خانم جان فرمود ای وای بر من! آه ای پدر! تو رو به ظلم و ستم به قتل رسوندن و حالا تو رو خارج شده از دین هم میخونن؟
فَغَضَبَ اللَّعينُ مِن قَولِها...
اون ساربانِ ملعون که این حرف رو شنید، عصبانی شد.
اَخَذَ بِيَدِها وَ جَذَبَها و رَمَی بِها
خانم جان رو کشید و از رویِ شتر انداخت
عَلَى الاَرضِ فَلَمَّا سَقَطَت غُشِیَ عَلَيها...
به زمین افتاد و وقتی افتاد، بیهوش بر زمین افتاد...
به هوش اومد اما دیگه شب حاکم شده بود. کویر نشین ها همه میگفتن کویر در شب، بسیار ترسناکه و هر لحظه امکانِ هر خطری هست. خیلی هیبت داره...
مرد که جایِ خود! دختر؟ اونم خردسال؟ چشم باز کرد و دید در تاریکیِ شب مونده و کاروان رفته...
یکم راه رفت و کمی نشست و هی باباش و عمه جانش رو صدا میزد ولی تنها مونده بود. یکم نشست و دوباره از حال رفت...
در کاروان اما نیزه یِ حاملِ سرِ مقدس و مطهرِ سیدالشهدا در زمین فرو رفت و هر چه کردن از جاش خارج نشد! به عمر بن سعد گفتن نیزه یِ حاملِ سرِ اباعبدالله در زمین فرو رفته...
گفت برید از علی بن الحسین بپرسید! رفتن خدمتِ امام سجاد و مشکلِ خودشون رو مطرح کردن.
امام سجاد فرمود برید به عمه یِ من بگید ببینه همه یِ کودکان هستن؟ شاید بچه ای گم شده باشه...
خانم جان همین کار رو کرد.
رقیه رو صدا زد اما دید رقیه جوابی نداد...
عالَم براتون بمیره دخترِ علی!
نوشت فَرَمَت زِينَب بِنَفسِها مِن ظَهرِ النّاقَه! حضرت زینب خودش رو از بالایِ شتر به پایین انداخت! یعنی اینقدر سراسیمه میخواست بیاد پایین که از شتر افتاد...
وَ جَعَلَت تُنادی واغُربَتاه! واضَيعَتاه! فی اَیّ اَرضِِ طَرَحوک وَ فی اَیّ وادِِ ضَيَعوک؟ کدوم زمین، کجا و کدوم وادی تو رو به زمین انداختن و رها کردن؟
فَرَجَعَت اِلى وَراءِ القافِلَه
به عقبِ کاروان رفت تا دنبالِ برادرزادش بگرده
وَ هِیَ تَعدو فِی البَراری حافيَه وَ الشَّوکُ تَدخُلُ فی رِجلَيها! اینقدر اضطرار داشت در پیدا کردنِ دخترِ برادرش، پابرهنه رفته بود و این خارهایِ بیابان، تَدخُل! به پاهاش میرفت!
وَ تَصرُخُ و تُنادی...
و فریاد میزد و برادرزادش رو صدا میزد...
نوشتن خانم جان زینب اینقدر پابرهنه برگشت، که در دلِ شب، یک سیاهی بر زمین دید. جلوتر رفت و دید رقیه خاتون رویِ پایِ زنی خوابیده...
خانم جان زینب از اون زن پرسید شما کی هستید که به یتیمانِ ما مهربانی میکنین؟
اون زنِ مُجَلَله فرمود:
بُنيَّه زِينَب! دخترِ من زینب؟
اَنَا اُمُّکِ فاطِمَه الزَّهراء! منم مادرت فاطمه!
اَظَنَنتِ اِنّی اَغفُلُ عَن اَيتامِ وَلَدی؟ ظن می بری، گمان میکنی که منِ فاطمه از حالِ یتیمانِ فرزندم حسین غافل میشم؟
نمیدونم به روضه چقدر عمیق میشید...
اینو بگم که خرابه تاریکِ تاریک بود!
در شعرها ممکنه بگن نورِ ماه و مهتاب بود اما ابتدایِ ماه (پنجم)، چه مهتابی؟ چه نوری؟ تاریکِ مطلق بود.
امام سجاد روایت کردن که اون شب
اولی که ما رو در میانِ خرابه منزل داده بودن
من خسته بودم بدنم تب داشت، پاهای
من مجروح شده بود، زنجیرِ ظلمِ یزید بر گردن من بود و گردنم رو مجروح کرده بود؛
از شدت درد نتوستم بخوابم.
اهل بیت از کثرت خستگی همه خوابیدن، اما رقیه خاتون اون شب بی وقفه پدر پدر میگفت و گاهی
میاومد به بالینِ عمه زینب میدید در
خواب هستن،گاهی میاومد به بالینِ ام کلثوم و میدید که او هم در خواب هست، به بالینِ هر یک از اهل بیت که میرفت میدید در خوابن، پس بر سرِ بالینِ خواهرش سکینه رفت، دستش رو گذاشت روی سرش، آهسته آهسته خواهرش سکینه رو ازخواب بیدار کرد،