eitaa logo
دخترک اَشی مَشی:)
328 دنبال‌کننده
529 عکس
32 ویدیو
9 فایل
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم:) -آغاز:یک رو بعد تولد شونزده سالگیم متخلص به:«امینه» کپی؟انصاف داشته باش،حاضری از محتوایی که کامل خودت تولید میکنی کپی بشه!
مشاهده در ایتا
دانلود
تکه ی کوچکی از پروژه ی زیبا سازی جهان به دست گنجشک بانو🕯✨ . کیفیت ایتا🚮 @ashimashi18
انگار بازی وسطی باشد. من را گذاشته اند نخودی.یکی که اصلا خبری از ماجرا ندارد و یکی دیگر مدام توپ میزند که یا من کتلت شوم یا بنده خدای آن سمت ماجرا. اندفعه اما توپ پر شتاب سخن را روی هوا میگیرم. گل به نفع من! آقا بگذارید من هم دو کلمه حرف بزنم... ناویس خانوم که حرفش یکیست.مرغ یا شایدم ببعی اش ی پا دارد. کاری با اون ندارم،بدون اجازه اش به همانی که بیخبر است پیام میدهم تا قضیه برایم واضح شود. میتوانم قیافه ی بنده خدا را تصور کنم که چقدر تعجب کرده؛ دلم برایش سوخت. اخرین پیام را که داد برای ناویس فرستادمش تا بلکه به ببعی یک پایش مهلت تنفس بدهد که دیدم... نه خیر! منطق مبارکش ی صراط من در آوردی برای خود درست کرده و چهار تکبیر گفته اهدنالصراط المستقیم میخواند. داشتم روانی میشدم تا اینکه بلاخره برایش توضیح دادم و تصمیم گرفت یک پیامی بدهد ببیند اوضاع از چه قرار است. بدک هم نبود. وقتی ناویس پیام هایش را میخواند احساس میکردم با یک انسان عصا قورت داده دوست هستم که به احساسات طرف مقابل بی واکنش مانده. کلی سرش غر زدم و بلاخره بعد از ۲ساعت و ۳۰ دقیقه تلفنی حرف زدن تصمیم گرفتیم بقیه حرف ها را شنبه بزنیم @ashimashi18
امروز را به مناسب فردا جشن داریم.فردا ۲۲ بهمن است روز باشکوه پیروزی انقلاب اسلامی... معاون میگوید و رد میشود.ساعت نزدیک های ده است که زنگ تفریح میخورد. بعد ساعت تفریح به نماز خانه میرویم و مینشنیم تا برنامه آغاز شود. در ابتدای برنامه بچه های معماری داخلی نمایشی اجرا میکنند و بعد گروه سرود نماهنگ «منجی عالم» را با نمایش دابسمش میکنند. برنامه های جالبی هستند مخصوصا وقتی باعث شادی بچه ها میشوند«بچه ها نمایش نگاه نمیکنن فقط میخندن» و بببببلاخره.از خوشحالی در این لحظه نمیدانم چکار کنم فقط میتوانم روی بازوی فاطمه بزنم و بگویم خیلی ناز نازی استتتت. اما خب همان دختری که روی صحنه بود نیست. هدیل را میگویم،یا همان فاطمه مرادی.بازیگر تئاتر برای هانا عضو گروه هنر مقدس. جایی که در آن هنر تئاتر برای خانوم ها واقعا مقدس است و انقدر ارزشمند است که فقط برای خانوم ها آموزش داده شده و به نمایش در می آید. هدیل شروع به صحبت کردن میکند.۲۵ سال دارد و با وجود علاقه زیادش به هنر خانواده اش با او کاملا مخالف اند،برای همین هم در دبیرستان رشته ی انسانی میخوانده و حالا در دانشگاه شهید بهشتی برای دکترای جامعه شناسی-فکرکنم-درس میخواند.سال دوازدهم با گروه هنر مقدس آشنا میشود. از همان جا کلاس هایش را شرکت میکند و کم کم وارد تئاتر ها میشود و نقش پردازی میکند. صدا و قیافه اش پر از عشق به هنریست که در آن کار میکند.لبخندش پر از رضایت از زنده بودن در مسیر دلخواهش است. میگوید:«هیچ چیزی منو بند خودش نمیکرد،یعنی میدونید بچه ها هیچ چیزی توی دنیا وجود نداشت که بتونه منو آروم نگه داره و حالمو خوب کنه.با هیچی جفت نمیشدم تا اینکه تئاتر رو پیدا کردم.من خودم وقتی برای اولین تئاتر زندگیم یکی از تئاتر های گروه هنر مقدس رو دیدم عاشق این کار شدم...» یا خودم افتادم که وقتی در حال تماشای تئاتری که او نقش اصلی اش بود بودم چه حسی داشتم.میخواستم به پرواز در بیایم.همچین نمایشی قلب مرا مانند دریایی از نور و زیبایی میکرد.پر از احساس و حرکاتی که با جزئیات انتخاب شده بودند برای اثر گذاری بیشتر. اما جای هدیل بودن چیز دیگری بود.میتوانست هنرش را به نمایش بگذارد و با صدایش که احتمالا سال ها برایش زحمت کشیده بود ذهن مخاطب را به هر کلمه مشتاق تر کند. خودش میگفت که دیالوگ مورد علاقه اش از برای هانا این است:«اگر که زن قلب عالم،قلب عالم حالا فرمان به تپش میدهد،اما دریغ از -ی کلمه عجیب که یادم نیست به معنای یذره- آبی که از سوی مسلمانان جهان بر سر اسرائیل ریخته شود و او را غرق کند» . @ashimashi18
دخترک اَشی مَشی:)
امروز را به مناسب فردا جشن داریم.فردا ۲۲ بهمن است روز باشکوه پیروزی انقلاب اسلامی... معاون میگوید و
deesmi deesmi_vlyubilsya_v_neyo (1).mp3
زمان: حجم: 9.6M
مدام در سرم میچرخد و میچرخد و برای خودش میخواند. اوه نجاتم بدید من عاشق شدم. البته این نظر مغزم درمورد تمام آن حرف ها درمورد تئاتر بود. لبخند گنننده ای زده بودم و وقتی حرفای تمام افرادی که آن جا حرف میزدند تمام شد،ناگهان بلند شدم و پریدم به سمت یکی از معلم های طراحی دوخت،گوشی اش را با نگاهی مظلوم گرفتم و روبه روی هدیل وایستادم. -ببخشید میتونیم سلفی بگیریم؟ انقدر صدای جمعیت زیاد بود که نفهمیدم چه گفت فقط آره اش را شنیدم،بعد هم گوشی را به سمتش گرفتم که چون قدش از من بلند تر است او عکس بگیرد. +من عکس بگیرم؟ -بله بیشتر از اینکه به این فکر کنم که باید چکار کنم و قیافه ام چطور است،دارم به قاب گوشی اش نگاه میکنم که پر از پروانه های سبز ناز است. دوربین را بالا میگیرد تا عکس بگیریم،البته که دارم میبینم که مقنعه ام خیلی بهم ریخته است اما انقدر هول شده ام که نمیتوانم مرتبش کنم.لبخند درخشانی میزند و دندان های مرواریدی اش را به رخ دوربین میکشد. گوشی را که میگیرم تشکر میکنم و به صاحبش برمیگردانم؛البته هنوز هم عکس ها بدستم نرسیده است... @ashimadhi18
الله اکبر✨
من خطاب به علم مناظر: چیکا کردی با من که مژه م خودشو از رو چشمم پرت کرد پایینننن؟ @ashimashi18
دسته گل نرگس را برای نشانه بالا برده بود تا آشناهایشان پیدا شوند. همان موقع بود که پروانه ی کوچکی پیدایش شد و روی گل های نشست. این انقلاب حتی برای کوچک ترین عضو های ایران هم برکت داشته است🤍✨ @ashimashi18
در سایه ی پرچمش شیرین بخواب:) فرزندان زیادی از خوابشان زدند تا تو آسوده بخوابی... @ashimashi18