eitaa logo
اَشک
19 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
خانم جان نشسته بود اما هرگاه سیدالشهدا که رد میشد، خانم جان به تمامِ قد به احترامِ سیدالشهدا می ایستاد و قیام میکرد! چند مرتبه این اتفاق افتاد... برادرانِ خانم جان بهش گفتن خواهرجان تو بارداری! چه کاریه که با این وضعیت هر بار به احترامِ حسین می ایستی؟ فرمود خیال میکنین که دستِ خودمه؟ تا حسین رو می بینم یه چیزی باعث میشه که به احترامش از جا قیام کنم! حتا در رَحِمِ مادر هم به برادرش احترام میذاشت...
جنابِ سلمان محمدی نقل میکنه بعد از اینکه مولاعلی به خلافت رسید، البته خلیفه که بود! بعد از پس گرفتنِ حقِ غصب شده درسته! طبقِ رسمِ اون روزها، حاکمانِ همسایه یا تحتِ امرِ مولاعلی، برایِ خلیفه هدایایی میفرستن جهتِ تبریکِ جایگاه.
سلطانِ یمن هم برایِ مولاعلی هدایایی فرستاد که به وزیرِ اعظمِ یمن دستورِ اهدایِ هدایا رو داد. وزیر اعظمِ یمن واردِ شهرِ کوفه شد و به خدمتِ مولاعلی رسید.
برایِ مولاعلی یک کلاه خودِ جنگیِ زَر نشان و طلا، زرهِ جنگی و یک سپرِ زینتی آورد و تقدیم کرد. مولاعلی امر کرد که این ها رو به پسرم عباس تقدیم کنید...
به امام حسن و سیدالشهدا امر کرد که این ها رو به عباس برسونید و بر تنِ او بپوشونید و او رو نزدِ من بیارید... امام حسن و سیدالشهدا زره رو به تنِ عباسِ بن علی بستن کلاهخودِ زَر نشان گذاشتن و آقام عباس شمشیر حمایل کرد و سوارِ اسبِ جنگیِ خودش شد... :)
وزیر اعظمِ یمن تا هیبت و عظمت و زیباییِ عباس رو دید مبهوت موند و گفت در عمرم جوانی به این زیبایی ندیدم! آره والله! عباس در زیبایی همتا نداره! در عرب، حجاز به زیبایی مشهوره. در حجاز، قریش! در قریش، بنی هاشم! در بنی هاشم، جایی که امام حسن، حسنی که برخی روزها یه زیراندازی دمِ منزلش میذاشت و می نشست و مردمِ مدینه فقط به تماشایِ او می ایستادن از بس که زیبا بود! در جایی که حسن هست به عباس گفتن قمرِ بنی هاشم! این دیگه ماهِ ماست!
راست میگه! کجا مثلِ شما زیبا پیدا میشه؟ نقل شده که وقتی حکیم بن طُفَیلِ ملعون، با عَمودِ آهنی سرِ مبارکِ حضرت قمر رو شکافت، بعد از عاشورا دیوانه شده بود! توی کوچه هایِ کوفه راه می رفت و مُدام میگفت من سرِ کسی رو شکافتم که صورتش مثلِ ماه بود و بر رویِ پیشانیِ او اثرِ سجده بود...
اما چه بر سرِ این قمر اوردن..؟ عرب یک رسمی داشت که وقتی یک شکارِ دَرَنده و سختی رو به سرانجام میرسوندن، دورِ شکار جمع میشدن و در آنِ واحد به هر طرف از پیکرِ شکار نیزه وارد میکردن و همگی باهم پیکره یِ شکار رو رویِ نیزه در هوا میگرفتن...
نقل شده بعد از قتلِ عباس چنین کاری کردن و جایِ دیگه اومده که سیدالشهدا وقتی سیدالشهدا از علقمه که برمیگشت و حضرتِ عباس رو اونجا تنها گذاشت، به پشتِ سرش نگاه میکرد و میدید که گروه گروه این گله هایِ کفتار می اومدن به عباس یورش می بردن...
نقل کردن که جناب اباالفضل وارد خیمه ای شدن، دیدن که اطفال از شدّت تشنگی این مَشک‌ها رو برداشتن و شکم‌هاشون رو برهنه کرده و به روی خاک‌های نَم‌دار می‌مالیدن! همین‌که حضرت این رو مشاهده کرد فرمودن که نورِ دیدگان این کار رو نکنید! عباس کوهِ غیرت تحمل نداشت اطفال رو اینطور ببینه..
برادرا رو یکی یکی فرستاد و شهید شدن، هرچیزی که داشت رو فدا کرد و حالا نوبتِ خودش بود دیگه این دم دمای آخر غربت و تنهاییِ سیدالشهدا رو که می دید تاب نیورد و رفت پیش برادر و عرض کرد: "يا أخي ، هل من رخصة ؟" آیا اجازه مرخص شدن می دهی ؟ "فبكى الحسين عليه السلام بكاء شديداً حتّى ابتلّت لحيته المباركة بالدموع" پس امام حسین به شدت گریست طوری که اشکِ اون حضرت به محاسنش ریخت. پس فرمود: "يا أخي ، أنت صاحب لوائي ، وإذا مضيت تفرَّق عسكري" ای برادر تو صاحبِ پرچم منی، اگر تو بروی لشکرم از هم متفرق می شود حضرت عباس عرض کرد:" فداك روح أخيك يا سيّدي، قد ضاق صدري وسئمت من الحياة ، وأريد أن أطلب ثأري من هؤلاء المنافقين" جان برادت فدای تو ای آقای من ! سینه ام به تنگ آمده و از زندگی خسته شدم و می خواهم انتقامِ خونم رو از این منافقین بگیرم سیدالشهدا که دید نمیتونه جلوی حضرتِ عباس رو بگیره فرمود: "فاطلب لهؤلاء الأطفال قليلا من الماء" پس لااقل کمی آب برای بچه ها طلب کن.
حضرت عباس مقابل لشکر رفت و آب طلب کرد و دشمنان رو نصیحت کرد و اونها رو از کارشون ترسونید اما فایده ای نداشت ، به عمر سعد فرمود: هذا الحسين ابن بنت رسول الله قد قتلتم أصحابه و أهل بيته و هؤلاء عياله وأولاده عطاشى ، فاسقوهم من الماء قد أحرق الظمأ قلوبهم این حسین پسر دختر رسول خداست که اصحاب و اهل بیتِ او رو کشتید و الان زنها و کودکانش تشنه ان، به اونها آب بدید که از تشنگی جگرشون می سوزه کلامِ آن حضرت در لشریان عمر سعد بطوری اثر کرد که بعضی از اونها گریستن. اما شمر با صدای بلند فریاد زد : ای پسر ابو تراب اگر تمامِ روی زمین پر از آب شود و همه در تحتِ تصرفِ ما باشه یک قطره به شما نخواهیم داد مگر اینکه به بیعتِ یزید راضی بشید. حضرت به خیمه بازگشتن و حرف های لشکر مخافل رو به امام حسین رسوندن. در این هنگام شنید که اطفال ناله می کنن که العطش العطش حضرت عباس سوارِ مرکب شد و نیزه و مشکی برداشت و به سمتِ فرات حرکت کرد.