eitaa logo
اَشک
19 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
در کتاب سحاب الدموع نوشته شده زمانی که حضرت قاسم صلوات الله علیه وداع می کرد، برادرش عبدالله در خیمه خوابیده بود.
حضرت قاسم آهسته صورت عبدالله رو بوسید و به مادرش فرمود: مادر! وقتی عبدالله بیدارشد، سلامِ من رو بهش برسون و بگو: قاسم روانه ی میدان شد.
عبدالله بیدار شد و سراغِ حضرت قاسم رو گرفت، مادرش عرض کرد که قاسم به میدان رفت.
عبدالله پا برهنه به دنبالِ حضرت قاسم رفت و به سیدالشهدا عرض کرد که: عمو جان! من رو به قاسم برسون.
امام، حضرت قاسم رو صدا زد و حضرت قاسم نزدیکِ میدان ایستاد، عبدالله دوید و خودش رو به حضرت قاسم رسوند، حضرت قاسم از اسب پیاده شد و عبدالله رو در آغوش گرفت و دو برادرِ یتیم دست در گردنِ هم انداختن و بسیار گریستن.
سیدالشهدا خودش رو به دو برادرِ یتیم رسوند و به حرف‌هاشون گوش سپرد. عبدالله عموش رو دید و به برادرش قاسم فرمود: برادر! با تو حرفی دارم ولی باید پیشِ عمو بگم
نزد سیدالشهدا رفتن و عبدالله به حضرت قاسم فرمود: پیش عموم قول می دی که هر نوع نعمتی به تو رسید، اول به من تکلیف کنی؟ و اگه الان قبول نکنی بعدا قبول کنی؛ قاسم فرمود: عبدالله! کدوم نعمت بالاتر از شهادته؟
پس عبدالله فرمود: پس من به میدان نرفتم و تو می‌ری که شهید بشی؟ امام و عبدالله و حضرت قاسم با این حرف، بسیار گریه کردن. پس امام فرمود: قاسم! جوابِ عبدالله رو بده.
حضرت قاسم فرمود: عمو! جانم به فدایت! اگر بگم عبدالله تو کوچکی، به من می گوید که تو قول دادی که در هیچ کاری من رو کوچک نبینی و همیشه من رو بزرگ ببینی؛ پس عمو جواب عبدالله رو خودت بده تا من به میدان برم. امام، عبدالله رو بسیار نوازش کرد و ساکت کرد و به خیمه ها بازگشتن.
وقتی که امام نعشِ حضرت قاسم رو به خیمه اورد، مادرش نعش حضرت قاسم رو به سینه چسبوند و نوحه می خوند و گریه می کرد، هنوز حضرت قاسم رمقی داشت ولی بیهوش شده بود که عبدالله اومد
و عرض کرد: مادر! من با قاسم حرف دارم. پس نعش برادرش رو بغل کرد و با گریه فرمود: منم، برادرت عبدالله، چشم هات رو باز کن. سیدالشهدا درحالی که. گریه‌ می‌کرد فرمود: قاسم! برادرت عبدالله هست، بلند شو، چشم هات رو باز کن.
پس حضرت قاسم چشم هاش رو باز کرد و عبدالله رو در آغوش گرفت و با گریه فرمود: عبدالله! الحمدلله شهید که شدم و جان دادنِ تو رو ندیدم؛ برادر! الان نزدِ پدرم میرم.