eitaa logo
دخترک اَشی مَشی:)
323 دنبال‌کننده
531 عکس
34 ویدیو
9 فایل
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم:) -آغاز:یک رو بعد تولد شونزده سالگیم متخلص به:«امینه» کپی؟انصاف داشته باش،حاضری از محتوایی که کامل خودت تولید میکنی کپی بشه!
مشاهده در ایتا
دانلود
چند دقیقه ی پیش با ناویس در حال قدم زدن در حیاط بودم.سرم درد گرفته بود و دلم میخواست دست و صورتم را بشورم؛همین کار را هم کردم. ناویس که تنهایم گذاشت ،باز هم در حیاط قدم زدم.هوا آنقدر خنک و دلنشین بود که دل آدم میخواست مانند همان پرستو هایی که مدام اوج میگیرند و گاهی در حیاط مدرسه فرود می آیند،پرواز کند. موهایم را باز گذاشتم و بیشتر در حیاط چرخ زدم تا برای به یاد ماندنی تر شدن این لحظه چیزی کم نگذارم. توی حال و هوای خودم بودم که کسی صدایم کرد.چشمم را گرداندم. +اینجاممم سرو ناز از پنجره خم شده بود و صدایم میکرد.خندیدم و ادایش را در آوردم. میخواستم داخل بروم که او در جهت مخالفم جلویم در آمد.دستم را کشید و دوباره به حیاط برگشتیم.این بار من کلی حرف زدم و سرش غر زدم که: -خب کسی که ی دوست مثل آنشرلی میخواد باید یجوری باشه که بشه باهم دوست باشن دیگه؟ +خب مگه من چمهه -نمیدونم والا چرا کلا من از آدمای افسرده ی تنها خوشم میاد بنظرم خیلی جذابن انگار من ساخته شدم که برم با اینا دوست بشم -ایشششش بلند بلند میخندم و عقب عقبکی دور حیاط راه میروم و برایش میگویم که من خیلی با ارزشم،قدر من را نمیدانی! و بعد میخندم. اوهم که خود پیشنهاد به حیاط آمدن داده حالا دارد از سرما به خود میپیچد و میگوید تروخدا برویم بالا! چاره چیست،این هوای خوب را بیخیال میشوم و دوباره برمیگردیم سر جای اول.پشت میز نگارگری:) @ashimashi18
ساعت از پنج گذشته.نیم ساعت است نشسته ام لنگ هایم را دراز کرده ام به انتظار تپسی. خیالم را بلند میگویم: -خب دیگه امشب باید بمونم مدرسه! میخندد و نگاه کوتاهی به قیافه ی خسته ام میکند. خیر فایده ندارد... عین این نیم ساعت را دارم میچرخم و روی صندلی های مختلف مینشینم.از گارکاه ده به پانزده،از پانزده به ده.مثل یک فنر بی هدف به این ور و انور میپرم‌. ایندفعه اما وقتی پایم به کارگاه پانزده میرسد دخترک موفرفری را میبینم که بچه ها دارند چسب تابلویش را میکنند. -جیغغغ کارت بلاخره تموم شدددد؟ +آره🥲 -وای خیلی ذوق کردممم میزنم روی دستش و بالا و پایین میپرم.ذوق من از خودش بیشتر است! ادامه ی یکی از چسب ها را میگیرم و مثل کودکان ندید پدید با ذوق چسب دور تابلوی گواشش را جدا میکنم. کار دیگران هم تمام شد اما چون او تلاش زیادی کرده بود و بعد هم با فخر فروشی ما را ترک نکرد خوشحال تر بودم برایش. مبارکش باشد... @ashimashi18
دینگ دینگ؛ سفیر شما در مسیر مبدا است. اوففف بلاخره پیدا شد. عه،اینکه نوشته ی ساعت دیگه میرسه! به راننده زنگ میزنم. +الو.ببخشید آقا کجایید؟ -من دور میدونم +این تپسی نوشته ی ساعت دیگه میاید اخه -خخخ،نه بابا الان میرسم.این تپسی قاطی کرده... خنده ام میگیرد.دستم را روی شانه اش میگذارم و بیصدا،از پشت تلفن میخندم. +باشه آقا پس من منتظرم.خدانگهدار. تلفن را که قطع میکنم باز هم میخندم.این دیگر طبیعی شده که از ساعت پنج عصر به بعد همه روانمان را از دست بدهیم و به قهقهه بیافتیم. خانوم خانوما روی تابلو مشغول هستند.همان تابلو که قلباً مورد پسندشان نیست.چگونه یاد آور شوم خانوم خانوما منظورم از چه کسیست؟ آم.خب همانی که نگارگر و فرشچیان خطابم میکرد. امروز اما انگار روزش نبود،حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به فرشچیان. در کارگاه ده هستیم.من و او تنها. بنظر میرسد با نارضایتی رنگ میزند اما شاید این طور نباشد. به هر حال؛ تلفن را که قطع میکنم کنارش می ایستم و سرم را روی شانه اش میگذارم. +آخیششش از این نما دستانش را میبینم که با آن انگشتان کشیده قلمو را در دست گرفته و رنگ سبز بر بوم میزنند.حس خنک و دلنشینیست که سرت بر شانه کسی باشد که دارد هنر خلق میکند. +چقد حس خوبی میگیرم ازت! میخندد.البته که مثل همیشه بابت اینکه وسط کارش مزاحم او هستم از او معذرت میخواهم. +میدونی بنظرم دوست بودن با دوازدهما خیلی باحاله،دوازدهمامون خیلی باحالن ولی خب با این وجود دلم نمیخواد با هیچ کدوم دوست بشم چون اذیت میشن. سرشون شلوغه و نمیتونن وقت بذارن. -منم همسن تو بودم فکر میکردم دوازدهما خیلی خفنن! باز هم میگوید و میگویم تا اینکه راننده میرسد وقت خداحافظی فرا میرسد. +غصه نخور باشه؟ -باشه.توهم همینطور +من غصه ندارم که بخورم:) خدافظ... و بعد از ساعت ها از پله ها پایین میروم تا به خانه برگردم. @ashimashi18
شاید باورت نشود ی کلمه از حرف هایت را هم نمیفهمم! مدام تکرار میکند و من باز هم نمیفهمم. از وقتی که کار را جمع کرده ام و به کارگاه ده آمده ام تا تپسی بگیرم و بروم حرف هیچ کس را نمیفهمم. خنده ام میگیرد.انگار همه به زبان انگلیسی با من سخن میگویند. پاک خل شده ام! @ashimashi18
در حقیقت انقد ها هم حرفی برای گفتن ندارم.احساساتم نوشته میشوند چون از چشم بر دل جاری میشوند و دل... دل که زبان ندارد،راه های دیگری برای ابراز کلام بیان میکند. مینویسد،میخواند،مینوازد،میسازد و... @ashimashi18
هنر خاک خورده؛ @ashimashi18
دخترک اَشی مَشی:)
https://eitaa.com/stranger313/1202 حاضر💀✨
دارم مرغ میشم خودمم کم کم.دیگه لازم نیست کارمو برا جشنوار بفرستید خودم میرم.
هرکی از بالا سرم رد میشه کارمو نگاه میکنه میگه تو زدی رو دست صبر حضرت ایوب😂
اسممو تو گینس به عنوان اولین کسی که نفسش از خستگی بالا نمیاد ولی داره گل و مرغ کار میکنه ثبت میکنم. حس میکنم تو کُمام🤣
از این حسای تکرار نشدنی😔✨
ی امید فردا❌ جشنواره بدبختی امروز✅