❤🍃❤
#گذری_بر_سیره_شهدا
🔹هرهفته #غروب_جمعه کہ میشد همسر و فرزندان را در گوشهای از خانه جمع میکرد و خودش #زیارت آل یاسین میخواند هرهفته در خانهاش برای امام زمان برنامه داشت.
#شهید_عبدالرضا_مجیری
با عشق
هزاران بیت
گفتند ولی... !!
باعشق
فقط دمشق
هم قافیه شد... !!
شهيد مدافع حرم
🌷 #علیرضا_قنواتی🌷
#امیدیه
#شبتون_شهدایی
#دلنوشته
دلم مجید قربانخانی شدن مےخواهد
آنقدر خوب شوی
که خودِ خودِ حضرت زهرا س
بیان به خوابتو بهت بگن:
"هفته دیگه میای پیش خودم"
و تو هم
#جاویدالاثر بشی
مثل مادر 😭😭😭
خداااااااا
بسوزد
قلب من
آن زمانی ڪه
بہ واسطۂ گناهـان من
آہ می ڪشی از دل
ڪاش سرباز تو باشم ، نہ سربار
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#واجعلنا_من_انصاره_و_اعوانہ
@asganshadt
#دلنـوشتـــــــه📝
همســر شهید قربانی
🌾هواي دلم ارديبهشتي است. گاهي ابري☁️ و گاهي آفتابي میشود. ياد خاطراتت دلمـ❤️ را گرم ميكند و سرماي فراق❄️ تا مغز استخوانم فرو ميرود.
🌾چشمان آسمان به جاي من ميبارد😭. درست مثل همان روز كه اهالي محله تو را #روي_دستانشان بردند من ايستادهام پشت پنجره😔.
🌾آن روز تمامقد #چشم شده بودم. دلم ميخواست از پشت همه پنجرههاي #اكباتان نگاهت كنم😢. خاطرات آن روز #پاييزي🍂 را هيچ باران بهاري پاك نميكند🚫.
🌾خاطرات ⇜رفتن تو و ⇜ماندن من. من يعني #زينب_فروتن. عروس 25 ساله #روحالله_قرباني. شهيد مدافع حرم كه 13آبان 1394 در حوالي شهر حلب سوريه به شهادت🌷 رسيد.
🌾نامم زينب است و چند ماهي است كه غم از دست دادن همسري مهربان را با #توسل به اين نام، تاب آوردهام. همسري كه #حسينگونه شهيد شد🕊 و من ماندهام كه آيا همچون زينب(س) تاب ميآورم⁉️
#شهید_روح_الله_قربانی
@asganshadt
گنجینه شهدای جهان اسلام (عاشقان شهادت)
مرتضی محمدی
«شھید مدافع حرم مرتضی محمدی»
فرزند: علی محمد
ولادت: 1376
شھادت: 1394/2/1
شغل: آزاد
تحصیلات: سیکل
محل شھادت: سوریه - حلب
محل ولادت و زندگی: ایران - مشھد
مزار: مشھد - بھشت رضا(ع)
نحوه شهادت از زبان همرزم شهید:
من دوره اولم بود که اومده بودم سوریه و ما رو در منطقه ای به نام سه راه اثریا که سه راه رقه،حلب و حماه است فرستادند به عنوان نیروی زرهی
در هفته اول با شخصی بسیار سنگین آشنا شدم بنام مرتضی محمدی که اهل گلشهر مشهد مقدس بود.
شب پنجشنبه بود که آقا مرتضی به بچه ها گفت:
انشاالله به همین زودی مرخصی میرم منو حلال کنید
آخه مرخصیش رسیده بود. آقا مرتضی تا اذان صبح بیدار بود و داشت زیارت عاشورا میخوند و روضه گوش میداد.
منو برای نماز صبح بیدار کرد و نماز خوندیم و خوابیدیم.
ساعت 6 بود که مرتضی بلند شده منو صدا زد گفت:
محمد بلند شو گفتم جانم داداش
گفت:
داداش خواب دیدم که شهید میشم
گفتم:
داداش برو بخواب اینجا منطقه امن هستش از این خبرا نیست
درحال صحبت بودیم که ناگهان فرمانده آمد گفت
جاده شیخ حلال رو داعش گرفته و بستند باید بریم باز کنیم
مرتضی با شوق گفت: داداش بریم
گفتم:
داداش حوصله داری ها
دوسه بار گفت و منم گفت چشم داداش بریم
گفتم:
داداش مرخصی تو رسیده نرو. قبول نکرد و رفتیم.
در حالی که بیسیم داخلی دستگاهمون خراب بود رفتیم بار گیری مهمات کردیم و رفتیم گازوئیل زدیم و نفربر را پر کردیم.
ساعت 8 شروع کردیم به درگیری. دو بار مهمات مون خالی شد و دوباره بارگیری کردیم.
ساعت 12 اومدیم عقب برای نماز و نهار بخوریم.
نماز خوندیم و دوباره تا ساعت 3 بعد از ظهر درحال درگیری بودیم تا اینکه گفتند نیروی خودی به مهمات و آب نیاز دارند. مهمات و آب بار زدیم و رفتیم.
با تمام سرعت در حال رفتن بودیم که ناگهان احساس کردم یه چیزی محکم بهش خورد و تکان داد
دیدم نفربر خاموش شده. سرم رو آوردم بیرون که چشمم افتاد به آتش روی موتور نفربر.
تقریبا 100متر جلوتر که رفت از جاده خارج شد افتاد و از روی جاده چپ کرد
وقتی چپ شد سر من هم شکست و خون شدیدی میومد؛ آمدم بیرون و رفتم؛جای راننده و هرچی صدا زدم جوابی نشنیدم
رفتم نزدیک در حالی که آتش نصف نفربر رو گرفته بود رفتم نزدیک و سرمو داخل اتاق راننده کردم
دیدم مرتضی شهید شده و چند قدمی عقب نشستم در همون حال بود که نیروی خودی برای کمک رسیدند
@asganshadt