چندین سال پیش هیئت موجُ الحسین، یه روضه یِ مَشتی و پر برکت از روضه یِ حضرت علی اکبر خوندن.
مردم اسپندِ رویِ آتیش بودن.
بی اغراق واقعا خودشون رو زمین میزدن و گریه میکردن و روضه الحمدلله گرفته بود...
خدا حفظ کنه حاج علی آقایِ انسانی پیرغلام و روضه خوان و شاعرِ سیدالشهدا.
خواست او هم مطلبی بگه.
میکروفن رو گرفت و به مردم گفت آی مردم ناراحت نشیدا! منظوری ندارم! اما روضه یِ علی اکبر رو اونی که جوان داره میفهمه...
یهو این بزرگترا و ریش سفیدا و پدرهایِ مجلس گریستن.
حاج علی آقا گفت شاید جوان دارها هم متوجه نشن! اونی که جوان از دست داده میفهمن...
یه عده انگار جوان از دست داده گریستن.
علی آقا گفت نه! شاید جوان از دست داده هم این روضه رو نفهمه! اونی که جوانش رو کشتن یعنی پدران شهدا، میفهمن...
علی آقا گفت شاید این پدرانِ شهدا هم نفهمن! چون خودشون خونه بودن و جوانش در جبهه شهید شد! بازم یه عده پدرِ شهید بودن که در کنارِ جوانشون میجنگیدن و جوانِ اون ها در کنارشون شهید شد.
علی آقا گفت این ها هم شاید نفهمن!
چرا؟
چون وقتی جوانِ اون ها جلو چشم شون شهید که شد، اومدن زیرِ بغلشون رو گرفتن و بهشون تسلیت گفتن. کسی خوشحالی و هلهله نکرد!
روضه علی اکبر رو هیچکس نمیفهمه!
داغِ علی اکبر، رَمَق از پایِ مادر و پدرش گرفته بود...
پیکرِ علی اکبر رو که به دارُ الحَرب آوردن، خانم جان زینب سلام الله علیها فرمود میدونی پیکرِ علی اکبر برگشته؟
خانم جان اُمّ لیلا سلام الله علیها فرمود از وقتی فریادِ اِستِغاثه و طلبِ کمکِ پسرم رو شنیدم، قوت از زانوانم رفته! میخوام بلند شم اما زمین میخورم...
همه شنیدید که خواهرش زودتر از خودِ سیدالشهدا به علی اکبر رسید. علت داره! وگرنه حسین مردِ جنگیه. چه کسی از او چابک تر؟
اما راوی میگه دیدم حسین از اسب سقوط کرد و محزون زانو به زمین میکشه و حرکت میکنه...
فریادِ استغاثه یِ علی اکبر رَمَق از پایِ حسین برد...
ابوالفرجِ اصفهانیِ سنی مذهب میگه از اخلاقِ علی اکبر این بود که همیشه دورتر از پدرش حسین، دو زانو می نشست و در راه رفتن یک قدم عقب از عموها راه میرفت طوری که گاهی اینقدر در نهایتِ ادب راه میرفت، حضرت عباس سرعتِ راه رفتنش رو کم میکرد تا اکبر به او نزدیک بشه و او دست به گردنِ اکبر می انداخت و او رو پیش میکشید...
ادب! ادب! ادب!
ای خدا ما رو مودبِ در ولایتِ اهل بیت کن!
شهادتِ اکبر بسیار ابوفاضل رو شکست. فضه میگه بعد از شهادتِ اکبر زنانِ حرم میگفتن عباس چه واکنشی داره!
فضه میگه عباس جوری در غمِ اکبر میگریست که اشک به سینه یِ مبارکش میچکید اما منتظرِ اذنِ جهاد بود...
علی اکبر اومد اذنِ جهاد بگیره.
سیدالشهدا فرمود ابتدا برو از مادر
و عمه هایِ خودت وداع کن...
بسیار مادرش ام لیلا سلام الله علیها رو دوست داشت! طوری که میگه علی اکبر تا وقتی که کاروان در حرکت بود، این اَفسارِ شترِ مادرش رو از دستانش خارج نمیکرد و دائم در خدمتِ مادرش بود!
گریه کردنِ در مصائبِ علی اکبر خدایا ما رو به این مقام برسونه تا قدردانِ والدین مون باشیم و بتونیم اون ها رو از خودمون راضی کنیم...
نقل شده در زمانی که مادرش نبود به سیدالشهدا فرمود که مادرم طاقتِ اسارت رو نداره! به عمه زینب، مادرم رو بسپار که مراقبِ او و حالِ او باشه و در غمِ من از او دلجویی کنه...
اومد به محضرِ مادر و عمه ها.
دستِ اون ها و شانه یِ اون ها رو بوسید.
از خانم زینب سلام الله علیها اذنِ جهاد خواست. این زنی که وقتی دو فرزندِ خودش شهید شدن از چادر بیرون نیومد و اون ها رو به میدان فرستاد، به علی اکبر فرمود یَابنَ اَخ! اِرحَم غُربَتَنا! برادرزاده به غریبیِ ما رحم کن!
در جواب به عمه عرض کرد:
نمیتونم ببینم پدرم غریب مونده...
لباس رزم به تن کرد.
به جنابِ فضه امر فرمود کمربندِ فاتحِ بدر و خندق و نهروان، حضرت حیدر کرار رو آوردن و به کمرِ علی اکبر بستن. با پدربزرگ پیوندش محکم بود!
وقتی واردِ میدان شد نقل شده که نعره زد یاحیدرِ کَرّار اَدرِکنی!
عمامه یِ پیامبر رو به سرِ او بستن. اسبِ پیامبر رو براش آوردن.
واردِ میدان که شدن، اون کفتارهایِ پیری که در سپاهِ دشمن بودن و پیامبر رو دیده بودن، گفتن به خدا که پیامبر زنده شده!