تشت زینت داده شده به پارچه ای زیبا به ناگاه جلوی حضرت رقیه قرار گرفت.
روایت میگه حضرت رقیه نمیتونست تکون بخوره و از عمش کمک خواست که بتونه به اون تشت نزدیک بشه، مگه چقد اون بچه ی سه ساله رو زده بودن که حتا نمیتونست تکون بخوره؟؟
در این حال و هوا میان اشک و آه با دست کودکانه پارچه رو به کنار زد.
رقیه به جای بابا سرِ بریده ی پدرش رو در خون میدید.
نازدانه گفت: این سر کیه؟
گفتن: سر پدرته.
سر رو برداشت و در آغوش گرفت و زبان حالش چنین بود که می گفت: پدر جـان چـه کسـی محاسن تو را با خونت خضاب کرد؟ پدر جان چه کسی رگهای تو را برید؟ پدر جان چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پدرجان پس از تو ما به چه کسی دل ببندیم؟ پدرجان چه کسی از یتیم نگهداری میکند تا بزرگ شود ؟پدرجان! کـاش مــن فـدای تــو میشدم. پدر جان کاش پیش از این نابینا میشدم.
پدرجان کاش من در زیر خاک رفته بودم و محاسن تو را خون آلود نمیدیدم ...
پس حضرت رقیه دهانش رو بردهان پدر گذاشت و شیون شدیدی کرد و...
اینجا صدای حضرت قطع شد، بالاخره رقیه از اذیت های زجر راحت شد، بالاخره به آغوش پدرش رسید..
ببار ای آسمون که بی قرارم
منم مثل تو خیلی گریه دارم
شب جمعه است و دورم از ضریحش
ببار ای آسمون من هم ببارم
علیرضا دهقانی و مهدی حاجیبغلم کن حسین.mp3
زمان:
حجم:
1.6M
مثل حُر من رو هم بپذیر
بغلم کن حسین