eitaa logo
|أَشْکْ|
3.3هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
1.5هزار ویدیو
4 فایل
_پرسید: فلانی چطور به این مقام(شهادت)رسیدی؟ -گفت:اَشـڪ‌ِ اَشـڪ‌ با عکس حرفامو می‌گم با اشک می‌نویسم... میزبان خانواده‌ شهدا فروشگاه @foroshgah_ashk گروه‌جَهٰادِیمُون @jahadi_shahidmostafavi تبلیغات: @tablig_ashk خادم: @sheikh_aliasqar69
مشاهده در ایتا
دانلود
• خدایا همونی که مادرمون میگه... @ashk128
ببخشیـد و چشـم بپوشیـد! آیا دوسـت نـدارید خداوند شما را ببخشـد؟ و خـداوند بسیـار آمرزنـده و مهـربان اسـت‌... [سـورهنـور_آیـه۲۲] @ashk128
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینقدر پاک باشیم که خدا کلاً ازمون راضی باشه! همه‌چی همه‌چی همه‌چی خاص خدا باشه! که اگر شد پیروزی درش هست؛ چه بِکُشیم چه کشته شویم پیروزیــــم... |شهیدمحمدابراهیم‌همت| @ashk128
• گفت: خط شکسته! دشمن بدجوری داره بچه‌هامونو میزنه، عقاید و اخلاق و خانواده؛ یه کمکی بفرست! آتیش سنگینه! _نگران نباش! نیروهای مادر رسیدن! تنهاتون نمیذارن؛ درسته دست بسته و بدون تجهیزاتن ولی خب: فَإِنَّ‌حِزْبَ‌اللَّهِ‌هُمُ‌الْغَالِبُونَ @ashk128
• هر گاه با فکر خود به جایی نرسیدی، از اندیشه خردمندی که مشکل تو را حل می کند، پیروی کن. |مولاناعلی(علیه‌السلام)| @ashk128
فرمانده لشکرِ ۱۴ امام‌حسین(علیه‌السلام) جلوی کاروان در حال حرکت بود و نیروهاش به صورت "گمنام" پشت سرش راه افتاده بودند تو شهر و روستا و کوچه و خیابونامون تا بازم عملیات کنند و حال و هوای گرفتهٔ شهرمون رو عوض کنند! حال و هوای خدایی، فاطمی و شهدایی... کاروان اهالی بهشت به فرماندهی شهیدعزیز "حاج‌حسین‌خرازی" "روایتی‌از‌اهالی‌بهشت(۱)" 📍شهرستان‌گلپایگان @ashk128
بوی اسفند و بوی قشنگش فضا رو معطر کرده بود، مثل اسفندی که مادراشون موقع رفتن یا برگشتنِ از منطقه دور سر بچه‌هاشون میچرخوندن و تند تند صلوات می‌فرستادن تا چشم نخورن یا به سلامت برگردن، ولی خب چی بگم الان بچه‌هاشون برگشتنا اما عشق یعنی استخوان و یک پلاک سالها‌،تنهای تنها زیر خاک... "روایتی‌از‌اهالی‌بهشت(۲)" 📍شهرستان‌گلپایگان @ashk128
• مردم هم که مثل همیشه اومده بودن و هوای سردِ شهرو با حضورشون گرمِ گرم کرده بودن، بچه‌هاشون تو بغلشون و قدم به قدم مهموناشونو با قطرات اشکی که رو گونه‌هاشون می‌افتاد مشایعت‌ میکردند، زَنا و دخترا برای مهمونا مادری و خواهری، مردا و پسرا براشون پدری و برادری می‌کردن! راستی میگما مَردا برای گریه، خیلی خجالتی‌اند! به این راحتی تو جمع گریه نمی‌کنند ولی اینجا پرو شده بودن! چشم تو چشم هم نگاه میکردن و با هم "اشک" می‌ریختن و گریه میکردن... "روایتی‌از‌اهالی‌بهشت(۳)" 📍شهرستان‌گلپایگان @ashk128
• قبل از خداحافظی بچه‌ٔ حضرت‌زهرا(سلام‌الله‌علیها) میکروفن رو گرفت و از جنگ اخیر روایت کرد، اینکه شهدا یه بار دیگه چطور کمر دشمنو با ذکر یازهرا خورد کردن! اما خب یه دفعه آقا مسلم یکی از سندِ جنایتِ رژیمِ منحوس و حرامزادهٔ صهیونیستیو رو کرد و دلِ مردمو بهم ریخت! تابوت یکی از شهدایِ مظلومِ اخیر! اما خب تابوت خیلی کوچیک بود! کوچیک‌تر از بقیه!!! یه نفری میشد بغلش کرد! آخه یه نوزاد کوچیک بود! یهو روضهٔ شیش ماههٔ امام‌حسین(علیه‌السلام) شروع شد و کربلایی شد... "روایتی‌از‌اهالی‌بهشت(۴)" 📍شهرستان‌گلپایگان @ashk128
و اما خادم... خادما که یه جورایی صاحب مجلس بودن! خب از اسمشون هم معلومِ که خادم بودن! "خــادم الشــهدا" حسابی سنگ تموم گذاشتن ولی خب خیلی دلتنگ بودن! اینو از چشما و نگاهشون میشد فهمید! تو شلوغیا که حسابی مشغول بودن، اما همش حواسشون به بچه‌های‌مادر‌پهلوشکسته بود! هر چند لحظه یه بار یه جوری خلوت میکردن که انگار ن انگار چند صد نفر دارن نگاهشون می‌کنن!!! حال و هوای خادمی توی مناطق راهیان نور بدجوری بینشون پیچیده بود! اینم"اشک"چشمشون داد می‌زد... "روایتی‌از‌اهالی‌بهشت(۵)" 📍شهرستان‌گلپایگان @ashk128
داشت شکار می‌کرد که خودش شکار شد! میشناختمش! محمدرضا بود، معمولا تو برنامه‌های فرهنگی و شهدایی فعال و دوربین به دستِ! یه جورایی همیشه مسلح به دوربینه! معمولا با عکساش روایت می‌کنه. دیدم سلاح رو به سمت من گرفت که بلافاصله شکارش کردم. از بالا مسلط بود که یکی از فیلماش رو براتون گرفتم که ببینید و لذت ببرید... 👇 "روایتی‌از‌اهالی‌بهشت" پایان... 📍شهرستان‌گلپایگان @ashk128