eitaa logo
دخترک اَشی مَشی:)
328 دنبال‌کننده
529 عکس
32 ویدیو
9 فایل
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم:) -آغاز:یک رو بعد تولد شونزده سالگیم متخلص به:«امینه» کپی؟انصاف داشته باش،حاضری از محتوایی که کامل خودت تولید میکنی کپی بشه!
مشاهده در ایتا
دانلود
جدا از بحث عروسی، دوازدهمیا اکیپی نشسته بودن و به هر کدوم از اکیپا ی بازی فکر داده بودن/آورده بودن و داشتن بازی میکردن. و خب منم علاقه ی زیادی داشتم که برم بشینم باهاشون بازی کنم(به عنوان اخرین لحظاتی که دوازهمیا رو تو خوشی و به مدت طولانی مثلا چند ساعت میبینم). و خب دوستان عزیزم اصلا اعتقادی به ی بار زنده ایم و نباید حسرت به دل بمونیم ندارن پس همراهیم نکردن و منم تنهایی نمیتونستم برم یهو بشیم وسط جمع دوازدهما پس: حسرت✅ و در ادامه برنامه ای که مدرسه برای جشن فارغ التحصیلی در نظر گرفته بود شروع شد @ashimashi18
و خب خیلی برنامه ی ناز و غم انگیزی بود. ی کلیپ برامون گذاشتن که تمام کارهای آزمون ورودیای دهم بچه های دوازدهمی رو نشون میدادن بعد پشت سرش نتیجه کارش بعد سه سال تحصیلی رو میذاشتن. مثلا نمره ی برگه ی ورودیشو صفر شده بود چون ی لباس کج و معوج کشیده بود،بعد الان مثلا بعد سه سال کلی رتبه توی طراحی لباس و دوخت بدست آورده بود. خیلی ناز بودددد این کارشون😭✨ و کلی ذوق کردیم و خندیدیم بعدشم سه تا از دوازدهمیای هر رشته ای اومدن حرف زدن و دیگه خلاصه که نماز و افطار. البته که خب این وسطا ی «سلام چطوری» هم اتفاق افتاد @ashimashi18
افطار که تموم شددد. حوصلمون سر رفته بود برا همین با افلاک و پرنیان رفتیم نشستیم رو فرشایی که تو حیاط پهن کرده بودن. و ناگهان فهمیدیم که آسمون وای. آسمون واقعا وای،یعنی نمیدونید که، ماه دقیق وسط آسمون با کلیییی ستاره. یعنی خب تو حالت طبیعی اینا رو نمیبینی تو تهران ولی خب دیشب خیلی هوا خوب بود همشون دیده میشدن. بعد دیگه هیچی دیگه منم خوابم گرفته بود دراز کشیدم رو فرشا و داشتم آسمونو نگا میکردم. خیلی خوشگل بود و حالمو خوب میکرد برای همین با دستم براش قاب میگرفتم و نگاش میکردم. ولی خب یچیزی تو مغزم داشت اذیتم میکرد🤌🏻 @ashimashi18
پرنیان ی کتاب آورده بود بعد قرار شد ی بازی کنیم.ما سوال میپرسیم بعد پرنیون کتابو باز میکنه جواب اون سواله میشه همون متن از کتابه. کتاب:«به امید دلبستم» و خب اینطوری بودم که چه اسم درستی،شاید متنشم به کارم بیاد! برا همین ی سوال پرسیدم و کتابه اینجوری بود که: +همانطور که او را در آغوش گرفته بود... و من اینطوری بود که خب یعنی الان برم بغلش کنم؟ خیلی رندومممم؟؟؟ برا همین چون جواب درست در نمیومد از حرصم ی دور کل دوستام که تو حیاط بودن بغل کردم😂 @ashimashi18
بعد اینجوری بودم که خب الان سوالم اینه که برم واقعا باهاش حرف بزنم یا چی؟ واکنش کتاب: +«مهم نیست» من:
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برا همین ی دور دیگه هم تو حیاط زدم ولی چون استرس داشتم زود تر جواب بگیرم برگشتم پیش پرنیان: -خب اخه چه حسی پیدا میکنه؟یعنی چی مهم نیس من نمیفهمم. +خب ی بار دیگه کتابو باز میکنم:«رنگ مورد علاقه اش رنگیست که درون چشمانت موج میزند» (ی همچین چیزی) بعد دیگه دیدم کتابه خیلی اصرار داره منم که داشتم از حسرت پرومکس میمردم،برا همین از همونجایی که واستاده بودم مستقیم رامو کج کردم تو معده ی حسرت به دل نموندن😂✅ @ashimashi18
دیگه خلاصه که طی مکالمه ای به این نتیجه رسیدم که همیشه وقتی یچیزی تو ذهنم پیش میاد از ی نفری صاف برم به طرف بگم که ذهنمو درگیر نکنه. و الان پنج ماه بود که من حرفمو نگه داشته بودم و خب چون شب افطاری متوجه شدم که جدی جدی اینا دارن از این مدرسه میرن تصمیم گرفتم برم باهاش حرف بزنم و خودشم اینجوری بود که: آره یادمه که پنج ماه پیش اومدی باهام حرف زدی بعد گفتی بعدا حرف میزنیم ولی الان صد سال گذشته.و خب الان کار درستی کردی که اومدی باهام حرف زدی از این به بعد هر وقت خواستی این کارو بکن... و خب در نهایت چون وقتی ی نفر دورش شلوغ باشه نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم به صورت ناگهانی مکان مورد نظرو ترک کردم و بعد یکی دو دقیقه که طرف به خودش اومد اینطوری بود که پس اینی که اینجا بود کو؟!😂 @ashimashi18
و خب خیلی سبک شدم. پیشنهاد میکنم توی گفتن حرف دلتون به افراد اصلا دیر نکنید.
پارت بعدی که هیچ ربطی به این پارت نداره برای بعد از خوابی که قراره بعد ۴۸ ساعت داشته باشم:)
دخترک اَشی مَشی:)
پرنیان ی کتاب آورده بود بعد قرار شد ی بازی کنیم.ما سوال میپرسیم بعد پرنیون کتابو باز میکنه جواب اون
حتی انقد سر این موضوع بهم فشار اومد که رفتم به معلم ادبیات سلام کردم و کلی باهاش حرف زدم😂 (انسانی که هیچ نقشی در زندگیم نداره)