وزیر اعظمِ یمن تا هیبت و عظمت و زیباییِ عباس رو دید مبهوت موند و گفت در عمرم جوانی به این زیبایی ندیدم!
آره والله!
عباس در زیبایی همتا نداره!
در عرب، حجاز به زیبایی مشهوره.
در حجاز، قریش!
در قریش، بنی هاشم!
در بنی هاشم، جایی که امام حسن، حسنی که برخی روزها یه زیراندازی دمِ منزلش میذاشت و می نشست و مردمِ مدینه فقط به تماشایِ او می ایستادن از بس که زیبا بود! در جایی که حسن هست به عباس گفتن قمرِ بنی هاشم! این دیگه ماهِ ماست!
راست میگه! کجا مثلِ شما زیبا پیدا میشه؟
نقل شده که وقتی حکیم بن طُفَیلِ ملعون، با عَمودِ آهنی سرِ مبارکِ حضرت قمر رو شکافت، بعد از عاشورا دیوانه شده بود!
توی کوچه هایِ کوفه راه می رفت و مُدام میگفت من سرِ کسی رو شکافتم که صورتش مثلِ ماه بود و بر رویِ پیشانیِ او اثرِ سجده بود...
اما چه بر سرِ این قمر اوردن..؟
عرب یک رسمی داشت که وقتی یک شکارِ دَرَنده و سختی رو به سرانجام میرسوندن، دورِ شکار جمع میشدن و در آنِ واحد به هر طرف از پیکرِ شکار نیزه وارد میکردن و همگی باهم پیکره یِ شکار رو رویِ نیزه در هوا میگرفتن...
نقل شده بعد از قتلِ عباس چنین کاری کردن و جایِ دیگه اومده که سیدالشهدا وقتی سیدالشهدا از علقمه که برمیگشت و حضرتِ عباس رو اونجا تنها گذاشت، به پشتِ سرش نگاه میکرد و میدید که گروه گروه این گله هایِ کفتار می اومدن به عباس یورش می بردن...
نقل کردن که جناب اباالفضل وارد خیمه ای شدن، دیدن که اطفال از شدّت تشنگی این مَشکها رو برداشتن و شکمهاشون رو برهنه کرده و به روی خاکهای نَمدار میمالیدن!
همینکه حضرت این رو مشاهده کرد فرمودن که نورِ دیدگان این کار رو نکنید!
عباس کوهِ غیرت تحمل نداشت اطفال رو اینطور ببینه..
برادرا رو یکی یکی فرستاد و شهید شدن، هرچیزی که داشت رو فدا کرد و حالا نوبتِ خودش بود
دیگه این دم دمای آخر غربت و تنهاییِ سیدالشهدا رو که می دید تاب نیورد و رفت پیش برادر و عرض کرد: "يا أخي ، هل من رخصة ؟"
آیا اجازه مرخص شدن می دهی ؟
"فبكى الحسين عليه السلام بكاء شديداً حتّى ابتلّت لحيته المباركة بالدموع"
پس امام حسین به شدت گریست طوری که اشکِ اون حضرت به محاسنش ریخت. پس فرمود:
"يا أخي ، أنت صاحب لوائي ، وإذا مضيت تفرَّق عسكري"
ای برادر تو صاحبِ پرچم منی، اگر تو بروی لشکرم از هم متفرق می شود
حضرت عباس عرض کرد:" فداك روح أخيك يا سيّدي، قد ضاق صدري وسئمت من الحياة ، وأريد أن أطلب ثأري من هؤلاء المنافقين"
جان برادت فدای تو ای آقای من ! سینه ام به تنگ آمده و از زندگی خسته شدم و می خواهم انتقامِ خونم رو از این منافقین بگیرم
سیدالشهدا که دید نمیتونه جلوی حضرتِ عباس رو بگیره فرمود:
"فاطلب لهؤلاء الأطفال قليلا من الماء"
پس لااقل کمی آب برای بچه ها طلب کن.
حضرت عباس مقابل لشکر رفت و آب طلب کرد و دشمنان رو نصیحت کرد و اونها رو از کارشون ترسونید اما فایده ای نداشت ، به عمر سعد فرمود:
هذا الحسين ابن بنت رسول الله قد قتلتم أصحابه و أهل بيته و هؤلاء عياله وأولاده عطاشى ، فاسقوهم من الماء قد أحرق الظمأ قلوبهم
این حسین پسر دختر رسول خداست که اصحاب و اهل بیتِ او رو کشتید و الان زنها و کودکانش تشنه ان، به اونها آب بدید که از تشنگی جگرشون می سوزه
کلامِ آن حضرت در لشریان عمر سعد بطوری اثر کرد که بعضی از اونها گریستن.
اما شمر با صدای بلند فریاد زد : ای پسر ابو تراب اگر تمامِ روی زمین پر از آب شود و همه در تحتِ تصرفِ ما باشه یک قطره به شما نخواهیم داد مگر اینکه به بیعتِ یزید راضی بشید.
حضرت به خیمه بازگشتن و حرف های لشکر مخافل رو به امام حسین رسوندن.
در این هنگام شنید که اطفال ناله می کنن که العطش العطش
حضرت عباس سوارِ مرکب شد و نیزه و مشکی برداشت و به سمتِ فرات حرکت کرد.
از روزی که آب رو بر اهل بیت بستن، یک سپاه جداگانه از سپاهِ عمر بن سعد با حدودِ ۴ هزار تیرانداز، به فرماندهیِ حَجّاج زُبَیدی مامور به این بودن که یه قطره آب از فرات خارج نشه...
حدودِ چهار هزار نفر که فرات رو محافظت می کردن به او حمله کردن و ایشون هشتاد نفر از اون ها رو به قتل رسوند و واردِ فرات شد.
حضرتِ عباس خودش چند روز بود که آب نخورده و سهمیۀ آبش رو هم به بچّه ها داده بود؛ پس دست ها رو زیرِ آب برد و به سمت دهان بالا آورد. می نویسن: «فَذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْنِ (علیه السّلام) فَرَمَی الْمَاءَ»؛
تو مقتل میگن به یادِ تشنگیِ حسین افتاد و آب رو در شریعه ریخت اما من میگم نه
عباس اصلا هیچوقت حسین رو فراموش نکرد که بخواد یادش بیوفته
آب رو برداشت، نزدیکِ دهانش برد که نشون بده ببینید
من میتونستم آب رو بخورم ولی برای حسین اینکارو نکردم، فرزندِ زهرا تشنه باشه و من آب بخورم؟!
مشک رو پر کرد؛ تو ذهنش فقط این بود که باید عجبه کنه، علی اصغر رو دارن دست به دست می کنن، همه منتظرن.
قصدِ رفتن کرد که لشکریان داخل آب به او حمله ور شدن، به سوی اونها حمله می کرد و می خوند:
يا نفسُ من بَعْدِ الحسينِ هوني / وبَعْدَه لا كنتِ أَنْ تكوني
ای نفس من بعد از امام حسین بی ارزش خواهی بود، و مباد که بعد از او زنده بمانی
هَذا الحسينُ واردُ المَنُونِ / وتشربينَ بَارِدَ الْمَعِينِ
این حسین است که تشنه مانده است، و تو می خواهی اب خنک بنوشی
تاللهِ ما هذا فِعَالُ ديني
به خدا قسم این کار از دین نمی باشد
پس مشک رو به شانه راست گذاشت و متوجه خیام شد اما دشمنان راه رو بر او بستن و از هر طرف به او حمله می کردن و حضرت با اونها می جنگید تا اینکه نوفل بن ازرق ضربه ای به دستِ راستِ حضرت زد و اون رو قطع کرد. حضرت مشک رو به شانه ی چپش انداخت و می خوند:
وَاللهِ إن قَطعتُمُوا يَمينِي / إني أحامى أبَدَاً عَن ديني
به خدا قسم اگر دست راستم رو قطع کردید، من دست از حمایتِ دینم بر نمی دارم
حکیم بن طفیل پشتِ نخلی پنهان شد و ضربه ای به دستِ چپ اون حضرت زد و آن رو قطع کرد .
و حضرت می خوند :
یا نفسُ لا تخشي من الكُفَّارِ / وأبشري برحمةِ الجبَّارِ
ای نفس از کفار نترس و به رحمت خداوند تو را بشارت باد
مع النبيِّ السيِّدِ المختارِ / قد قطعوا ببغيِهِمْ يَسَاري
که با پیامبر آقای انتخاب شدگان خواهی بود و آنها از روی ستم دست چپت را قطع کردند
فأَصْلِهِم يا ربِّ حَرَّ النارِ
خدایا آنها را به آتش سوزانت در افکن
بکوب داشت میومد طرفِ خیام، فدایِ سرت که دست ندارم، آب رو دارم میارم حسین جان:)