هدایت شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
📚 دوشنبه این هفته، مسیرِ طی شده و ماجرای نگارش کتابهای «خانوم ماه» و «بخش خاکستری» را میشنویم از زبان نویسندهاش؛ سرکار خانم ساجده تقیزاده.
📖و مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری «حجتالاسلام طبیبزاده».
📋ترتیب برنامه:
ماجـرای کتاب
گلستانخوانی
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۵ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از حوزه هنری انقلاب اسلامی
نقش کوروش کبیر در میدان امام حسین(ع) شیراز دیوارنگاره شد
🔹دیوارنگاره «مرد و نامرد» اثر سعید کریمی با حمایت #حوزه_هنری استان فارس در میدان امام حسین(ع) شیراز طراحی و اجرا شد.
🔸این دیوارنگاره پاسخی هنرمندانه و مفهومی به اظهارات عجیب رئیسجمهور ایالات متحده مبنی بر شباهت خود با کوروش کبیر است و به همین مناسبت در یکی از میادین اصلی شیراز نصب شد.
🔹اثر «مرد و نامرد» با زبان هنر خیابانی و بیانی نمادین نشان میدهد که کوروش کبیر نماد آزادی، عدالت و احترام به انسان است و هیچ شباهتی با چهرههای جنگطلب و قدرتپرست معاصر ندارد.
🆔 @hozehonari_ir
#اطلاعیه | ضیافت کلمه و تصویر
🎥 نمایش و خوانش فیلم «مجنون» ویژه شاعران و نویسندگان
🔻با حضور:
• فرشته امیری
▫️شنبه ۱۰ آبانماه ۱۴۰۴ - ساعت ۱۶
▫️پردیس سینمایی استاد امین تارخ
🚨 آخرین مهلت ثبت نام:
چهارشنبه ۷ آبانماه
📞 هماهنگی ثبتنام : ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
37.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#بازنشر
#قول_مادرانه
شاعر و راوی:
دکتر #سیده_اعظم_حسینی
تهیه کننده:
زنده یاد مرحوم #محمد_جعفری
کارگردان:
#محمدعلی_یزدانی
چهارم آبان ماه
#سومین_سالگرد_شهدای_شاهچراغ
🔻 حوزه هنری فارس
@artfars
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#موشن_دیوارنگاره |مرد و نامرد
◽️در دنیا وارونه امروز فردی که مصداق تام و تمام شرارت و بی عدالتی است، مدعی حقوق بشر و صلح می شود.
رئیس جمهور آمریکا در حالیکه دستش به خون هزاران نفر از کودکان و زنان بیگناه فلسطین و غزه آغشته است ، فریاد صلح سرمی دهد و جهانیان خیره خیره او را می نگرند و بسیاری از سران کشورهای مختلف او را نامزد جایزه صلح نوبل می دانند.
▫️طراح موشنگرافیک : محمدحسین اکبرپور
🎦مشاهده و دریافت نسخهی باکیفیت
#کوروش_بزرگ | #ایران | #دیوارنگاره_شیراز
🔹خانهی طراحان انقلاب اسلامی
@KHATTMEDIA
🌷 به یاد شهدای فاجعهی تروریستی حرم مطهر حرم شاهچراغ(ع)
ای داغ سپید، ای شتک سرخ به شیراز
برخیز و بگو درد دلی سبز به آواز
تا با تو بگرییم به زخم سر گیلاس
تا با تو بگرییم به سجاده ی بی یاس
ای کاش که می بست مرا هم به گلوله
آن کس که گرفته ست خدا هم به گلوله
این عطر که از شاهچراغ آمده داغ است
ای وای به ما، صاحب عزا شاهچراغ است
اما نتوان گفت که ما خسته ی داغیم
ما تازه درختان تبر خورده ی باغیم
ماییم که لبریز بهاریم و هَزاریم
ما بلبل خوش نغمه ی دستان بهاریم
بادا که از این مثنوی آواز بشورد
حاشا که کسی خون شتک خورده بشوید
تنها نه هر آن بال کمین خورده شهید است
هر کس که در این صحن، زمین خورده شهید است
تا روز قیامت دل ما داغ به داغ است
شیراز مکدر ز غم شاهچراغ است
شاعر: سجاد حیدری قیری
📲 با ما همراه باشید :
سایت | بله | ایتا | آپارات
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍آیین رونمایی از مستند سینمایی شهید #رابع
( داستان زندگی یکی از علمای مشروطه خواه فارس ، حضرت آیت الله محمد باقر اصطهباناتی ملقب به #شهید_رابع، فقیه، ریاضی دان، شاعر و طبیب اهل خطه فارس)
#علمای_مبارز_فارس
🔸 با حضور عوامل فیلم:
کارگردان:#مهدی_صدیقی
پژوهشگر: #مسعود_شفیعی_سروستانی
⏰ زمان : شنبه دهم آبان ماه ساعت 15:30
🏛 مکان : شیراز ، میدان کوزه گری پردیس سینمایی استاد امین تارخ
#سازمان_سینمایی_اوج
#خانه_مستند
#حوزه_هنری_فارس
@artfars
ما بُردیم(۱)
روایتی از مواجههای درست با حادثهای تلخ
آدمیزاد گاهی خودش را در کاری میبیند که شاید یک ماه قبل یا یک روز قبل یا حتی یک ساعت قبل هم فکرش را نمیکرد. مثلا ما کجا فکر میکردیم قرار است برویم در دل یکی از بزرگترین حوادث تروریستی بعد از انقلاب و روایت بنویسیم؟
تازه از رشت برگشته بودم و بعد از دوش، با سر و صورت خیس، نشستم روی مبل تا اخبار را چک کنم.
گوشیام زنگ خورد: «حاج عظیم! #شاهچراغ اتفاقی افتاده؟»
«نه! من که چیزی نشنیدم.»
سریع قطع کردم و کانالهای خبری را چک کردم و تلویزیون را گذاشتم روی کانال فارس.
رسول راست میگفت. توی شاهچراغ اتفاقاتی افتاده بود. زیرنویس شبکه فارس اولش از چند زخمی خبر میداد. کمکم شد یک، سه، پنج، ده، یازده، پانزده و نوزده شهید. عجب اوضاعی!
حتی در اعلام خبر هم اصل ساده دروازهبانی خبر را رعایت نمیکردند. هرکه از راه میرسید چیزی میگفت و آماری میداد متناقض با قبلی.
باید کاری میکردم، میکردیم.
سریع لباسهایم را پوشیدم. «کجا؟»
این را همسرم پرسید. سوالش یک کلمه بود ولی چند جمله حذف به قرینه معنوی، بعدش خوابیده بود. چند روز خانه نبودم و دوباره داشتم بدون دادن زمان مشخصی برای برگشت از خانه بیرون میزدم. راستش جواب قانعکنندهای نداشتم. نمیدانستم برای چه میروم بیرون؟ فقط میدانستم میخواهم در این آشفتهبازار، کاری کنم. هنوز یک ساعت از خبر حادثه نگذشته بود که شایعه «کار خودشونه» نصف فضای شهر و مجازی را گرفته بود.
«کار خودشونه» هم در ظاهر دو کلمه بیشتر نبود ولی در ادامهاش چند جمله دیگر خوابیده بود که یعنی: «این کار رو کردن تا مردم رو از ادامه اعتراضات زن، زندگی، آزادی منصرف کنن.» حرف خاصی بینمان نگذشت. این قدر فضا پُرغم بود که احساس جای استدلال را پُر میکرد.
رفتم توی مسجد محله پدریمان نشستم. بچهها را خبر کردیم که توی #حوزه_هنری جمع شویم. نمیدانستم قرار است چه کار کنیم؟ کسی ایدهای نداشت. فقط میدانستیم که قرار است کاری کنیم.
جمع شدیم. حرفهایمان به این رسید که به بیمارستانهای محل حضور خانوادههای مجروحین و شهدا سر بزنیم. سهم من مسلمین شد.
*«داشتیم با هم حرف میزدیم و به سمت بیمارستان مسلمین میرفتیم که صدای جیغ و ناله زنها، برق از سرمان پراند. هفت هشت ده نفر زن روی زمین نشسته بودند، مویه میکردند و بر سر و صورتشان میزدند. نالههایشان سوزناک بود. ازشان فاصله گرفتم و کمی دورتر ایستادم.
مرد جوان قدبلندی به در بیمارستان تکیه داده بود و گریه میکرد. چند متر آنطرفتر هم چند نفر دیگر ایستاده بودند. نگهبان، پشت میلههای بیمارستان، چندبار اسم مجروحین را خواند. از پنج شش نفر، فقط یک نفر خانوادهشان آنجا بود. نگهبان رو کرد به بقیه و گفت: "بزرگواران! این چندنفر مجروحینی هستن که توی این بیمارستان بسترین. بقیه توی بیمارستانهای دیگه هستن. اگه هم شهید شده باشن، الان پزشک قانونین."
هر چند ثانیه یک بار صدای مویه زنان بالا میرفت و فضا را به هم میریخت. به خودم مسلط شدم و رفتم جلو. سلام کردم:
-شما از خانواده مجروحین هستین؟
- نه. آشنای ما رو شهید کردن
- شهید شدن؟
- آره. دو نفرشون شهید شدن. پدر و بچهش بودن.
- همونکه عکسشون منتشر شد؟
-آره. بدبختا از بهمئی اومده بودن اینجا. فردا عمل داشت. اومده بود شاهچراغ برای زیارت.
خشکم زد. همینطوری حرفم نمیآمد. وقتی فهمیدم غریب بودند حالم بدتر شد. زبانم قفل شده بود. اشک توی چشم مرد پِر خورد:
-اسمش هوشنگ بود. هوشنگ خوب. اینم پسر خواهرشه.
پسر قدبلند چهارشانهای را در آن سمت خیابان نشانم داد که به ماشینی تکیه داده و شانههایش میلرزید. سرم را به نشانه تاسف پایین انداختم. دوباره صدای زنها بالا رفت. وسط ضجهها یک نفرشان این جمله را مدام تکرار میکرد:
-عامو درد زده به قلبُم. عامو دلُم درد گرفته. نمیتونم خودُم رو کنترل کنم.
درد به قلب من هم اصابت کرده بود.»*
کارمان در بیمارستان مسلمین که تمام شد، رفتیم بیمارستان نمازی. رفیقی هماهنگ کرده بود تا اجازه بدهند وارد محل حضور خانواده شهدا شویم.
دختری دیدم شوریدهحال و ژولیده موی که داشت خودش را زمین میزد. چند ثانیه سر پا نگهش میداشتند و دوباره با ضجه خودش را میزد زمین. میگفت: «برای کی گریه کنم؟ ننهم؟ بابام؟ برارم؟»
نمیتوانستم سر پا بایستم. روی بلوک سیمانی لب باغچه نشستم و سرم را پایین انداختم تا نبینمش. موبایل را باز کردم و فهمیدم خواهر سرایداران است. نه حال نوشتم داشتم و نه تاب بیخیال بودن. به سیدمحمد و بقیه گفتم برویم سمت پایگاه انتقال خون.
(ادامه دارد)
✍🏻 به قلم: محمدحسین عظیمی