چند دقیقه ی پیش با ناویس در حال قدم زدن در حیاط بودم.سرم درد گرفته بود و دلم میخواست دست و صورتم را بشورم؛همین کار را هم کردم.
ناویس که تنهایم گذاشت ،باز هم در حیاط قدم زدم.هوا آنقدر خنک و دلنشین بود که دل آدم میخواست مانند همان پرستو هایی که مدام اوج میگیرند و گاهی در حیاط مدرسه فرود می آیند،پرواز کند.
موهایم را باز گذاشتم و بیشتر در حیاط چرخ زدم تا برای به یاد ماندنی تر شدن این لحظه چیزی کم نگذارم.
توی حال و هوای خودم بودم که کسی صدایم کرد.چشمم را گرداندم.
+اینجاممم
سرو ناز از پنجره خم شده بود و صدایم میکرد.خندیدم و ادایش را در آوردم.
میخواستم داخل بروم که او در جهت مخالفم جلویم در آمد.دستم را کشید و دوباره به حیاط برگشتیم.این بار من کلی حرف زدم و سرش غر زدم که:
-خب کسی که ی دوست مثل آنشرلی میخواد باید یجوری باشه که بشه باهم دوست باشن دیگه؟
+خب مگه من چمهه
-نمیدونم والا چرا کلا من از آدمای افسرده ی تنها خوشم میاد بنظرم خیلی جذابن انگار من ساخته شدم که برم با اینا دوست بشم
-ایشششش
بلند بلند میخندم و عقب عقبکی دور حیاط راه میروم و برایش میگویم که من خیلی با ارزشم،قدر من را نمیدانی! و بعد میخندم.
اوهم که خود پیشنهاد به حیاط آمدن داده حالا دارد از سرما به خود میپیچد و میگوید تروخدا برویم بالا!
چاره چیست،این هوای خوب را بیخیال میشوم و دوباره برمیگردیم سر جای اول.پشت میز نگارگری:)
#ناویس
#سروناز
#جشنواره
@ashimashi18
ساعت از پنج گذشته.نیم ساعت است نشسته ام لنگ هایم را دراز کرده ام به انتظار تپسی.
خیالم را بلند میگویم:
-خب دیگه امشب باید بمونم مدرسه!
میخندد و نگاه کوتاهی به قیافه ی خسته ام میکند.
خیر فایده ندارد...
عین این نیم ساعت را دارم میچرخم و روی صندلی های مختلف مینشینم.از گارکاه ده به پانزده،از پانزده به ده.مثل یک فنر بی هدف به این ور و انور میپرم.
ایندفعه اما وقتی پایم به کارگاه پانزده میرسد دخترک موفرفری را میبینم که بچه ها دارند چسب تابلویش را میکنند.
-جیغغغ کارت بلاخره تموم شدددد؟
+آره🥲
-وای خیلی ذوق کردممم
میزنم روی دستش و بالا و پایین میپرم.ذوق من از خودش بیشتر است!
ادامه ی یکی از چسب ها را میگیرم و مثل کودکان ندید پدید با ذوق چسب دور تابلوی گواشش را جدا میکنم.
کار دیگران هم تمام شد اما چون او تلاش زیادی کرده بود و بعد هم با فخر فروشی ما را ترک نکرد خوشحال تر بودم برایش.
مبارکش باشد...
#جشنواره
@ashimashi18
دینگ دینگ؛
سفیر شما در مسیر مبدا است.
اوففف بلاخره پیدا شد.
عه،اینکه نوشته ی ساعت دیگه میرسه!
به راننده زنگ میزنم.
+الو.ببخشید آقا کجایید؟
-من دور میدونم
+این تپسی نوشته ی ساعت دیگه میاید اخه
-خخخ،نه بابا الان میرسم.این تپسی قاطی کرده...
خنده ام میگیرد.دستم را روی شانه اش میگذارم و بیصدا،از پشت تلفن میخندم.
+باشه آقا پس من منتظرم.خدانگهدار.
تلفن را که قطع میکنم باز هم میخندم.این دیگر طبیعی شده که از ساعت پنج عصر به بعد همه روانمان را از دست بدهیم و به قهقهه بیافتیم.
خانوم خانوما روی تابلو مشغول هستند.همان تابلو که قلباً مورد پسندشان نیست.چگونه یاد آور شوم خانوم خانوما منظورم از چه کسیست؟
آم.خب همانی که نگارگر و فرشچیان خطابم میکرد.
امروز اما انگار روزش نبود،حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به فرشچیان.
در کارگاه ده هستیم.من و او تنها.
بنظر میرسد با نارضایتی رنگ میزند اما شاید این طور نباشد.
به هر حال؛ تلفن را که قطع میکنم کنارش می ایستم و سرم را روی شانه اش میگذارم.
+آخیششش
از این نما دستانش را میبینم که با آن انگشتان کشیده قلمو را در دست گرفته و رنگ سبز بر بوم میزنند.حس خنک و دلنشینیست که سرت بر شانه کسی باشد که دارد هنر خلق میکند.
+چقد حس خوبی میگیرم ازت!
میخندد.البته که مثل همیشه بابت اینکه وسط کارش مزاحم او هستم از او معذرت میخواهم.
+میدونی بنظرم دوست بودن با دوازدهما خیلی باحاله،دوازدهمامون خیلی باحالن ولی خب با این وجود دلم نمیخواد با هیچ کدوم دوست بشم چون اذیت میشن. سرشون شلوغه و نمیتونن وقت بذارن.
-منم همسن تو بودم فکر میکردم دوازدهما خیلی خفنن!
باز هم میگوید و میگویم تا اینکه راننده میرسد وقت خداحافظی فرا میرسد.
+غصه نخور باشه؟
-باشه.توهم همینطور
+من غصه ندارم که بخورم:)
خدافظ...
و بعد از ساعت ها از پله ها پایین میروم تا به خانه برگردم.
#او
#من
#جشنواره
@ashimashi18
شاید باورت نشود ی کلمه از حرف هایت را هم نمیفهمم!
مدام تکرار میکند و من باز هم نمیفهمم.
از وقتی که کار را جمع کرده ام و به کارگاه ده آمده ام تا تپسی بگیرم و بروم حرف هیچ کس را نمیفهمم.
خنده ام میگیرد.انگار همه به زبان انگلیسی با من سخن میگویند.
پاک خل شده ام!
#او
@ashimashi18
در حقیقت انقد ها هم حرفی برای گفتن ندارم.احساساتم نوشته میشوند چون از چشم بر دل جاری میشوند و دل...
دل که زبان ندارد،راه های دیگری برای ابراز کلام بیان میکند.
مینویسد،میخواند،مینوازد،میسازد و...
#من
@ashimashi18
دخترک اَشی مَشی:)
https://eitaa.com/stranger313/1202 حاضر💀✨
دارم مرغ میشم خودمم کم کم.دیگه لازم نیست کارمو برا جشنوار بفرستید خودم میرم.
#جشنواره
هرکی از بالا سرم رد میشه کارمو نگاه میکنه میگه تو زدی رو دست صبر حضرت ایوب😂
#جشنواره
اسممو تو گینس به عنوان اولین کسی که نفسش از خستگی بالا نمیاد ولی داره گل و مرغ کار میکنه ثبت میکنم.
حس میکنم تو کُمام🤣
#جشنواره