.
ناگهان ،حس کردم دستش رو بازویم نشست.سرد بود .قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشون بدم یاحتی نفسم را بیرون بدهم. سوزش تیزی را در رگم حس کردم. انگار یک تیغه ی بسیار نازک در پوستم لغزید.
آن لحظه چیزی در جریان خونم حرکت کرد. یک مایع سنگین وغلیظ که برخلاف دمایِ اتاق،حس گرما و درعین حال یک لرزش عجیب داشت.
مثل اینکه داشتم یک لیوان اب یخ رو باسرعت در رگ هایم می ریختم
حس کردم لبه تخت دارد از زیرمن سر میخورد
بدنم دیگر مال من نبود ؛انگار وزنی که روی شانه هایم. بود داشت مرابه سمت پایین ، سمت تاریکی ان پنجره میکشیدمی خواستم بگویم(ایست!)یا (چه کار میکنی؟) اما زبانم به سقف دهانم چسبیده بود تنها چیزی که میفهمیدم این بود که جهان در حال محو شدن است؛تاریکی بیرونِ پنجره داشت با تاریکی داخل چشم هایم یکی میشد.
آخرین چیزی که شنیدم ،صدای ارام وبی روحِ پرستار بود که زیر لب گفت:
_دیگه نگران نباش.......فقط بخواب
وبعد همه چیز سیاه شد
_________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :21 محمد: باصدای عطیه از فکر اومدم بیرون جانم عطیه گریه کردی چرا اینجوری؟ بادستای
پ.ن: توکلت به خدا باشه
پ.ن:این آقامحمد هم همش داد میزنه بعد میگه ناخواسته بود
پ.ن:می خواستم بگویم ایست! یا چه میکنی؟
پ.ن:همه چیز سیاه شد
پ.ن:بابت بدقولی ها ببخشید سرم شلوغ بود 😔
_____________________
دوست دارم حداقل یکی دوتا نظر داشته باشه:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن: توکلت به خدا باشه پ.ن:این آقامحمد هم همش داد میزنه بعد میگه ناخواسته بود پ.ن:می خواستم بگویم ا
به بچم نظر میدید یا با دمپایی بیوفتم دنبالتون؟🩴😁
ذهن خالی
پ.ن: توکلت به خدا باشه پ.ن:این آقامحمد هم همش داد میزنه بعد میگه ناخواسته بود پ.ن:می خواستم بگویم ا
واکنش من به کویر بودن ناشناس:💔
ذهن خالی
واکنش من به کویر بودن ناشناس:💔
دوست داشتم حداقل سه تا نظر داشته باشه این پارت 💔
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :21 محمد: باصدای عطیه از فکر اومدم بیرون جانم عطیه گریه کردی چرا اینجوری؟ بادستای
سهم من از تو
پارت :22
فاطمه:
_نه مامان همه روبراهه
+..
_نه قربونت نگران نباش حالش خوبه
+..
_باشه قربونت
اقا اینا رو حساب میکنید
+..
باشه چشم
خداحافظ
+خانم رمزتون چنده
_2029
بفرمایید
ممنونم
بعد از گرفتن خرید ها از مغازه زدم بیرون و وارد بیمارستان شدم نزدیک اتاق باران که شدم
دیدم درش بازه
ترسیدم من که میخواستم برم درش بسته بود که
باترس وارد شدم تخت خالی بود یه سرنگ خالی افتاده بود روی زمین باتمام سرعت رفتم به بخش اطلاعات
#سعید
دلم تاب نیاورده بود پاشده بودم رفته بودم بیمارستان تا باران رو ببینم دلم واسش تنگ شده بود همین که رسیدم رفیق باران داشت گریه میکرد و دورش هم پلیس بود پا تند کردم
با ترسی که توی چهره ام بود گفتم
فاطمه خانم چیشده ؟
چیزی نمیگفت
فاطمه خانم میشه بگین چیشده دارم میمیرم از نگرانی
فاطمه خانم که اشک هاش و پاک کرد وگفت
با ...باران نیست بردنش
برای چند لحظه نفسم بالا نمیومد یعنی چی که باران نیست
یه نفر معلوم بود که سرگزد اومد جلو گفت
جناب لطفا برای تنظیم شکایت بیاین بیمارستان
سرم رو به علامت تایید تکون دادم
ولی در اول فرصت به محمد. زنگ زدم
بعد چندتا بوق بالخره برداشت
الو محمد
الو سلام اقا سعید محمد توی حیاطِ الان گوشی رو میدم بهش
عطیه خانم سلام یه اتفاقی افتاده
چه اتفاقی
راستش باران رو بردن نمیدونم کیا ولی خواهش میکنم سریع بهش بگین بیاد بیمارستان
باشه باشه حتما
گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم
_________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :22 فاطمه: _نه مامان همه روبراهه +.. _نه قربونت نگران نباش حالش خوبه +.. _باشه ق
پ.ن:خبری از باران نیست
پ.ن:به نظرتون بعدی کی میتونه باشه؟
پ.ن:شمابگین نفر بدی کی باشه
________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741