🌻 امام علی علیه السلام:
🍀 نفَسُ المَرءِ خُطاهُ اِلی اَجَلِهِ.
🍀 نفس کشیدن انسان گام های او به سوی اجل اوست.
📚 نهج البلاغه، حکمت 74.
@asganshadt
سلام وقت بخیر
دیشب ی خانواده ای رو شناسایی کردیم که روی پشت بوم سکونت دارن و هیچ وسیله ای هم ندارن قراره براشون خونه بگیریم
اگر هر کدوم تون میتونید کمک کمی هم کنید پی وی بهم خبر بدین
خدا خیرتون بده
@hosseinij
🥀 گر خاک شود این تن
بیرون نشود غمِ تو از سینه
⛔️ما با تمامی دولتمردان آمریکا پدر کشتگی داریم!
#یالثارات_الحسین
#مرگ_بر_آمریکا
@asganshadt
گنجینه شهدای جهان اسلام (عاشقان شهادت)
❀↲بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمْ↳❀ به وقت رمان📢
❀↲بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمْ↳❀
به وقت رمان📢
♡
#رمان_دلآرام_من ❤️
#قسمت_هقتادونهم
نفسش را بیرون میدهد: سلام.
-سلام.
-ببخشید مزاحم شدم، شبتون بخیر.
پیداست او هم هول کرده، جواب نمیدهم که سردرگمی ام لو نرود.
-حالتون خوبه؟
با همان صدای ضعیف میگویم:
الحمدلله.
-خدا رو شکر.
کمی مکث میکند و ادامه میدهد:
آقاحامد گفتن تماس بگیرم راحت ترید.
بازهم با سکوتم روبرو میشود.
-الان هرچی بخواید در خدمتم.
وقتی دوباره میگوید الو... ببخشید... متوجه میشوم سکوتم کمی طولانی شده؛
جمله ام را کمی مزمزه میکنم و به خودم جرات میدهم:
شما درباره من چی میدونید؟
صدا صاف میکند:
بالاخره هم آقاحامد، هم مادرم درباره خصوصیات اخلاقیتون برام صحبت کرده بودن،
مگه حامد از من به شما نگفته؟
منظورم شرایط خانوادگیم بود؛
من توی شرایط عادی بزرگ نشدم، خیلی بامحیطم شما فرق داشته.
-خوب؟ شما که انتخاب نکردید شرایطتون این باشه،
برای همه ممکنه پیش بیاد؛
ولی اینطور که فهمیدم، خیلی خوب زندگیتونو مدیریت میکنید و تسلیم
مشکلات نشدید،
این از نظر من یه امتیازه.
-بالاخره انقدری که شما میگید آسون نبوده؛ توی تنهایی زندگی کردن، آدم
رو یه جور دیگه میسازه،
با عقده عاطفی و انزوا و افسردگی.
متوجهم، نمیتونم بگم درکتون میکنم چون تا حالا شرایطشو نداشتم، فکر میکنم اما شما اینطور نیستید؛
کسی که به خدا متصله، خدا خودش کفایتش میکنه و هواشو داره؛
من اصلا کاری به گذشته شما ندارم و میخوام درباره الان حرف بزنیم؛
همیشه سعی کردم در حال زندگی کنم و غصه گذشته و آینده ای که خدا برام
نوشته رو نخورم.
اینی که میگید یعنی جبرگرایی، پس اختیاری که خدا به انسان داده چی؟
نه، در لحظه زندگی کردن یعنی بدونی الان وظیفه ات چیه؟ و بدونی اگه وظیفه الانتو درست انجام بدی، خدا برات کم نمیذاره.
کلا در طول مکالمه، بیشتر او حرف میزند و درباره معنویات و دیدش به زندگی
میگوید؛
دیدگاه هایش را قبول دارم، به محض اینکه قطع میکنم،عمه در را باز
میکند و با هیجان میگوید:
بهت گفت فردا قراره بریم باغ غدیر؟
چند لحظه با چشمان گرد شده نگاهش میکنم و بعد هردومان میزنیم زیر
خنده.
✍ #نویسنده:فاطمه_شکیبا(فرات)
↩️ #ادامہ_دارد....
•┈┈••☆•♥️☆••┈┈•
•┈┈••☆•♥️•☆••┈┈•
♡
#رمان_دلآرام_من❤️
#قسمت_هشتادویکم
این انشاالله، گفتنش مثل بلندکردن وزنه ده تنی بود؛
یعنی دعا کنی برایش که...
بماند!
دیگر صدایی از گلویم خارج نمیشود. میگوید:
وقتی رفتی تشییع، دعامون کن...
برای عاقبت بخیریامون...
به جای منم گریه کن، به جای منم سینه بزن، به جای منم یا حسینعلیه السلام بگو! جامو پر کن!
التماس دعای شدید!
میخواهم بگویم محتاجیم که قطع میشود و تلاش نمیکنم دوباره تماس
بگیرم؛
به اتاقش میروم که نگذاشته ام خاک روی وسایلش بنشیند؛
بیت شعری که علی به خط شکسته نستعلیق برایش نوشته و قاب کرده را زیر لب میخوانم:
میخواهم از خدا به دعا صدهزار جان
تا صدهزار بار بمیرم برای تو!
...یا حسین
کاش میدانستم عزاداریهایش در سوریه چه شکلیست؟
امسال هیئتمان را بدون حامد گرفته ایم؛ و چقدر جایش خالی ست.
دیروز در تشییع شهید حججی، خودم نبودم؛
حامد بودم، اصلا انگار به جای همه
گریه کردم و سینه زدم؛
حتی بجای توریستهایی که آمده بودند بازدید میدان امام و مبهوت به جمعیت نگاه میکردند؛
عمه را هم گم کردم، همراه آنتن نمیداد،
بعد مراسم هم که یکدیگر را پیدا کردیم، ده دقیقه در آغوشم اشک ریخت.
نمیدانم نگران من بود یا حامد؟
علی و پدرش رفته اند نجف آباد برای مراسم،
اما من و عمه نرفتیم برای
کارهای نذری پزان؛ دو سال پیش، همین موقعها بود که پیدایشان کردم؛ در همین نذری پزان؛
تلوزیون روشن است و مراسم تشییع در نجف آباد را نشان میدهد؛
محشری به پا شده! اگر برای نوکر ارباب خدا انقدر ریخت و پاش کرده باشد، برای خود ارباب چه کرده!
بیخود نیست که میلیونی به زیارت اربعین میروند؛
صدای مداحی روی تصاویر پخش میشود:
عجب محرمی شد امسال/ شهید بیسرم برگشته/
بیاید بریم به استقبالش/ مدافع حرم برگشته... /
وای... غمت غم وطن شد/
وای... سر تو بی بدن شد/
وای... خدا رو شکر عزیزم/ که پیکرت کفن شد...
ناگهان عمه میگوید:
نگران حامدم! به دلم شور افتاده!
نجمه دلداری میدهد: نترسین مامان؛ انشاالله حالش خوبه.
عمه اما آرام نمیگیرد؛ دنبال تلفن میگردد: بذار بهش زنگ بزنم.
به اتاق میرود و بعد بیست دقیقه، بیرون می آید درحالی که آرام شده؛ توانسته
چند کلمه ای با حامد صحبت کند.
پیام میدهم: شب عاشورا اونجا چه حالی داره؟
جواب میآید:
چه پنهان، تازگیها خواب اقیانوس میبینم/ قفس تنگ است ای
صیاد! واکن بال و پرهارا...
التماس دعا
هرچه میگیرمش، در دسترس نیست و جواب پیامک هم نمیدهد،
شب عاشورا را با چشمان بیدار صبح میکنم.
کارهایی باید برای نذری و روضه به من محول شده را از شب قبل و صبح زود
انجام میدهم،
میخواهم عاشورایم را تنها کنار پدر باشم؛ کمی که کارها سبکتر میشود،
آماده میشوم که بروم گلستان؛
یکی دو ساعتی به ظهر مانده است،
نماز ظهر عاشورایم را هم همانجا میخوانم.
خیابانها شلوغند؛ مخصوصا خیابانهای منتهی به گلستان؛
از میدان بسیج به بعدکلا بسته است برای تردد دسته های عزاداری،
روی پل هوایی میایستم.
دسته های عزاداری هیئتهای مختلف از دو طرف خیابان میآیند و وارد گلستان میشوند؛
علمها و پرچمها روی دست میچرخند و نوحه های قدیمی تکرار میشوند؛
هر دسته ای به سبک محله خودش سینه میزند؛
دسته آبادانیها، نایینی ها، شهرکردیها
و...
قیامت کوچکیست و حال غریبی دارم.
در گلستان میچرخم و سینه میزنم
برای خودم،
انگار شهدا هم ایستاده اند به سینه زنی و اصلا آنها میاندارند.
بعد از نماز ظهر عاشورا که با حال پریشان اقامه کردیم، راهی میشوم سمت خانه.
✍ #نویسنده:فاطمه_شکیبا(فرات)
↩️ #ادامہ_دارد....
•┈┈••☆•♥️☆••┈┈•
•┈┈••☆•♥️•☆••┈┈•
♡
#رمان_دلآرام_من ❤️
#قسمت_هشتادم
جلوی در خانه منتظرمان اند؛
اول عمه سوار میشود و من کنار پنجره مینشینم،
چه بوی گلابی میآید! جای مادر خالی!
از عطر مشهدی بدش میآید؛
همیشه میگفت:
بوی امامزاده میده!
علی پشت فرمان مینشیند و صدای ضبط را زیاد میکند:
ولله که من عاشق چشمان تو هستم / ولله که تو باخبر از این دل زاری
مهمان خیالم شده ای هر شب و هرشب / ولله شبیه من دیوانه نداری
این آهنگ را دوست دارم، علی با یک دست خوب میراند؛ اما به من ربطی
ندارد؛
بیرون را نگاه میکنم تا برسیم به باغ غدیر و پارک کند،
من در حال و هوای آهنگم:
باید به تو زنجیر کنم بند دلم را /
جانی و جهانی و چنینی و چنانی...
زیرانداز پهن میشود و مستقر میشویم؛ همان اول، عمه به راضیه خانم میگوید:
اون نیمکته خوبه؟
راضیه خانم درحالی که با سر تایید میکند، مرا خطاب میکند:
چرا وایسادی دخترم؟
متوجه میشوم علی منتظرم ایستاده، گیرم انداخته اند!
چارهرای نیست؛
کفشهایم را میپوشم؛ خجالت میکشم کنارش راه بروم؛
سر صحبت را باز میکند:
درباره حرفاتون فکر کردم.
در ذهنم صحبتهای دیروز را مرور میکنم که میگوید:
با یه ازدواج درست، خیلی از خلاءهای عاطفی پر میشه.
تا ته منظورش را میخوانم که حرف دلم را زده است؛
چقدرهم از خود راضی اند آقا!
لابد منظورش از ازدواج درست، خودش است!
دلم میخواهد قدم بزنیم؛
تعارف میکند که بنشینیم، اما خودش هم رغبتی برای نشستن ندارد؛
این را در لفافه میگوید:
دوست ندارم یه جا ساکن باشم، میشه
راهو ادامه بدیم باهم؟
ته دلم غنج میرود! به خودم نهیب میزنم: جمع کن خودتو دختر!
درحال قدم زدن میپرسد:
با مادرتون صحبت کردید؟
-خیلی موافق نیستن، ولی واگذار کردن به خودم.
بله بخاطر دستم؛ به خودمم گفتن، نگرانتونن؛ قدرشونو بدونین، خیلی دوستتون دارن.
دقایقی در سکوت میگذرد، ناگاه میایستد:
کی باورش میشد یه ترکش دو و
نیم سانتی منو از وسط میدون جنگ و خون و خاک بکشونه ایران و بعد عنایت
امام رضا ع منو مقابل شما قرار بده؟
زیرلب میگویم:
همه چی توی دنیا به هم ربط داره!
ادامه راه را درباره آینده حرف میزنیم.
-سلام! خوبی؟
صدا واضح نیست اما شنیده میشود: سلام! الحمدالله !
شما چی؟
-خواب دیدم حامد! همون خواب رو! ولی تو گذاشتی رفتی!
-خیره انشالله!
حاال چرا بغض کردی؟
-آخر هفته شهید حججی رو میارن! نمیای تشییعش؟
-ما امروز خدمتشون بودیم! جای شما خالی!
میتوانم از تغییر صدایش بفهمم گریه میکند:
اربا اربا بود...
خوش به حالت! سلام منو رسوندی؟
چجوری باید سرمونو جلوی خونوادش بلند کنیم؟
شهید اربا اربا دیده بودم،
اما اصلا آقا محسن فرق میکنه!
خیلی به مولاش رفته!
اشکم را میگیرم:
میخوای آتیشم بزنی؟
-خودم دارم میسوزم! اون دنیا چه جوابی باید بدیم؟
تسلیم شدم!غلط کردم...
ازت گذشتم! ولی به یادم باش، تو که داری میری سفارش منم بکن!
یه وقت یادت نره خواهری داشتیا!
دعا کن روسفید بشیم!
راستی: ما روسفیدتریم یا جون، غلام امام حسین علیه السلام؟
-هرچی اربا ارباتر، روسفیدتر! دعا کن روسفید بشم!
پا میگذارم روی دلم و به سختی میگویم: انشاالله!
✍ #نویسنده:فاطمه_شکیبا(فرات)
↩️ #ادامہ_دارد....
•┈┈••☆•♥️☆••┈┈•
•┈┈••☆•♥️•☆••┈┈•