تمام ماه های سال تحصیلی تلاش کردم تا بتوانم این صحنه ی غروب های مدرسه را برای دیگران توصیف کنم...
دلم گرفته از دست ناویس خانوم که احساسات دلم را صاف برد و گذاشت کف دست صاحبش.قبل از این که اینجا بنشینم و روی همین جا همه را از چنل ریمو کنم ، کلی با هم در حیاط کل کل کردیم و خندیدیم:)
میگفت که نامه های دیگر را نشان صاحبشان نمیدهد به شرط نوشتن من از خودش،ناویس خانوم.
باشد!مینویسم.بنشین و بخوان...
#خود_گیره
#من
#ناویس
@ashimashi18
دستش را انداخته دور گردنم و میگوید:
+بابا باور کن اینجور آدمی هم نیست من میشناسمش ناراحت نمیشه
-واییی نه من نمیخواستم بدونه خب!
چیز های دیگری هم میگوییم که خاطرم نیست.
فقط یادم است که در حیاط قدم میزدیم و همچنان که دستش دور گردنم بود با آن چشمان روشن چپ چپ نگاهم میکرد.البته که نمیتوانست خنده اش را کنترل کند:)
موهای طلایی نازش در نسیم باد حرکت میکرد و سعی داشت با همان جملات قبل متقاعدم کند که این کار آنقدر ها هم من را در چشم صاحب دلنوشته نابود نمیکند!
کمی که بیشتر حرف میزنیم میگوید:
+میخوای صداش کنم اصلا خودش بیاد. باهات حرف بزنه؟
-نه نهههنهههه
و در همین هنگام است که بلند بلند اسم او را فریاد میزند و بعد از حرص خوردن من دوباره به قهقهه می اندازتم.
ناویس بهترین دختر خانوم یازدهمی است که میتوانستم در هنرستان با او دوست باشم:)
#ناویس
@ashimashi18
قشششنگ مناسب جمله ی ماذا فازاست.
نصف شبی ساعت از دوازده گذشته ایده ی فروش تابلو های ابداعی به مغزم خطور کرد و از انجایی که امکان عملی نکردن در همان لحظه برایم ممکنه نیست و به آرامشم آسیب میزند سریع دست به کار شدم.
و بعد کلللللی خندیدممممم؛
خیلی خفن شد مخصوصا ادیت دست های مونالیزا طوری که آیفون و گربه درونش جا شوند،چیزی که فکرش را هم نمیکردم بشود...
#دیجیطوری
#خود_سازه
@ashimashi18
ی بار خیلی وقت پیش که امتحان علوم داشتم و دیگه برای خوندن خیلی وقتی نمونده بود نشستم چند ساعت پای گوگل تحقیق کردم که چه خاکی سبک تره و جنس و مواد تشکیل دهنده ی خوبی داره که مردم بتونن وقتی میخوان ی خاکی به سرشون بریزن ازش استفاده کنن.
کلی یادداشت برداری کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که خاک ماه از همه جا بهتره✅
#چگونه_درس_نخوانیم
#کار_بی_منطق_برای_پیچوندن_درس
@ashimashi18
امروز صبح را با صدای گوشی از خواب پریدم.
انقدر خسته بودم که نمیتوانستم جواب بدهم.همین که گفتم الو متوجه عمق فاجعه شدم.صدام به بدترین صورت ممکنه گرفته بود.دوستم زنگ زده بود،انقدر صدایم وحشت آور بود که فکر میکرد دارم میمیرم!
چشمانم باز نمیشد و فقط حرف میزدم تا اینکه فهمیدم جلوی در خانه منتظر ایستاده تا بروم کادو تولدم را ازش بگیرم.
عجب!
تعجب کردم و بلند شدم.موهایم رفته بود روی هوا و داشتم بدون اینکه جایی را ببینم حاضر میشدم که در زد.
بلاخره بعد هزار سال همدیگر را دیدیم؛آخر بار شب قبل از اعتکاف دیده بودمش.اگه هر هفته هم دیگه را میدیدیم حالا چند هفته بود که هم را ندیده بودیم و انگار هزار سال گذشته بود.
خوش گذشت،خندیدیم و از اتفاقات این چند وقت گفتیم و در آخر هم رفتیم بیرون و بستنی خوردیم.
هوای سرد بهمن ماه و بستنی!
درست مثل پارسال.همان روزی که برف کل حیاط مدرسه را پر کرده بود و با این حال ما داشتیم بستنی یخی میخوردیم و همه چپ چپ نگاهمان میکردند.
عجب اعجوبه هایی هستیم ما...
#من
@ashimashi18
معمای شهادت، جز با مدد عشق حل نمیشود...
اینجا جاییست که جگر گوشه های این خاک در آن خفته اند؛کسانی که رفتند تا وجبی خاک از این وطن نرود و حالا وطن،این عشق ستودنی،این خانه ی ابدی،آنها را با تمام وجود به آغوش گرفته تا رها شوند و بروند از این جهان فانی.
اینجا،قدم گاه فرشتگان است و ما دعوت شدگان به ضیافت عشقیم.
کرب بلای تهران،جایی که نقطه نقطه ی آن بوی بهشت میدهد.اینجا پر از مجنون های به خون کشیده شده است،جایی که میتوان در آن به مقام والا و دست نیافتنی عشق پی برد.نوری که در آن مرگ هم زندگانیست؛چه بسا زیبا تر،چه بسا پر شور تر و چه بسا جنون بر انگیز تر...
#شهیدانه
#خود_گیره
@ashimashi18
#آرمان عزیز...
دوست ناز و خوب من!
هر بار که دلم هوای گلزار پر گل شهدا را میکند اولین و آخرین مزاری که دوست دارم برای زیارت کنارش بنشینم مزار توست.
رفیق با معرفت فقط خودت برای من:)
هرچه که به تو نزدیک تر بشویم این قلب، ذوق بیشتری برای دویدن به سویت را به پاهایم القا میکند.
سرت همیشه شلوغ است الحمدالله،اما خوب هوای ما را داری.
اگر مجال بدهند آن یکی دوستانت میخواهم که کمی بیشتر سر مزارت بنشینم؛اما خیر!
پسر بچه ی انقدی🤏🏻 ای چادرم را گرفته و ول نمیکند.چاره ای نیست،باید زحمت را کم کنم که بقیه هم بتوانند به دیدارت بیایند دیگر...
خب،با اجازه میروم و چند وقت دیگر دست از پا دراز تر برمیگردم خدمتت.فعععلا
@ashimashi18
قلب در حال تپیدن است و زمان از ما گرفته نشده...
هنوز میتوانی به خانه برگردی و به خواب بروی.هنوز میتوانی کسانی که دوست داری به آغوش بکشی و با آنها حرف بزنی.
هنوز نور بر صورتت می افتد و مردمک چشم هایت واکنش میدهد.هنوز باد لای موهایت به پراوز در می آید و هنوز...
امید برایم چیزی معنا شده است و کسی که امید در زندگی اش پیچ و تاب میخورد مایوس نمیشود.
منم و چیز هایی که دیگران را نا امید میکند اما من را نه.
من هنوز زنده ام و تپش قلبم را حس میکنم؛چه بهانه ای زیبا تر از این...؟
#من
@ashimashi18
چند دقیقه ی پیش با ناویس در حال قدم زدن در حیاط بودم.سرم درد گرفته بود و دلم میخواست دست و صورتم را بشورم؛همین کار را هم کردم.
ناویس که تنهایم گذاشت ،باز هم در حیاط قدم زدم.هوا آنقدر خنک و دلنشین بود که دل آدم میخواست مانند همان پرستو هایی که مدام اوج میگیرند و گاهی در حیاط مدرسه فرود می آیند،پرواز کند.
موهایم را باز گذاشتم و بیشتر در حیاط چرخ زدم تا برای به یاد ماندنی تر شدن این لحظه چیزی کم نگذارم.
توی حال و هوای خودم بودم که کسی صدایم کرد.چشمم را گرداندم.
+اینجاممم
سرو ناز از پنجره خم شده بود و صدایم میکرد.خندیدم و ادایش را در آوردم.
میخواستم داخل بروم که او در جهت مخالفم جلویم در آمد.دستم را کشید و دوباره به حیاط برگشتیم.این بار من کلی حرف زدم و سرش غر زدم که:
-خب کسی که ی دوست مثل آنشرلی میخواد باید یجوری باشه که بشه باهم دوست باشن دیگه؟
+خب مگه من چمهه
-نمیدونم والا چرا کلا من از آدمای افسرده ی تنها خوشم میاد بنظرم خیلی جذابن انگار من ساخته شدم که برم با اینا دوست بشم
-ایشششش
بلند بلند میخندم و عقب عقبکی دور حیاط راه میروم و برایش میگویم که من خیلی با ارزشم،قدر من را نمیدانی! و بعد میخندم.
اوهم که خود پیشنهاد به حیاط آمدن داده حالا دارد از سرما به خود میپیچد و میگوید تروخدا برویم بالا!
چاره چیست،این هوای خوب را بیخیال میشوم و دوباره برمیگردیم سر جای اول.پشت میز نگارگری:)
#ناویس
#سروناز
#جشنواره
@ashimashi18
ساعت از پنج گذشته.نیم ساعت است نشسته ام لنگ هایم را دراز کرده ام به انتظار تپسی.
خیالم را بلند میگویم:
-خب دیگه امشب باید بمونم مدرسه!
میخندد و نگاه کوتاهی به قیافه ی خسته ام میکند.
خیر فایده ندارد...
عین این نیم ساعت را دارم میچرخم و روی صندلی های مختلف مینشینم.از گارکاه ده به پانزده،از پانزده به ده.مثل یک فنر بی هدف به این ور و انور میپرم.
ایندفعه اما وقتی پایم به کارگاه پانزده میرسد دخترک موفرفری را میبینم که بچه ها دارند چسب تابلویش را میکنند.
-جیغغغ کارت بلاخره تموم شدددد؟
+آره🥲
-وای خیلی ذوق کردممم
میزنم روی دستش و بالا و پایین میپرم.ذوق من از خودش بیشتر است!
ادامه ی یکی از چسب ها را میگیرم و مثل کودکان ندید پدید با ذوق چسب دور تابلوی گواشش را جدا میکنم.
کار دیگران هم تمام شد اما چون او تلاش زیادی کرده بود و بعد هم با فخر فروشی ما را ترک نکرد خوشحال تر بودم برایش.
مبارکش باشد...
#جشنواره
@ashimashi18
دینگ دینگ؛
سفیر شما در مسیر مبدا است.
اوففف بلاخره پیدا شد.
عه،اینکه نوشته ی ساعت دیگه میرسه!
به راننده زنگ میزنم.
+الو.ببخشید آقا کجایید؟
-من دور میدونم
+این تپسی نوشته ی ساعت دیگه میاید اخه
-خخخ،نه بابا الان میرسم.این تپسی قاطی کرده...
خنده ام میگیرد.دستم را روی شانه اش میگذارم و بیصدا،از پشت تلفن میخندم.
+باشه آقا پس من منتظرم.خدانگهدار.
تلفن را که قطع میکنم باز هم میخندم.این دیگر طبیعی شده که از ساعت پنج عصر به بعد همه روانمان را از دست بدهیم و به قهقهه بیافتیم.
خانوم خانوما روی تابلو مشغول هستند.همان تابلو که قلباً مورد پسندشان نیست.چگونه یاد آور شوم خانوم خانوما منظورم از چه کسیست؟
آم.خب همانی که نگارگر و فرشچیان خطابم میکرد.
امروز اما انگار روزش نبود،حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به فرشچیان.
در کارگاه ده هستیم.من و او تنها.
بنظر میرسد با نارضایتی رنگ میزند اما شاید این طور نباشد.
به هر حال؛ تلفن را که قطع میکنم کنارش می ایستم و سرم را روی شانه اش میگذارم.
+آخیششش
از این نما دستانش را میبینم که با آن انگشتان کشیده قلمو را در دست گرفته و رنگ سبز بر بوم میزنند.حس خنک و دلنشینیست که سرت بر شانه کسی باشد که دارد هنر خلق میکند.
+چقد حس خوبی میگیرم ازت!
میخندد.البته که مثل همیشه بابت اینکه وسط کارش مزاحم او هستم از او معذرت میخواهم.
+میدونی بنظرم دوست بودن با دوازدهما خیلی باحاله،دوازدهمامون خیلی باحالن ولی خب با این وجود دلم نمیخواد با هیچ کدوم دوست بشم چون اذیت میشن. سرشون شلوغه و نمیتونن وقت بذارن.
-منم همسن تو بودم فکر میکردم دوازدهما خیلی خفنن!
باز هم میگوید و میگویم تا اینکه راننده میرسد وقت خداحافظی فرا میرسد.
+غصه نخور باشه؟
-باشه.توهم همینطور
+من غصه ندارم که بخورم:)
خدافظ...
و بعد از ساعت ها از پله ها پایین میروم تا به خانه برگردم.
#او
#من
#جشنواره
@ashimashi18