حضرت عباس مقابل لشکر رفت و آب طلب کرد و دشمنان رو نصیحت کرد و اونها رو از کارشون ترسونید اما فایده ای نداشت ، به عمر سعد فرمود:
هذا الحسين ابن بنت رسول الله قد قتلتم أصحابه و أهل بيته و هؤلاء عياله وأولاده عطاشى ، فاسقوهم من الماء قد أحرق الظمأ قلوبهم
این حسین پسر دختر رسول خداست که اصحاب و اهل بیتِ او رو کشتید و الان زنها و کودکانش تشنه ان، به اونها آب بدید که از تشنگی جگرشون می سوزه
کلامِ آن حضرت در لشریان عمر سعد بطوری اثر کرد که بعضی از اونها گریستن.
اما شمر با صدای بلند فریاد زد : ای پسر ابو تراب اگر تمامِ روی زمین پر از آب شود و همه در تحتِ تصرفِ ما باشه یک قطره به شما نخواهیم داد مگر اینکه به بیعتِ یزید راضی بشید.
حضرت به خیمه بازگشتن و حرف های لشکر مخافل رو به امام حسین رسوندن.
در این هنگام شنید که اطفال ناله می کنن که العطش العطش
حضرت عباس سوارِ مرکب شد و نیزه و مشکی برداشت و به سمتِ فرات حرکت کرد.
از روزی که آب رو بر اهل بیت بستن، یک سپاه جداگانه از سپاهِ عمر بن سعد با حدودِ ۴ هزار تیرانداز، به فرماندهیِ حَجّاج زُبَیدی مامور به این بودن که یه قطره آب از فرات خارج نشه...
حدودِ چهار هزار نفر که فرات رو محافظت می کردن به او حمله کردن و ایشون هشتاد نفر از اون ها رو به قتل رسوند و واردِ فرات شد.
حضرتِ عباس خودش چند روز بود که آب نخورده و سهمیۀ آبش رو هم به بچّه ها داده بود؛ پس دست ها رو زیرِ آب برد و به سمت دهان بالا آورد. می نویسن: «فَذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْنِ (علیه السّلام) فَرَمَی الْمَاءَ»؛
تو مقتل میگن به یادِ تشنگیِ حسین افتاد و آب رو در شریعه ریخت اما من میگم نه
عباس اصلا هیچوقت حسین رو فراموش نکرد که بخواد یادش بیوفته
آب رو برداشت، نزدیکِ دهانش برد که نشون بده ببینید
من میتونستم آب رو بخورم ولی برای حسین اینکارو نکردم، فرزندِ زهرا تشنه باشه و من آب بخورم؟!
مشک رو پر کرد؛ تو ذهنش فقط این بود که باید عجبه کنه، علی اصغر رو دارن دست به دست می کنن، همه منتظرن.
قصدِ رفتن کرد که لشکریان داخل آب به او حمله ور شدن، به سوی اونها حمله می کرد و می خوند:
يا نفسُ من بَعْدِ الحسينِ هوني / وبَعْدَه لا كنتِ أَنْ تكوني
ای نفس من بعد از امام حسین بی ارزش خواهی بود، و مباد که بعد از او زنده بمانی
هَذا الحسينُ واردُ المَنُونِ / وتشربينَ بَارِدَ الْمَعِينِ
این حسین است که تشنه مانده است، و تو می خواهی اب خنک بنوشی
تاللهِ ما هذا فِعَالُ ديني
به خدا قسم این کار از دین نمی باشد
پس مشک رو به شانه راست گذاشت و متوجه خیام شد اما دشمنان راه رو بر او بستن و از هر طرف به او حمله می کردن و حضرت با اونها می جنگید تا اینکه نوفل بن ازرق ضربه ای به دستِ راستِ حضرت زد و اون رو قطع کرد. حضرت مشک رو به شانه ی چپش انداخت و می خوند:
وَاللهِ إن قَطعتُمُوا يَمينِي / إني أحامى أبَدَاً عَن ديني
به خدا قسم اگر دست راستم رو قطع کردید، من دست از حمایتِ دینم بر نمی دارم
حکیم بن طفیل پشتِ نخلی پنهان شد و ضربه ای به دستِ چپ اون حضرت زد و آن رو قطع کرد .
و حضرت می خوند :
یا نفسُ لا تخشي من الكُفَّارِ / وأبشري برحمةِ الجبَّارِ
ای نفس از کفار نترس و به رحمت خداوند تو را بشارت باد
مع النبيِّ السيِّدِ المختارِ / قد قطعوا ببغيِهِمْ يَسَاري
که با پیامبر آقای انتخاب شدگان خواهی بود و آنها از روی ستم دست چپت را قطع کردند
فأَصْلِهِم يا ربِّ حَرَّ النارِ
خدایا آنها را به آتش سوزانت در افکن
بکوب داشت میومد طرفِ خیام، فدایِ سرت که دست ندارم، آب رو دارم میارم حسین جان:)
مشک رو به دندون گرفت
حرومزاده دستور داده بود که اگه خواستید مَشکی رو هدف بگیرید حتما پایینِ مَشک رو هدف بگیرید!
چرا؟
چون اگه به بالایِ مشک میزد بازم مقداری آب، کفِ مشک باقی می موند ولی اگه پایینِ مشک رو میزد دیگه مشک از پایین تخلیه میشد و همون اندک آب هم از دست میرفت...
همینجا بود
فَجاءَ سَهمٌ أخَر فَأصابَ القِربَة وَ أریقُ ماؤها
پناه می بریم به خدا از اون لحظه ای که فَوَقَفَ العَبّاس مُتَحَيراً
تیر که به مشک خورد دیگه انگیزه ی حرکت نداشت.
و نَظَرَ إلی النِسوان نَظرَ آیِسٍ.
پس مأیوسانه به طرفِ اهلِ حرم با دل پر همّ و غمّ نگاه میکرد و آهِ حسرت میکشید
وَ جَاء سَهمٌ فَأصابَ صَدرَه
پس تیری آمد و بر سینه ی عباس نشست
دیگه خیلی از نکاتِ مقتلِ ابوفاضل رو هممون شنیدیم فقط یکم میخوام بیشتر شرحش بدم
۴ هزار نفر اگه به جایی تیر بندازن و به یک نقطه نشانه برن، تصور کن مثلا فقط ۷۰ تیر به هدف اصابت کنه، چه بر سرِ او میاد؟
الهی که دروغه ولی نوشتن پیکرِ ابوفاضل مثلِ گُلی شده بود که اطرافش رو خار پر کرده باشه از بس که به او تیراندازی کردن...
و سَهمٌ أخَر فَأصابَ عَینَه
تیرِ دیگری آمد و بر چشمش نشست
این تیرِ حرمله بود
تیرها اصابت کردن اما تیرِ حرمله خیلی گلوگیر شد چون دید رو از اقا گرفت
نقل شده حضرت چون دست نداشت، خم شد و تیر رو بینِ زانو ها قرار داد تا تیر رو از چشم بیرون بیاره. اما در همین حال که خم شده بود، ظالمی با عمودِ آهنین بر فرقِ سرِ عباس زد و در اینجا حضرت از اسب به زمین افتاد و ندا زد: يا أخاه أدرِك أخاكَ
همه در تصورات مون هست که حکیم یک ضرب وارد کرده اما مقتل میگه حکیم چندین ضربه به فَرقِ ابوفاضل وارد کرد و تا پیشانیِ ابوفاضل رو شکافته بود...