ذهن خالی
آنچه در اینده خواهید خواند: _اما بلافاصله پس از فروکش کردن شعله ، وحشتناک ترین بخشِ ماجرا اغاز شد .
آنچه خواهید خواند:
جراح باهیجان و عصبانیت داد زد:
دستگاه شوک رو بیارید زود باشید
سکوت مرگباری توی. اتاق برگشت همه نفس هاشون و حبس کرده بودند
ذهن خالی
پ.ن:وبالخره نیروی کمکی رسید :) ___________________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
وایی خیلی باحالی
یه تنه داری ناشناس رو پر میکنی دمت گرم ❤️
الان پارت میذارم از خماری در میاین 😁
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 36 #راوی یک شب گذشت شب طولانی و بی رحمی که انگار هیچ وقت به صبح نرسید حالا،عصر روز
سهم من از تو
پارت 37
#سعید
باران و محمد رو به بیمارستان رسوندیم رسول هم چون یه زخم سطحی برداشته بود تکنسین زخمش رو درمان کرده بود فردین هم که کشته شد
من ورسول باهم رفتیم سایت گزارش هارو. سریع نوشتیم وبه اقای عبدی تحویل دادیم و به سمت بیمارستان حرکت کردیم هردومون دلشوره داشتیم
اینکه چه بلایی ممکنه سر محمد و باران چی بیاد
ماشین و زدیم کنار و پاتند کردیم سمت بیمارستان
به سارا پیام دادم :
+ما اومدیم بیمارستان شما کجایین؟
_ما پشت در اتاق عملیم
به سین زدن اکتفا کردم و به سمت اتاق عمل رفتیم
_سارا چیشد خبری نشد
+نه بیا بشین الان حالت بد میشه
کمکم میکنه که بشینم
رسول ارام و قرار نداره موزاییک هارو هعی طی میکنه منم با عصبانیت گفتم
+رسول بشین الان توراه میری چیزی عوض نمیشه
یه کم جاخورد و باترس بغل دستم. نشست
#اتاق عمل
بوی تندِالکل و بتادین پیچیده بود توی فضا؛بویی رو که ادم رو یاد مرگ میندازه جراح ودستیارهاش مثل ربات کار میکردن. هیچکس حرف نمیزد
فقط صدایِ دستگاهِ ساکشن میومد که باصدای
خر خرِ روی اعصاب، خون هارو از توی زخم میکشید بیرون
همه چیز خیلی سریع عوض شد
یهو صدای دستگاه مانیتورینگ بلند شد، اون صدای ممتد و وحشتناکی. که یعنی قلب دیگه نمیزنه انگار زمان هم از حرکت ایستاد
یکی داد زد :داره خون زیادی از دست میده فشارش افت کرده
جراح باهیجان وعصبانیت داد زد :
دستگاه شوک رو بیارید !زود باشید
اون لحظه که. شوک روزدن بدن. اون دختر مثل یه تکه چوب خشک توی هوا پرید و دوباره به تخت خورد
سکوت مرگباری توی اتاق برگشت همه نفس هاشون و حبس کرده بودن چند ثانیه. گذشت.. وبعدصدای ضعیف ونامنظم(بیپ...بیپ..) از دستگاه اومد قلب برگشته بود ولی نه اونجوری که فکرش رومیکردیم
دکتر باحس خستگی ویه نگاهی که انگار ازشدت نگرانی خشک شده بود گفت :فعلا نجاتش دادیم ولی مغزش به خاطرِ کمبود خون آسیب دیده فعلا باید بره کما
#بیرون از اتاق عمل
#رسول
بعد اینکه دکتر محمد اومد بیرون گفت
خداروشکر خطر رفع شده بود تونستن تیر رو در بیارن و به خاطر دست و پاش که با میلگرد آسیب دیده بود توی پاش که آسیب جدی دیده بود پلاتین گذاشته بودن ولی دستش آسیبش زیاد جدی نبود گچ گرفتن و برای همین میره بخش ریکاوری
ولی هنوز دکتر باران نیومده بود بیرون اگه چیزی میگفتم حتما سعید بهم یه تیکه مینداخت برای همین ترجیح دادم سکوت کنم
چند دقیقه بعد دکتر باران اومد بیرون ماسکش رو داد پایین و گفت
خوشبختانه دستشون و که بامیگلرد سوخته بود ترمیم کردیم وتیری که توی پهلوشون بود موقع عمل ایست قلبی کردن و از اونجایی که خون زیادی ازدست دادن میرن کما بااجازه
حرف های دکتر توی سرم میپیچید یعنی چی که رفته کما...... باران که ..سنی نداره
_رسول رسول خوبی؟
با حرف های سعید به خودم اومدم خودم وپرت کردم توی بغلش:
باران دووم میاره نه ؟ برمیگرده مگه نه
سعید دستش رو دورانی روی کمرم نوزش میکنه از صداش مشخص میشد که بغض داره گفت
اره برمیگرده اروم باش
باران و انتقال دادن به بخش ای سیو
محمد هم یه ساعتی که میشه بهوش اومده سعید رفته بود بیرون و منم زور کرد پیش محمد بمونم
محمد که خواب بود منم از اینکه بهش زل زدم روی همون صندلی خوابم برد
________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 37 #سعید باران و محمد رو به بیمارستان رسوندیم رسول هم چون یه زخم سطحی برداشته ب
پ.ن:کما:)
پ.ن:اخه سنی نداره که:)
پ.ن:نظر ندید یا خودم و میکشم یا باران رو میفرستم سینه قبرستون 🤣🤣🤣
_________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741