#دلنوشته
دلم مجید قربانخانی شدن مےخواهد
آنقدر خوب شوی
که خودِ خودِ حضرت زهرا س
بیان به خوابتو بهت بگن:
"هفته دیگه میای پیش خودم"
و تو هم
#جاویدالاثر بشی
مثل مادر 😭😭😭
خداااااااا
بسوزد
قلب من
آن زمانی ڪه
بہ واسطۂ گناهـان من
آہ می ڪشی از دل
ڪاش سرباز تو باشم ، نہ سربار
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#واجعلنا_من_انصاره_و_اعوانہ
@asganshadt
#دلنـوشتـــــــه📝
همســر شهید قربانی
🌾هواي دلم ارديبهشتي است. گاهي ابري☁️ و گاهي آفتابي میشود. ياد خاطراتت دلمـ❤️ را گرم ميكند و سرماي فراق❄️ تا مغز استخوانم فرو ميرود.
🌾چشمان آسمان به جاي من ميبارد😭. درست مثل همان روز كه اهالي محله تو را #روي_دستانشان بردند من ايستادهام پشت پنجره😔.
🌾آن روز تمامقد #چشم شده بودم. دلم ميخواست از پشت همه پنجرههاي #اكباتان نگاهت كنم😢. خاطرات آن روز #پاييزي🍂 را هيچ باران بهاري پاك نميكند🚫.
🌾خاطرات ⇜رفتن تو و ⇜ماندن من. من يعني #زينب_فروتن. عروس 25 ساله #روحالله_قرباني. شهيد مدافع حرم كه 13آبان 1394 در حوالي شهر حلب سوريه به شهادت🌷 رسيد.
🌾نامم زينب است و چند ماهي است كه غم از دست دادن همسري مهربان را با #توسل به اين نام، تاب آوردهام. همسري كه #حسينگونه شهيد شد🕊 و من ماندهام كه آيا همچون زينب(س) تاب ميآورم⁉️
#شهید_روح_الله_قربانی
@asganshadt
گنجینه شهدای جهان اسلام (عاشقان شهادت)
مرتضی محمدی
«شھید مدافع حرم مرتضی محمدی»
فرزند: علی محمد
ولادت: 1376
شھادت: 1394/2/1
شغل: آزاد
تحصیلات: سیکل
محل شھادت: سوریه - حلب
محل ولادت و زندگی: ایران - مشھد
مزار: مشھد - بھشت رضا(ع)
نحوه شهادت از زبان همرزم شهید:
من دوره اولم بود که اومده بودم سوریه و ما رو در منطقه ای به نام سه راه اثریا که سه راه رقه،حلب و حماه است فرستادند به عنوان نیروی زرهی
در هفته اول با شخصی بسیار سنگین آشنا شدم بنام مرتضی محمدی که اهل گلشهر مشهد مقدس بود.
شب پنجشنبه بود که آقا مرتضی به بچه ها گفت:
انشاالله به همین زودی مرخصی میرم منو حلال کنید
آخه مرخصیش رسیده بود. آقا مرتضی تا اذان صبح بیدار بود و داشت زیارت عاشورا میخوند و روضه گوش میداد.
منو برای نماز صبح بیدار کرد و نماز خوندیم و خوابیدیم.
ساعت 6 بود که مرتضی بلند شده منو صدا زد گفت:
محمد بلند شو گفتم جانم داداش
گفت:
داداش خواب دیدم که شهید میشم
گفتم:
داداش برو بخواب اینجا منطقه امن هستش از این خبرا نیست
درحال صحبت بودیم که ناگهان فرمانده آمد گفت
جاده شیخ حلال رو داعش گرفته و بستند باید بریم باز کنیم
مرتضی با شوق گفت: داداش بریم
گفتم:
داداش حوصله داری ها
دوسه بار گفت و منم گفت چشم داداش بریم
گفتم:
داداش مرخصی تو رسیده نرو. قبول نکرد و رفتیم.
در حالی که بیسیم داخلی دستگاهمون خراب بود رفتیم بار گیری مهمات کردیم و رفتیم گازوئیل زدیم و نفربر را پر کردیم.
ساعت 8 شروع کردیم به درگیری. دو بار مهمات مون خالی شد و دوباره بارگیری کردیم.
ساعت 12 اومدیم عقب برای نماز و نهار بخوریم.
نماز خوندیم و دوباره تا ساعت 3 بعد از ظهر درحال درگیری بودیم تا اینکه گفتند نیروی خودی به مهمات و آب نیاز دارند. مهمات و آب بار زدیم و رفتیم.
با تمام سرعت در حال رفتن بودیم که ناگهان احساس کردم یه چیزی محکم بهش خورد و تکان داد
دیدم نفربر خاموش شده. سرم رو آوردم بیرون که چشمم افتاد به آتش روی موتور نفربر.
تقریبا 100متر جلوتر که رفت از جاده خارج شد افتاد و از روی جاده چپ کرد
وقتی چپ شد سر من هم شکست و خون شدیدی میومد؛ آمدم بیرون و رفتم؛جای راننده و هرچی صدا زدم جوابی نشنیدم
رفتم نزدیک در حالی که آتش نصف نفربر رو گرفته بود رفتم نزدیک و سرمو داخل اتاق راننده کردم
دیدم مرتضی شهید شده و چند قدمی عقب نشستم در همون حال بود که نیروی خودی برای کمک رسیدند
@asganshadt
📚 نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود
پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را
فردا اعدام کنید
نجار آن شب نتوانست بخوابد ...
همسر نجار گفت :
مانند هر شب بخواب ...
پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار "
کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد ...
صبح صدای پای سربازان را شنيد...
چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم ...
با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند...
دو سرباز با تعجب گفتند :
پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی ...
چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...
همسرش لبخندی زد و گفت :
مانند هر شب آرام بخواب , زيرا پروردگار يکتا هست و درهای گشايش بسيارند "
فکر زيادی انسان را خسته می کند ...
درحالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبير کننده کارهاست ".
ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن
یا خواب می مانی...!
یا از زندگی عقب
در هر شرایطی امیدت را به خدا از دست نده و هر لحظه منتظر رحمت بی کرانش باش...
چند آيه زيبا : 🌈🌈🕊
گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
گفت: «انَّ مع العسر یسرا»
"قطعا به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/6)
*
گفتم: واقعا؟!
گفت: «فإنَّ مع العسر یسرا»
حتما به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/7)
*
گفتم: خب خسته شدم دیگه...
گفت: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
*
گفتم: انگار منو فراموش کردی!
گفت:«اذکرونی اذکرکم»
منو یاد کن تا یادت باشم.
*
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟!
گفت: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا»
تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63)
«انّی اعلم ما لاتعلمون»
من چیزایی میدونم که شما نمی دونید.(بقره/ 30)
*
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟
گفت: « و اتّبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله»
حرف هایی که بهت زدمو گوش کن، و صبر کن ببین چی حکم می کنم.
(یونس/ 109)
*
ناخواسته گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام.(زمر/36)
*
@asganshadt