2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
ما بیصاحب نیستیم!
بیصاحبها برن غصه بخورن؛
صاحبمون دستمونو میگیره،
اگه دستمونو دراز کنیم...
|حاجآقامجتبیتهرانی|
@ashk128
•
دعوت به یه نسکافه!
تو یه حسینیهٔ کوچیک،
کُنج یه خونهٔ باصفا،
اتاق نُقلی و معنویِ یه شهید،
توشهرِامامرضا(علیهالسلام)؛
اتاقی پُر از وسایل خاص،
تحفههایی از جنسِ نور،
از مکانهای بهشتیِ روی زمین!
کربلا،سوریه،مشهد،قم و...
و خاطرات و روایتهای ناب از
یه مادر شهید،
مادری از جنسِ
اصحاب کربلا
"مادرِشهیدانبختی"
"ادامهدارد...(۱)"
📍مشهد_منزلشهیدانبختی
@ashk128
•
خاطرات از بچهها که زیاده،
وقت که ن،
یه دلی میخواد که
تحمل شنیدنش رو
داشته باشه،
حاجخانم وقتی
با تمام عشق از
بچههاش روایت میکنه،
همیشه لبخند میزنه ولی
نمیدونم چرا گوشهٔ چشمش
خیس میشه و اشک میاد!
پس یعنی میشه همزمان
خندید و گریه کرد؟!
گوشهٔ کتابِ خاطراتِ
مصطفی مجتبی مرتضی
رو امضا کرد و هدیه داد...
"ادامهدارد...(۲)"
@ashk128
•
تک تکِ وسایلایِ داخلِ
خونه و اتاق و کمد،
روایت و خاطره دارن!
چه وسایلِ بچهها،
چه تحفههای بهشتی
از حرمهای اهلبیت!
_از تربت امامحسین
که روز عاشورا سرخ میشه!
_از گلهای حرم حضرتِرقیه!
_از پوکههای سنگر مصطفی و مجتبی!
_از سجاده و مُهرِ نماز مصطفی!
_ازگوشیومُهریکه متبرکِبهخونِشهید!
و خیلی چیزای دیگه که
باید نشست و شنید و گریست...
"ادامهدارد...(۳)"
@ashk128
•
گوشهٔ کمد،
دوتا جوراب!!!
اونم جوراب بچگونه؟!
_حاجخانم دعوت میشه کرمان،
اونجا میرن خونهٔ شهدا،
البته مشخص نبود کدوم شهید!
تو همین بازدید و سر زدنا،
مادرِ دیگه!
یهو ته دلش
نیت میکنه،
توسل میکنه،
از شهدا
یادگاری داشته باشه،
قشنگها!
یادگاراشو داده
ولی خودش هم
یادگاری میخواد!
عاشقانههای مادرشهدا
اینجوریه دیگه!
از اقوام خانوادهٔ
شهدای حادثهٔ
سالگرد حاجقاسم،
به حاجخانم هدیه میده!
جورابای کوچولوی
دختر کاپشن صورتی
ریحانهسلطانینژاد
و داداشش و همچنین
تسبیح تربت مادرشون...
"ادامهدارد...(۴)"
@ashk128
•
ببخشید پروییه!
ولی میشه
منم هدیه و تبرکی
داشته باشم؟!
چشم چشم کرد،
کمد رو بالا و پایین کرد تا
روزیِ منو پیدا کنه!
تسبیح تربتی که
از کربلا رسیده بود بهش،
برداشت و یه تأملی کرد!
عطر باقیموندهٔ
بچهها رو هم برداشت!
عطری که اسم نداشت،
آخه بعید میدونم تو دنیا
مثلش پیدا بشه!!!
با یه پیس!
بوی عجیبی
توی فضا پیچید!
تربت رو معطر کرد و
گفت:هر وقت بو کردی
یاد بچههای من باش!
درِ جعبه رو باز کرد،
گفت:خودت یکی از
پوکهها رو بردار؛
و منم که بازم شرمنده!
شرمندهٔ لطف شهدا...
"حکایتهمچنانباقیست..."
"پایان..."
@ashk128