eitaa logo
ذهن خالی
96 دنبال‌کننده
31 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ شخصیت ها👇
محمد و عطیه خانم سهم من ازتو
اقا سعید و ساراخانم سهم من ازتو
اقا رسول و روشنک خانم سهم من از تو
باران خانم و فاطمه خانم سهم من ازتو
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :22 فاطمه: _نه مامان همه روبراهه +.. _نه قربونت نگران نباش حالش خوبه +.. _باشه ق
سهم من از تو پارت 23 محمد: سریع لباسم رو پوشیدم و راه افتادم سمت بیمارستان موتور رو یه گوشه پارک کردم پا تند کردم سمت بیمارستان که یه دفعه یه چیز محکم به سرم برخورد کرد و دیگه هیچی نفهمیدم و سیاهی مطلق بعد اینکه محمد باهام تماس گرفت خودم رو رسوندم بیمارستان موتور محمد و که دیدم فهمیدم اون خودش رو زودتر ازمن  رسونده بیمارستان همین که میخواستم برم داخل محوطه بیمارستان صدای زنگ گوشی میومد یه نگاه به دور و بر انداختم این .. این گوشی محمد بود گوشی رو برداشتم و راه افتادم سمت حراست تا حکم رو به مامور روبه نشون بدم تا بتونم دور بین هارو چک کنم همین که وارد شدم  نگهبان ها بیهوش افتاده بودن خودم دست به کار شدم ای لعنت بهش تمامی فیلم هارو پاک کرده زنگ زدم به سعید الو رسول معلوم هست کجایی اره توی اتاق نگهبان خودت رو برسون اینجا باشه گوشی رو قطع کردم نشستم پشت سیستم و دست به کار شدم ببینم میتونم فیلم هارو برگردونم یا نه یه دفعه در با شدت باز شد سریع برگشتم ودیدم که سعیدِ چه خبرته مگه سر اوردی؟ رسول چه کار کردی ردی پیدا کردی هنوز نه یه خبر بد چه خبر بدی ؟ محمد رو هم بردن چی ....چی میگی گوشیش رو بهش نشون دادم وگفتم گوشیش مثل اینکه از جیبش افتاده هوففففففففففففف حالا چی میشه ؟ نمیدونم فقط باید بریم سایت خیلی خوب من زنگ میزنم به فرشید و داوود باشه بعد چندبار پلک زدن بالخره دیدم درست شد میخواستم تکون بخورم که نمیتونستم من واورده بودن توی یه اتاق تاریک  باکلی وسایل که معلوم بود واسه شکنجه اوردن ای کاش میتونستم تکون بخورم ولی به صندلی بسته بودنم گوشام و تیز کردم انگاری چند نفرداشتن به اینجا نزدیک میشدن برای اینکه متوجه نشن من بیدار شدم  خودم وزدم به خواب انگار یه نفری رو اورده بودن داشتن میبستنش برای همین یه کم صبر کردم تابرن چشام و باز کنم صدای قفل در اومد برای همین که مطمئن شدم رفتن چشام و بازم کردم با دیدن صحنه رفتم تو شوک اون....او...اون محمدِ اون ...داداش منِ ________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 23 محمد: سریع لباسم رو پوشیدم و راه افتادم سمت بیمارستان موتور رو یه گوشه پارک کر
پ.ن :اون داداش منِ پ.ن: وسایل شکنجه :) پ.ن: به نظرتون باران با محمد آشتی میکنه ؟ __________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
نظر بدیدددددددددددددد
میشه تا پارت اماده میشه مارو به دوستاتون معرفی کنید؟ مرامی
خداوکیلی دلم نمیاد امشب این پارت رو بدم هم نظرات کم بود هن مارو زیاد نمیکنید😞