حکیم بن طفیل پشتِ نخلی پنهان شد و ضربه ای به دستِ چپ اون حضرت زد و آن رو قطع کرد .
و حضرت می خوند :
یا نفسُ لا تخشي من الكُفَّارِ / وأبشري برحمةِ الجبَّارِ
ای نفس از کفار نترس و به رحمت خداوند تو را بشارت باد
مع النبيِّ السيِّدِ المختارِ / قد قطعوا ببغيِهِمْ يَسَاري
که با پیامبر آقای انتخاب شدگان خواهی بود و آنها از روی ستم دست چپت را قطع کردند
فأَصْلِهِم يا ربِّ حَرَّ النارِ
خدایا آنها را به آتش سوزانت در افکن
بکوب داشت میومد طرفِ خیام، فدایِ سرت که دست ندارم، آب رو دارم میارم حسین جان:)
مشک رو به دندون گرفت
حرومزاده دستور داده بود که اگه خواستید مَشکی رو هدف بگیرید حتما پایینِ مَشک رو هدف بگیرید!
چرا؟
چون اگه به بالایِ مشک میزد بازم مقداری آب، کفِ مشک باقی می موند ولی اگه پایینِ مشک رو میزد دیگه مشک از پایین تخلیه میشد و همون اندک آب هم از دست میرفت...
همینجا بود
فَجاءَ سَهمٌ أخَر فَأصابَ القِربَة وَ أریقُ ماؤها
پناه می بریم به خدا از اون لحظه ای که فَوَقَفَ العَبّاس مُتَحَيراً
تیر که به مشک خورد دیگه انگیزه ی حرکت نداشت.
و نَظَرَ إلی النِسوان نَظرَ آیِسٍ.
پس مأیوسانه به طرفِ اهلِ حرم با دل پر همّ و غمّ نگاه میکرد و آهِ حسرت میکشید
وَ جَاء سَهمٌ فَأصابَ صَدرَه
پس تیری آمد و بر سینه ی عباس نشست
دیگه خیلی از نکاتِ مقتلِ ابوفاضل رو هممون شنیدیم فقط یکم میخوام بیشتر شرحش بدم
۴ هزار نفر اگه به جایی تیر بندازن و به یک نقطه نشانه برن، تصور کن مثلا فقط ۷۰ تیر به هدف اصابت کنه، چه بر سرِ او میاد؟
الهی که دروغه ولی نوشتن پیکرِ ابوفاضل مثلِ گُلی شده بود که اطرافش رو خار پر کرده باشه از بس که به او تیراندازی کردن...
و سَهمٌ أخَر فَأصابَ عَینَه
تیرِ دیگری آمد و بر چشمش نشست
این تیرِ حرمله بود
تیرها اصابت کردن اما تیرِ حرمله خیلی گلوگیر شد چون دید رو از اقا گرفت
نقل شده حضرت چون دست نداشت، خم شد و تیر رو بینِ زانو ها قرار داد تا تیر رو از چشم بیرون بیاره. اما در همین حال که خم شده بود، ظالمی با عمودِ آهنین بر فرقِ سرِ عباس زد و در اینجا حضرت از اسب به زمین افتاد و ندا زد: يا أخاه أدرِك أخاكَ
همه در تصورات مون هست که حکیم یک ضرب وارد کرده اما مقتل میگه حکیم چندین ضربه به فَرقِ ابوفاضل وارد کرد و تا پیشانیِ ابوفاضل رو شکافته بود...
هرجا شهیدی سیدالشهدا رو صدا میزد ایشون مث باز شکاری می رفتن که لحظات آخر سرش رو به دامن بگیره، اما اینجا دیگه امام اصلا عجله نداشت، بلکه اصلا نمیخواست ببینه و باور کنه
آقا ندوید، آقا با اسب نرفت، دیده آقا داره پیاده راه میره
آرام آرام
در اثنای راه دستهای برادرش رو در میانِ خاکوخون مشاهده میکرد،
و أخَذَ یمینَه و شِمالَه و جَعَلَ یَشُمُّهُما و یَبْکِی.
هم میشد و دست راست و چپ برادرش رو بر می داشت، میبوئید و میگریست.
تا وقتی که سیدالشهدا به حضرت برسه حضرت رو دوره کرده بودن، غارت می کردن و زخم می زدن
اونجایی که حضرت عباس تنها و زیرِ آفتاب رو خاک دراز کشیده بود و توانِ حرکت نداشت، حتما داشت به خیمه ها فکر می کرد
نوستن که حضرتِ عباس نمی تونست ببینه
به یک چشمش تیر زده بودن و در دیگری خون خشک شده بود
و دستی نداشت که خونِ رویِ چشمش رو پاک کنه
لحظاتِ آخر فقط روحی در تنش مونده بود که صدایِ پایِ شخصی رو کنارِ سرش حس کرد
فرمود این کسی که کنارِ سرم نشسته کیه؟
اون مرد گفت چرا؟
گفت ای که بالای سرم نشستی، تو رو به هرکس که عبادتش می کنی قسم میدم، که من از تو طلبی دارم
مرد گفت چیه؟
گفت دقایقی به من مهلت بده و بعد هرکار دوست داشتی انجام بده
مرد پرسید به چه کارت میاد؟تو که تهش میمیری؟
حضرت فرمود میخوام برادرم بیاد تا باهاش وداع کنم و او با من وداع کنه
من اون رو بو کنم و او من رو بو کنه
و هم رو در آغوش بگیریم
سیدالشهدا که به حضرتِ عباس رسیدن و اون حالت رو مشاهده کردن بشدت گریستن و فرمون:
کسروا بقتلک ظَهْرَ سِبْطِ محمّد
و بکسره انکسرتْ قُوَی الاسلام
یعنی شکستند به کشتن تو ای عباس، پشت سبطِ پیغمبر رو و به شکستنِ پشتِ او قوت اسلام شکست.
سیدالشهدا گفت: برادر
این منم، برادرت، پسرِ پدرت
حضرتِ عباس پرسید: این حسینه که پیشِ منه؟
سیدالشهدا گفت بله
حضرت عرض کرد به من نزدیک شو، به من نزدیک شو برادر
نقله که سیدالشهدا دید برادرش عباس هی داره بازویِ بریدش رو به زمین میکشه. متوجه شد ابوفاضل میخواد به احترامِ او خودش رو جمع کنه و بر زمین نباشه...
سیدالشهدا دید مشک با تیر به بدنِ ابوفاضل دوخته شده و یه نقل هست میگه تیراندازانِ دشمن با پیکرِ ابوفاضل تمرینِ تیراندازی میکردن...