پس به یکباره بیش از هزار نفر به حضرت هجوم بردن و این شیرِ غران به اونها حمله کرد و ۷۰ نفر رو به درک واصل کرد.
عمر سعد خواست ازرقِ شامی که بسیار جنگجو و وانمدار بود رو به میدان بفرسته
ازرق گفت میخوای آبروی منو ببری؟منو به جنگ با یه پسر بچه میفرستی؟
پس جای ازرق پسرش رو فرستادن و حضرت قاسم اورو کشتن
و به ترتیب هر چهار فرزندِ ازرق رو به درک واصل کرد
ازرق عصبانی شد و گفت تو چهار فرزندِ رشیدِ منو کشتی.
حضرت فرمودن نگران نباش که الان تو هم به اونا میپیوندی.
حضرت با ازرق بسیار بسیار سخت پیکار کردن که یهو ازرق شروع کرد به سیدالشهدا دشنام دادن.
در اینجا بود که حضرت قاسم بسیار غضب کردن و نعره ای زدن و با تیغِ شمشیر ازرق رو به دو نیمه تبدیل کردن.
در اینجا حضرت بعد از اینکه به خیمه ها رفتن دوباره به میدان بازگشتن.
عمر فریاد زد که اون رو رها نکنید و همه با هم بهش حمله کنید.
پس از چهار جهت حضرت رو محاصره کردن و تا تونستن به ایشون زخم زدن، حضرت که جسمشون ناتوان شده بود و به سختی خودشون رو بر صدرِ زین نگه داشته بودن و خون از جسمشون روان و جاری بود خواستن که خودشون رو از میدان در بیارن که شبث بن رعبی از عقب نیزه ای به کتفِ اون نوجوانِ بی پناه وارد کرد و حضرت از مرکب بر زمین افتاد.
حضرت غرق در خون بود و رو زمین دست و پاشون رو می کشیدن که عمر سعد گفت بخدا که خودم میرم و کار این جوان رو تمام میکنم
بهش گفتن این گروهِ انبوه برات کافی نیست و باز میل به بی رحمی داری؟
حضرت قاسم سیدالشهدا رو صدا زدن و امام تا صدای حضرت رو شنید دل به میدان زدن و صف دشمن رو مراکنده کردن و وقتی به حضرتِ قاسم رسید اون رو در حالتی دید که عمر می خواد سرش رو از تن جدا کنه.
سیدالشهدا شمشیری حواله ی عمر کردن و شروع به جنگیدن با اون زنازاده کردن.
عمر نعره ای زد و سپاه رو جمع کرد تا او رو از دستِ سیدالشهدا نجات بدن.
اون جایی که حضرت قاسم بر زمین افتاده بود، مکان وسیعی نبود. سیدالشهدا مشغولِ دفع اون ظالمها بود. حضرتِ قاسم بخاطر زخم ها توانِ حرکت نداشت و اسبهای مخالفان حرکت که می کردن حضرتِ قاسم رو لگدمال و پامال می کردن...
هر وقت پایِ اسبها به عضوی از اعضای حضرت می رسید، صدا می کرد: یا عماه! یا اماه!
اره
تو کربلا سید الشهدا رو هم پامالِ سم اسبها کردن، ولی بعد از شهید شدنش؛ اما حضرتِ قاسم هنوز حیات داشت و زنده بود که پامالِ سم اسبها شد..
وقتی که امام نعشِ حضرت قاسم رو به خیمه اورد، مادرش نعش حضرت قاسم رو به سینه چسبوند و نوحه می خوند و گریه می کرد، هنوز حضرت قاسم رمقی داشت ولی بیهوش شده بود که عبدالله اومد و عرض کرد: مادر! من با قاسم حرف دارم. پس نعش برادرش رو بغل کرد و با گریه فرمود: منم، برادرت عبدالله، چشم هات رو باز کن.
سیدالشهدا درحالی که. گریه میکرد فرمود: قاسم! برادرت عبدالله هست، بلند شو، چشم هات رو باز کن.
پس حضرت قاسم چشم هاش رو باز کرد و عبدالله رو در آغوش گرفت و با گریه فرمود: عبدالله! الحمدلله شهید که شدم و جان دادنِ تو رو ندیدم؛ برادر! الان نزدِ پدرم میرم. عبدالله عرض کرد: قاسم! بگو من رو بیشتر دوست داری یا خودت رو؟
حضرت قاسم فرمود: با این حالِ زخمی هم تو رو دوست دارم.
عبدالله فرمود: برادر! من خیلی تشنه ام یا نه؟ قاسم فرمود: بله تشنه ای عبدالله.
فرمود: چطورمن رو دوست داری درحالی که من رو اینطور تشنه می گذاری و خودت میری تا از آبِ کوثر سیراب بشی؟!
از این حرف، ملائکه به شور اومدن و همراه با امام بسیار گریستن.
پس عبدالله فرمود : برادر! من هم به دنبالت میام. رو کرد به سیدالشهدا و عرض کرد: عمو جان! بعد از علی اکبر و قاسم، من نمیتونم بمونم؛ مرخصم کن تا جانم رو فدات کنم و زود به اون ها برسم.
سیدالشهدا اذن نداد.
عبدالله فرمود: عمو! چطور به قامتِ برادرم قاسم کفن پوشوندی و به کمرش شمشیر بستی؟! پس بر سرِ من هم عمامه بگذار و شمشیر به کمرم ببند.
حضرت فرمود: نورِ دیده! اون عمامه و شمشیر برای این بود که خداوندِ عالم برای او شهادت روزی کرده بود و حالا برای شهادتِ تو رخصت نیست.
عبدالله فرمود: عمو! عمامه و شمشیر بستن از تو و از خدا شهادت گرفتن بامن.
پس امام بسیار گریه کرد و عمامه ی برادرش امام حسن رو بر سرِ عبدالله گذاشت و شمشیری به کمرش بست.
پس عبدالله پیشِ مادرش و حضرت زینب صلوات الله علیهما رفت و هر دو جلوی عبدالله رو گرفتن که مبادا به میدان بره، پس عبدالله که این حالت رو دید، سرش رو روی زمینِ کربلا گذاشت و با سوز دل گریه کرد و عرض کرد: خدایا! معلومه که تو عموم حسین رو از همه بیشتر دوست داری؛ خدایا! به حق عموم حسین به من فیضِ شهادت عنایت کن، و طوری شهید بشم که تشنه و زخمی رویِ زمینِ خشک جان دادن رو بیینم.