|أَشْکْ|
• تموم مردم دنیا ما رو میخونن دیوونه آره ما دیوونه هستیم بیخیال این زمونه... @ashk128
•
حسینجان:
شبجمعه است
هوایتنکنم میمیرم...
@ashk128
|أَشْکْ|
❤️
•
کامِ مَن شُد به خاکِ تُو شِیرین
تُربَتِ کَربَلا،مَگر رُطَبِی...؟!
دلِ مَن لَک زَدِه بَرایِ "حَرَم"
یِک زِیارَت مَرا نِمِیطَلَبِی!؟
@ashk128
|أَشْکْ|
🍂
•
بسم الله...
نازحین(آوارهها)و جنگزدههای لبنانی
پناه آورده بودن به پناه عالم یعنی
حرمحضرتزینب(سلاماللهعلیها)
چهارصد،پونصد نفر بودن که
تو حرم استراحت میکردند و
همونجام اسکان داشتند.
از صبحونه و نهار و شام گرفته تا
پتو و بالشت و تشک
در اختیار نازحین قرار داده بودیم.
برنامهی صبحها اینطور بود که:
صبح زود بیدار باش میزدیم و
همه رو بیدار میکردیم و بعدش
مشغول جمع کردن پتوها و بالشتها
و بعد هم پهنکردن سفره و صبحونه...
معمولا موقع جمع کردن بالشتها
بچه کوچیکا که حدودا 100نفری بودن،
مشغول بالشت بازی میشدن؛
دو تا تیم تشکیل میدادن و
حسابی با همدیگه مسابقه میدادن
و همدیگرو میزدن...😂
اسم بالشتارو هم گذاشته بودن:
"صاروخ"،
یعنی همون موشک.
صاروخ ها هم متفاوت بود؛
هم از لحاظ اندازه و
هم از لحاظ قدرت و اسم،
مثلا:
صاروخ یمنی داشتن
صاروخ لبنانی داشتن
صاروخ عراقی داشتن
صاروخ ایرانی هم داشتن.
بازی به این صورت بود که
اینا بالشتارو بلند میکردن و
اسم صاروخ رو میگفتن و میزدن،
همهی صاروخ ها وقتی
میخورد به یه نفر
فقط زخمی میکرد😊
ولی اون طرف نمیسوخت
و بازی رو ادامه میداد،
الا یه صاروخ
اونم صاروخ ایرانی😁💪
بزرگترین بالشت صاروخ ایرانی بود
که خیلی قوی و کشنده بود،
اگه صاروخ ایرانی رو پرت میکردن
و به یه نفر میخورد،
دیگه میسوخت و از بازی اخراج...
_ن فقط دنیا و بزرگترهای منطقه
بلکه بچههای کوچیکِ
لبنان و سوریه از بچگی
اینو فهمیده بودن که
بالاترین قدرت،
قدرت ایران و ایرانیه،
و حتی تو بازی هاشون
قوی ترین کشور و موشک و
تفنگ و نیرو و مردم رو
ایرانی ها رو میدونند...💪😊
راستی راستی
راست میگن که
حرف راست رو
باید از بچه بشنوی...😉🌹
ادامه دارد...
✍|عَبْدُالْزِّیْنَب|
#لبنان
#سوریه
#سفرنامه_لبنان
@ashk128
|أَشْکْ|
🍂
•
مَتىٰ تَریٰنٰا وَ نَريٰكَ...
دیدن به تو رسید و
ندیدن به من رسید...
|دُعٰایِنُدبِه|
@ashk128
|أَشْکْ|
🍂
•
امام زمان دائما بهش سر میزد،
چند بار امتحانش کرده بود،
ولی خواست یه بار دیگه هم
امتحانش کنه؛
حضرت رفتند به حجره اش
و دیدند که
سیدعبدالکریم مشغول کفاشیه،
چند لحضهای منتظر موندند و فرمودند:
_سید عبدالکریم!
کفش من نیاز به تعمیر داره،
برام پینه میزنی؟
_سیدعبدالکریم گفت:
آقاجان!
به صاحب این کفش که دارم تعمیرش
میکنم قول دادم که براش حاضر کنم،
ولی اگه شما امر کنید اونو کنار میذارم و
کفش شمارو تعمیر میکنم،
چون امر شما از هر امری واجب تره،
حضرت چیزی نگفتند و
سید مشغول کارش شد...
چند دقیقه بعد
دوباره حضرت فرمودند:
_سیدعبدالکریم!
کفش من نیاز به تعمیر داره،
برام پینه می زنی!؟
سید کفشی که تو دستش بود رو
گذاشت کنار و بلند شد،
حضرت رو بغل کرد و
به شوخی گفت:
_قربون شما بشم!
اگه یه بار دیگه بفرمایید که
"کفش منو پینه می زنی"
داد و فریاد میکنم:
آی مردم اون امام زمانی که
دنبالش میگردید،
پیش منه،بیایید زیارتش کنید!
حضرت لبخند زدند و فرمودند:
_خواستیم امتحانت کنیم
تا معلوم بشه
نسبت به قولی که دادی
چقدر مقید هستی...
@ashk128
|أَشْکْ|
🍂
•
گفتیم مقاومت زنده است،
و زنده خواهد ماند،
غزه پیروز شد؛
آنچه که در مقابل چشم دنیا
داره اتفاق میافته
شبیه افسانه است؛
واقعا اگه در تاریخ میخوندیم
باور نمیکردیم...
|رهبر_قائدنا|
@ashk128