رمان های مذهبی...🍃:
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت74
ز_سعدی
احمد از آقاجان تشکرد و همراه آقاجان از ما خداحافظی کرد و رفتند.
همراه مادر به مهمانخانه برگشتیم و وسایل را جمع کردیم.
مادر به مطبخ رفت و من کنار حوض ظرف ها را شستم.
به محمد علی که تازه بیدار شده بود سلام کردم و گفتم:
چه دیر بیدار شدی.
محمد علی به بدنش کش و قوسی داد و لب حوض نشست و گفت:
تا اذون صبح بیدار بودم.
سبد ظرف ها را برداشتم و پرسیدم:
چرا بیدار؟
محمد علی مشتی آب به صورتش زد و گفت:
نمی دونم محمد حسن چش بود همش تو خواب ناله می کرد.
_نکنه تبی چیزی کرده؟
محمد علی با پشت شلوارش دست هایش را خشک کرد و گفت:
نه تب نداشت. بدنش داغ نبود.
دیگه دیدم نمیذاره بخوابم نشستم به درس خوندن.
بعد نماز صبح دیگه چشمام گرم شد خوابیدم.
محمد علی جلو آمد و سبد را از دستم گرفت و پرسید:
احمد رفت؟
خجالت زده سر به زیر انداختم و گفتم:
آره با آقاجان رفت.
محمد علی به سمت مطبخ رفت و من هم پشت سرش رفتم.
به مادر سلام کرد و سبد را گوشه مطبخ گذاشت.
جلو رفت و مادر را بغل گرفت و گفت:
الهی قربونت برم دلم برات یه ذره شده بود.
مادر خودش را از بغل محمد علی بیرون کشید و گفت:
عه برو اون ور پسر خرس گنده این کارا چیه می کنی؟
محمد علی خندید و گفت:
خیلی دلم برات تنگ شده بود.
نبودی خیلی بد بود.
انگار خونه جون نداشت.
مادر لبخندی زد و گفت:
بشین برات صبحانه بیارم
محمد علی روی زیلو نشست و مادر برایش چای ریخت و سفره پهن کرد.
محمد علی لقمه گرفت و با دهان پر گفت:
از وقتی نبودی ما یه صبحانه یا شام درست حسابی نخوردیم.
این رقیه خانم تنبل که بلد نبود یه صبحانه درست بیاره یا شام خوشمزه بپزه.
اصلا این صبحانه امروز طعم و بوش کلی با صبحانه ای که رقیه میاره توفیر داره.
این پنیر انگار با آدم حرف میزنه دل آدمو قلقلک میده.
مادر خندید و گفت:
این حرفا چیه پسر. از دخترم ایراد الکی نگیر.
ماشاء الله دخترم کدبانوئه.
این صبحانه امروزم همونیه که رقیه میاورد فقط پنیرش رو احمد آقا سوغاتی آوردن برای همین طعمش متفاوته.
من و مادر ریز خندیدیم و محمد علی گفت:
دست احمد آقا درد نکنه ولی کلی میگم صبحانه امروزو چون شما آوردی مزه اش فرق داره
شما مادری با عشق و محبت چای دم کردی و سفره انداختی برای همین این صبحونه یه حال دیگه به آدم میده.
این رقیه که همش تو این روزا که شما نبودی گرفته و اخمالو بود.
امروز یکم اخماش باز شده.
به محمد علی خندیدم و گفتم:
حالا برای جا باز کردن تو دل مادر چرا منو خراب می کنی؟
مادر در حالی که برای محمد علی چای شیرین می کرد گفت:
دخترم دست تنها بوده با کلی کار
روش فشار میومده خسته می شده تو فکر می کردی اخمالویه.
وگرنه رقیه هم با علاقه و محبت براتون سفره می انداخته و غذا میاورده.
محمد علی لیوان چای شیرین را از مادر گرفت و تشکر کرد و گفت:
تنها که نبود زن داداشم بود.
اون شبایی که غذا کار زن داداش بود خوب بود. بقیه شبا تعریفی نداشت.
مادر خندید و گفت:
محمد علی این قدر سر به سر دخترم نذار.
دخترم خیلی هم دستپختش خوبه
محمد علی به من اشاره کرد و گفت:
حالا ببین هر چی من میگم مادر ازت طرفداری می کنه
بعد میگن مادرا پسرا رو بیشتر دوست دارن.
خندیدم و گفتم:
حسودیت نشه مادر جان فرشته است.
دلش نمیاد بین بچه هاش فرق بذاره.
الان اگر من از تو بد بگم طرفداری تو رو می کنه.
محمد علی الهی شکر گفت و از جا برخاست. خم شد و روی سر مادر بوسه ای محکم زد و گفت:
بله حق با توئه
دور این مادرو باید طلا گرفت.
/9407
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت75
ز_سعدی
محمد علی قبل از این که از مطبخ بیرون برود پرسید:
آبجی احمد هم رفته مسجد؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
نمی دونم.
محمد علی سر تکان داد و گفت:
خیلی خوب خودم میرم پیداش می کنم.
عجیب بود که بعد این همه مدت محمد علی در مورد احمد از من سوال می پرسید.
از قبل عقدم تا به امروز حتی اسمش را هم از دهان محمد علی نشنیده بودم چه برسد که دنبالش بگردد و کارش داشته باشد.
به یک باره با او خوب شده بود و با ازدواج من و او کنار آمده بود؟
به نظرم مشکوک می آمد اما چیزی به روی خودم نیاوردم.
رو به مادر پرسید:
با من کار نداری؟ چیزی لازم نداری از بیرون برات بگیرم؟
مادر زیر لب برایش لاحول و لا قوة الا بالله خواند و گفت:
نه پسرم برو خدا به همرات.
محمد علی خداحافظی کرد و رفت.
مادر یکی از جعبه های شیرینی را آورد و روبرویم نشست.
در حالی که چای می ریخت پرسید:
محمد علی چی میگه؛
وقتی ما نبودیم از چیزی ناراحت بودی؟
از سوال مادر جا خوردم.
تکه شیرینی درون دهانم را فرو بردم و گفتم:
نه ناراحت نبودم.
فقط یکم دوری دلتنگم کرده بود.
آخه هیچ وقت خونه این قدر خالی و سوت و کور نبود.
خیلی روزا از صبح تا شب تنها بودم.
آقاجان هم نمی ذاشت با حمیده بیام دیدن راضیه.
همه این ها یکم دلگیرم کرده بود.
مادر چای نوشید و گفت:
دیگه باید کم کم به دوری و ندیدن ما عادت کنی.
چند وقت دیگه ان شاء الله میری خونه خودت دیگه هر روز که نمی تونی بیای اینجا.
نهایت هفته ای یکی دو بار بتونی بیای سر بزنی.
_چه سخته این جوری.
فکر کنم دلم از غصه بترکه.
_خدا نکنه دختر. اولش سخته ولی کم کم سرت گرم کار خونه میشه عادت می کنی.
_حالا که هنوز صحبتی نشده و منم دور نشدم پس لازم نیست عادت بکنم.
مادر گفت:
دیشب یه چیزایی به مادر شوهرت گفتم.
به حاجی هم گفتم به حاج علی شون 😁 بگه اگه زحمتی نیست دوشنبه شب بیان این جا صحبت کنیم و قرار عروسی رو بذاریم.
ناخودآگاه از رویای شیرین آغاز زندگی من و احمد لبخند به روی لبم آمد.
مادر لب گزید و استغفرالله گفت و رو به من گفت:
دم خروستو باور کنم یا قسم حضرت عباست رو؟
مثل این که خیلی خوشحال میشی زود از پیش ما بری؟
با خجالت سر به زیر انداختم و گفتم:
نه مادرجان این چه حرفیه.
کجا برم از این جا بهتر؟
مادر گفت:
باشه مادر جان باور کردم لازم نیست سرخ و سفید بشی.
خوبه که ذوق عروسیت رو داری.
نظر منو بخوای خونه شوهر خیلی بهتر از خونه پدر مادره.
هر کی غیر اینو بگه یا دروغ میگه یا خوشبخت نیست
h/07
🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت76
ز_سعدی
مادر چهار زانو نشست و گفت:
رقیه مادر، یادت باشه تو توی خونه پدر و مادر مهمونی ولی تو خونه شوهر صاحب خونه ای.
گرمی خونه، شادی خونه، صفای خونه با توئه.
اگه درست برخورد کردی، خوش اخلاق بودی، خوش زبون بودی، عیب های شوهرت رو به روش نیاوردی و مطیعش بودی خونه ات با صفا میشه،
خودت خوشی (خوش هستی) و خوش بختی تو خونه ات رو پر می کنه
ولی اگه بد اخلاق و تلخ زبون بودی، به شوهرت زخم زبون بزنی، عیب هاش رو جار بزنی، به حرف شوهرت و خواسته هاش عمل نکنی خونه زندگیت میشه جهنم!
خوش بختی و بدبختی،
خوشی و ناخوشی تو زندگیت دست خودته.
ما زن ها دست خودمون نیست غر غر زیاد می کنیم.
غر غر بکن ولی تو غر زدن زیاده روی نکن،
تو غر زدن بی انصافی نکن،
سر هر چیز کوچیک غر نزن.
هر وقت خیلی روت فشار اومد در حد یه جمله اشاره کن و بگذر.
پیگیر نشو.
وقتی هم از یه چیزی خواستی گله کنی هزار و یک چیز نذار روش، آشوب درست نکن.
درسته دختر با خودش جهیزیه می بره خونه شوهر،
این اسباب و اثاث هم برای شروع زندگی دختر و پسر لازمه،
ولی بهترین جهیزیه که یه دختر از خونه پدرش با خودش می تونه ببره تربیت درست و اخلاق خوبه.
دنیا جهیزیه ببری ولی اخلاق نداشته باشی نه شوهرت، نه خانواده اش برات تره هم خرد نمی کنن
ولی اخلاق و تربیت که داشته باشی رو سرشون جا داری.
تو دختر خوبی هستی، به من و آقاجانت، به خانباجی و خواهر برادرات تا حالا بی احترامی نکردی
سعی کن با شوهرت و خانواده اش هم همین طور باشی.
بی ادبی و بی احترامی نکنی.
بد اخلاقی نکنی و حرمت ها رو از بین نبری.
حتی اگه خدایی نکرده، خدا اون روزو نیاره اونا بی ادبی و بی احترامی کردن تو به بدی جواب شونو نده.
یا بسپار به خدا که خودش جواب شونو بده و متوجه اشتباه شون بشن یا با خوبی و احترام جواب بده.
اگه یه روزی هم دیدی قدر خوبی هات رو نمی دونن جای مقابله به مثل ارتباطت رو باهاشون کم کن
دعا کن که خدا هدایت شون کنه و به تو به خاطر صبرت اجر و ثواب بده.
سرم را پایین انداخته بودم و به حرف ها و نصیحت های مادر گوش می دادم.
مادر ادامه داد:
خدا نیاره اون روزو ولی خوب هیچ کس از آینده و عاقبتش خبر نداره
حتی اگه یه روز رسید که شوهرت عوض شد،
با تو بد تا کرد یا کُلاً آدم بدی شد تو خوبی ات رو بهش بیشتر کن و سعی کن با اخلاق خوب و با زبون خوش جذبش کنی و جای این که نفرین و لعنش کنی دعا کن خدا خوبش کنه و رابطه بین تونو اصلاح کنه.
m/9407
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت77
ز_سعدی
مادر دوباره برای خودش چای ریخت و گفت:
مبادا به شوهرت بی احترامی کنی، مبادا روت بهش باز شه و بهش فحش و ناسزا بگی.
مبادا حرمتش رو بشکنی، عزتش رو از بین ببری.
مرد اگه تو خونه واسه زنش با عزت باشه بچه هاش حرمتش رو حفظ می کنن.
اگه برای زنش عزیز نباشه بچه هاش هم اونو خرد می کنن.
مرد غرور داره مبادا غرورش رو بشکنی مبادا بی عزتش کنی همون طور که تو از اون توقع محبت داری اونم از تو توقع عزت و احترام داره.
حواست رو جمع کن.
زندگی زناشویی خاله بازی یا شوخی نیست تا آخر عمرت ادامه داره اگر زندگیت رو تلخ کنی، شوهرت رو ناراحت کنی و برنجونی اون دنیا باید به خدا جواب پس بدی.
اگر هم زن خوب باشی شوهرت دم در بهشت هم که باشه منتظرت می ایسته که تو هم بیای و با هم وارد بهشت بشین و تو بهشت هم با هم باشین.
با خنده گفتم:
حالا نمیشه برعکس باشه مثلا من دم در بهشت منتظر باشم تا اون بیاد؟
مادر پوزخندی زد و گفت:
نه دختر جان
ما زن ها این قدر غیبت می کنیم اصلا نباید فکر کنیم بهشتی میشیم
مگه این که شوهرامون خوب باشن برن بهشت بعد از ما راضی باشن و از خدا بخوان که ما رو هم با خودشون ببرن تو بهشت.
آهی کشید و گفت:
خدا رو چه دیدی شایدم چهارده معصوم شفاعت کنن و ما رو ببرن بهشت.
مثلا به حرمت اشک هایی که تو روضه امام حسین ریختیم آتیش جهنم بهمون حروم شه بریم بهشت
ولی نه
دلت رو خوش نکن با این غیبت هایی که ما می کنیم محاله بریم بهشت یا شفاعت اهل بیت شامل شون بشه
ولی در هر حال سعی کن زن خوبی باشی که اگه شوهرت ازت راضی باشه هم تو دنیا هم تو آخرت خوشبخت میشی.
در حالی که خم شدم دست مادرم را ببوسم گفتم چشم مادر جون
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت78
ز_سعدی
مادرم دستش را عقب کشید تا نبوسم و گفت:
میگی چشم ولی وقتی بری سر خونه زندگیت می فهمی چقدر سخته رضایت مردت رو جلب کنی.
مادر تکه ای شیرینی در دهانش گذاشت و از طعمش تعریف کرد.
در حال و هوای خودمان بودیم که محمد حسین از حیاط مادرم را صدا کرد.
مادر برخاست و لب پنجره رفت.
محمد حسین گفت:
محمد حسن تب داره داغه، جونش دون دون شده.
با مادر سریع از مهمانخانه خارج شدیم و به اتاق پسرها رفتیم.
محمد حسن بی حال و با بدنی پر از دانه های قرمز در تشکش دراز کشیده بود.
مادر کمی بدن او را بررسی کرد و گفت که آبله مرغان گرفته است.
از من خواست تا صبحانه را برایش به اتاق ببرم و کمی هم شربت خنک درست کنم.
مادر می گفت باید خنکی و سردی بخورد تا حرارت درونی بدنش فروکش کند و از طرفی باید بدنش را پوشاند تا تمام دانه ها بیرون بریزد.
وقتی به اتاق برگشتم مادر او را با لحافی بزرگ پوشانده بود.
مادر لقمه می گرفت و در دهان او می گذاشت. او هم بی حال و بی اشتها و به زور مادرم می خورد.
به مادر گفتم:
چقدر خوب شد شما برگشتین وگرنه من دست تنها نمی دونستم باید چه کار کنم.
مادر گفت:
کم کم باید یاد بگیری.
مادر به پنجره اشاره کرد و گفت:
در و پنجره رو باز بذار تا هوای تازه بیاد تو اتاق.
با محمد حسین از اتاق بیرون رفتیم و او را به مطبخ بردم و به او هم صبحانه دادم.
محمد حسین لباس پوشید و تنها به سر کار رفت و قرار بود به صاحب کارشان خبر دهد که محمد حسن مریض است و نمی تواند بیاید.
مادر خودش آشپزی کرد و تا ظهر یا در مطبخ بود یا در اتاق پیش محمد حسن بود.
من هم اتاق ها را جارو زدم و گردگیری کردم و از باغچه سبزی چیدم.
نزدیک اذان ظهر به اتاق رفتم و کمی رساله عملیه را مطالعه کردم.
آقاجان تاکید داشت حتما جمعه ها کمی احکام بخوانیم تا یاد بگیریم و عمل کنیم.
در خانه چند رساله داشتیم چون هر کدام مرجع تقلید خودمان را داشتیم.
آقاجان مقلد آقای خمینی بود و با وجود این که داشتن رساله ایشان جرم به حساب می آمد اما در خانه ما دو سه جلد از رساله ایشان در طاقچه و جلوی چشم بود.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسالونیمباتو
پارت79
ز سعدی
آقاجان که برای نهار به خانه آمد تازه از بیماری محمد حسن خبر دار شد.
به اتاق محمد حسن رفت و در کنار او نهار خورد.
بعد از نهار آقاجان به بازار رفت و با چند صندوق میوه و کلی خرید برگشت
میوه ها را در حوض شستم و مادر هم مشغول سر و سامان دادن به بقیه خریدها شد.
دم عصر بود که احمد به خانه مان آمد تا مرا همراه خود به خانه پدرش ببرد.
احمد در ایوان کنار آقاجان نشست و من به مطبخ پیش مادرم رفتم و گفتم:
مادر جان ... میشه به آقاجان بگید به احمد آقا بگه برن؟
مادر کمر راست کرد و ایستاد. پرسید:
برای چی بره؟
_محمد حسن مریضه شمام دست تنهایی
تو این وضعیت خوبیت نداره من برم.
می مونم پیش تون کمک دست تون باشم.
صدای آقاجان از پشت سر غافلگیرم کرد که گفت:
لازم نیست باباجان
شما برو من خودم کمک مادرت هستم
سریع به سمت آقاجان برگشتم و سر به زیر ایستادم.
مادر هم گفت؛
نه مادرجان برو حاضر شو
یه آبله مرغون ساده است
همه بچه ها می گیرن.
کار خاصی هم نیست که بخوای بمونی.
آقات هست، حمیده هم یکم دیگه میاد
احمد آقا بعد چند وقت برگشته تو هم که تو این مدت خونه پدرشوهرت نرفتی
برو یه سر بزن زشته.
برو زود حاضر شو احمد آقا رو منتظر نذار
سر به زیر چشم گفتم و از مطبخ بیرون رفتم.
جلوی ایوان که رسیدم با دیدن احمد صورتم با خنده شکفت.
احمد با مهربانی نگاهم می کرد و لبخند می زد.
سرم را پایین انداختم و سریع از جلوی ایوان رد شدم و به اتاق رفتم چون می دانستم آقاجان از پنجره مطبخ ما را می بیند.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
هدایت شده از محمد جواد گل فخرآبادی
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به اطلاع هیآتی که در ایام محرم طبخ غذا داشته و متقاضی کپسول گاز دولتی هستند می رساند:
۱_برای ثبت نام باید به سامانه سدف( newtejaratasan.niopdc.ir) مراجعه کرده و به عنوان شخص حقیقی ثبت نام کنند
۲_بعد از ایجاد کاربری و تایید کاربرد ، درخواست مقدار مورد نیاز را ثبت کنند
۳_به اداره تبلیغات منطقه خود مراجعه کرده و نامه معرفی به پخش گاز بگیرند
❇️اداره تبلیغات اسلامی شمال شرق:
میدان امام حسین علیه السلام خیابان صفا شرقی کوچه دکتر اسماعیلی بن بست حافظ هیئت امام سجاد علیه السلام
❇️اداره تبلیغات اسلامی جنوب شرق:
اتوبان شهید محلاتی ، بلوار ابوذر ، بین پل ۵ و ۶ نرسیده به بقایی جنب مسجد حضرت ولیعصر (عج)
❇️اداره تبلیغات اسلامی شمال غرب :
سعادت آباد ، بلوار دریا ، بالاتر از میدان کتاب ، خیابان آسمان مسجد صاحب الزمان (عج)
❇️اداره تبلیغات اسلامی جنوب غرب:
یافت آباد ، میدان الغدیر ، جنب مسجد متحدان الغدیر
❇️اداره تبلیغات شمیرانات و شهر ری
۴_با مجوز هیأت ، نامه معرفی تبلیغات ، کارت ملی و کد رهگیری ثبت نام سدف به شرکت پخش گاز منطقه مراجعه کرده و تشکیل پرونده بدهند
بعد از اتمام این مراحل کارت بانکی معرفی شده شما شارژ خواهد شد ...
تایید کاربری و درخواست در همان اداره تبلیغات منطقه انجام می شود و خواهشمند است به اداره کل مراجعه نفرمایید
🆔http://eitaa.com/ashaganvalayat
.
♦️ درد و بلای این پاکبان عزیز و شریف بخوره تو سر همه بی وطنا خصوصا علی برات زاده
🔇🔊🔉 کانالهای خبری تحلیلی عاشقان ولایت
در سروش 👇👇
🆔 http://splus.ir/ashaganvalayat
در ایتا 👇👇
🆔 http://eitaa.com/ashaganvalayat
در بله 👇👇
🆔 http://ble.ir/join/OWVhMDg4Yj
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🔺افشای باج ۱۱ میلیارد دلاری بایدن به اردوغان برای عضویت سوئد در ناتو
🔹 سیمور هرش مدعی شد که واشنگتن برای جلب رضایت آنکارا جهت پیوستن سوئد به ناتو، به اردوغان وعده کمک ۱۱ میلیارد دلاری از صندوق بینالمللی پول داد.
🔇🔊🔉 کانالهای خبری تحلیلی عاشقان ولایت
در سروش 👇👇
🆔 http://splus.ir/ashaganvalayat
در ایتا 👇👇
🆔 http://eitaa.com/ashaganvalayat
در بله 👇👇
🆔 http://ble.ir/join/OWVhMDg4Yj
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
7.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺گرفتن یک مار پیتون غولپیکر با دست خالی در فلوریدای آمریکا
🔇🔊🔉 کانالهای خبری تحلیلی عاشقان ولایت
در سروش 👇👇
🆔 http://splus.ir/ashaganvalayat
در ایتا 👇👇
🆔 http://eitaa.com/ashaganvalayat
در بله 👇👇
🆔 http://ble.ir/join/OWVhMDg4Yj
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
3.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺طلای رکورد شکن سعید افروز در مسابقات قهرمانی جهان ۲۰۲۳ پاریس
🔹سعید افروز با شکستن رکورد جهان دومین طلای تیم ملی دو و میدانی جانبازان و معلولین را کسب کرد.
🔇🔊🔉 کانالهای خبری تحلیلی عاشقان ولایت
در سروش 👇👇
🆔 http://splus.ir/ashaganvalayat
در ایتا 👇👇
🆔 http://eitaa.com/ashaganvalayat
در بله 👇👇
🆔 http://ble.ir/join/OWVhMDg4Yj
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺بازداشت کلاهبرداران در پرونده فروش اعتباری خودرو
🔹این پنجمین پروندهٔ کلاهبرداری با وعدهٔ فروش خودرو در ۲ ماه گذشته است.
🔇🔊🔉 کانالهای خبری تحلیلی عاشقان ولایت
در سروش 👇👇
🆔 http://splus.ir/ashaganvalayat
در ایتا 👇👇
🆔 http://eitaa.com/ashaganvalayat
در بله 👇👇
🆔 http://ble.ir/join/OWVhMDg4Yj
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🔺تصمیم نهایی سازمان جهانی بهداشت درباره احتمال سرطانزایی نوشابه رژیمی
🔹سازمان جهانی بهداشت (WHO) در گزارش نهایی خود درباره شیرینکننده «آسپارتام»، این ماده را به عنوان یکی از علتهای احتمالی سرطان در نظر گرفت.
🔹یک گروه تخصصی دیگر مصرف این ماده جایگزین قند را در مقادیر محدود هنوز ایمن میداند.
🔹آسپارتام در نوشابههای رژیمی، دسرها، آدامسها، داروها از جمله قطرههای سرفه و غذاهایی که برای کمک به کاهش وزن هستند، استفاده میشود.
🔇🔊🔉 کانالهای خبری تحلیلی عاشقان ولایت
در سروش 👇👇
🆔 http://splus.ir/ashaganvalayat
در ایتا 👇👇
🆔 http://eitaa.com/ashaganvalayat
در بله 👇👇
🆔 http://ble.ir/join/OWVhMDg4Yj
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸