•
فرمانده لشکرِ ۱۴
امامحسین(علیهالسلام)
جلوی کاروان در حال
حرکت بود و نیروهاش
به صورت "گمنام"
پشت سرش راه افتاده بودند
تو شهر و روستا و
کوچه و خیابونامون
تا بازم عملیات کنند و
حال و هوای گرفتهٔ
شهرمون رو عوض کنند!
حال و هوای خدایی،
فاطمی و شهدایی...
کاروان اهالی بهشت
به فرماندهی شهیدعزیز
"حاجحسینخرازی"
"روایتیازاهالیبهشت(۱)"
📍شهرستانگلپایگان
@ashk128
•
بوی اسفند و بوی قشنگش
فضا رو معطر کرده بود،
مثل اسفندی که مادراشون
موقع رفتن یا برگشتنِ از منطقه
دور سر بچههاشون میچرخوندن و
تند تند صلوات میفرستادن تا
چشم نخورن یا به سلامت برگردن،
ولی خب چی بگم
الان بچههاشون برگشتنا اما
عشق یعنی استخوان و یک پلاک
سالها،تنهای تنها زیر خاک...
"روایتیازاهالیبهشت(۲)"
📍شهرستانگلپایگان
@ashk128
•
مردم هم که
مثل همیشه
اومده بودن و
هوای سردِ شهرو
با حضورشون
گرمِ گرم کرده بودن،
بچههاشون تو بغلشون و
قدم به قدم مهموناشونو
با قطرات اشکی که
رو گونههاشون میافتاد
مشایعت میکردند،
زَنا و دخترا برای مهمونا
مادری و خواهری،
مردا و پسرا براشون
پدری و برادری میکردن!
راستی میگما
مَردا برای گریه،
خیلی خجالتیاند!
به این راحتی تو جمع
گریه نمیکنند ولی
اینجا پرو شده بودن!
چشم تو چشم هم
نگاه میکردن و با هم
"اشک" میریختن و
گریه میکردن...
"روایتیازاهالیبهشت(۳)"
📍شهرستانگلپایگان
@ashk128
•
قبل از خداحافظی
بچهٔ حضرتزهرا(سلاماللهعلیها)
میکروفن رو گرفت و
از جنگ اخیر روایت کرد،
اینکه شهدا یه بار دیگه
چطور کمر دشمنو
با ذکر یازهرا خورد کردن!
اما خب یه دفعه آقا مسلم
یکی از سندِ جنایتِ رژیمِ
منحوس و حرامزادهٔ صهیونیستیو
رو کرد و دلِ مردمو بهم ریخت!
تابوت یکی از شهدایِ مظلومِ اخیر!
اما خب تابوت
خیلی کوچیک بود!
کوچیکتر از بقیه!!!
یه نفری میشد بغلش کرد!
آخه یه نوزاد کوچیک بود!
یهو روضهٔ شیش ماههٔ
امامحسین(علیهالسلام)
شروع شد و کربلایی شد...
"روایتیازاهالیبهشت(۴)"
📍شهرستانگلپایگان
@ashk128
•
و اما خادم...
خادما که یه جورایی
صاحب مجلس بودن!
خب از اسمشون هم
معلومِ که خادم بودن!
"خــادم الشــهدا"
حسابی سنگ تموم گذاشتن
ولی خب خیلی دلتنگ بودن!
اینو از چشما و نگاهشون
میشد فهمید!
تو شلوغیا که حسابی
مشغول بودن،
اما همش حواسشون به
بچههایمادرپهلوشکسته بود!
هر چند لحظه یه بار
یه جوری خلوت میکردن که
انگار ن انگار چند صد نفر
دارن نگاهشون میکنن!!!
حال و هوای خادمی توی
مناطق راهیان نور
بدجوری بینشون پیچیده بود!
اینم"اشک"چشمشون داد میزد...
"روایتیازاهالیبهشت(۵)"
📍شهرستانگلپایگان
@ashk128
•
داشت شکار میکرد که
خودش شکار شد!
میشناختمش!
محمدرضا بود،
معمولا تو برنامههای
فرهنگی و شهدایی فعال و
دوربین به دستِ!
یه جورایی همیشه
مسلح به دوربینه!
معمولا با عکساش
روایت میکنه.
دیدم سلاح رو
به سمت من گرفت که
بلافاصله شکارش کردم.
از بالا مسلط بود که
یکی از فیلماش رو
براتون گرفتم که
ببینید و لذت ببرید... 👇
"روایتیازاهالیبهشت"
پایان...
📍شهرستانگلپایگان
@ashk128
هدایت شده از |أَشْکْ|
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
خواستی
"أَشْک" بریزی
و گریه کنی
بر "حُسِیـن"
گریه کن...
@ashk128
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
۱:۲٠
اومدم جلوی جمع
یقهٔ منو گرفت،
گفت:فلانی!
همه رو فرستادی
خودت موندی!
من خیلی
آتیش گرفتم،
گفتم چه کار کنم؟
حیفه!
حقیقتا بمانیم حیفه!
|رفیقِخوشبختِآقایما|
@ashk128
•
گفت:
گاهی خودتو
هرس کن،
مثلا شاخههای
اضافیتو بزن.
چیزایی که نمیذاره
پیشرفت کنی و اتفاقا
به دردت هم نمیخوره!
فکرتو سبک کن
تا رشد کنی و
جوانه بزنی...
#لوءلوء_و_مرجان
@ashk128
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
باید گذشت از این
دنیا به آسانی،
باید مهیا شد
از بهر قربانی...
نماز عشق
هنگام وداع
از دلبر خوش است...
_همسرشهیدحسینشربتی_
@ashk128