رمان گاندویی زنگار👇🏻
______________"♥︎🌿"_________________
صدای انفجار..دود حاصل از آتیش و صدای های نامفهومی که میومد همه نشون میداد الان عزیز من توی آتیش داشت میسوخت...همه زندگی من داشت اونجا به استقبال مرگ میرفت و من نمیتونستم کاری کنم...
دوست داری بدونی بقیش چی میشه ؟
کیتوی آتیش داره میسوزه؟
ℒ𝒾𝓃𝓀 ↬
https://eitaa.com/joinchat/163971425C6a6216d8c2 𓂃𓂃
از اینجا میتونی رمان رو بخونی 😌💘 .
ذهن خالی
آنچه در اینده خواهید خواند: _اما بلافاصله پس از فروکش کردن شعله ، وحشتناک ترین بخشِ ماجرا اغاز شد .
آنچه خواهید خواند:
جراح باهیجان و عصبانیت داد زد:
دستگاه شوک رو بیارید زود باشید
سکوت مرگباری توی. اتاق برگشت همه نفس هاشون و حبس کرده بودند