و سَهمٌ أخَر فَأصابَ عَینَه
تیرِ دیگری آمد و بر چشمش نشست
این تیرِ حرمله بود
تیرها اصابت کردن اما تیرِ حرمله خیلی گلوگیر شد چون دید رو از اقا گرفت
نقل شده حضرت چون دست نداشت، خم شد و تیر رو بینِ زانو ها قرار داد تا تیر رو از چشم بیرون بیاره. اما در همین حال که خم شده بود، ظالمی با عمودِ آهنین بر فرقِ سرِ عباس زد و در اینجا حضرت از اسب به زمین افتاد و ندا زد: يا أخاه أدرِك أخاكَ
همه در تصورات مون هست که حکیم یک ضرب وارد کرده اما مقتل میگه حکیم چندین ضربه به فَرقِ ابوفاضل وارد کرد و تا پیشانیِ ابوفاضل رو شکافته بود...
هرجا شهیدی سیدالشهدا رو صدا میزد ایشون مث باز شکاری می رفتن که لحظات آخر سرش رو به دامن بگیره، اما اینجا دیگه امام اصلا عجله نداشت، بلکه اصلا نمیخواست ببینه و باور کنه
آقا ندوید، آقا با اسب نرفت، دیده آقا داره پیاده راه میره
آرام آرام
در اثنای راه دستهای برادرش رو در میانِ خاکوخون مشاهده میکرد،
و أخَذَ یمینَه و شِمالَه و جَعَلَ یَشُمُّهُما و یَبْکِی.
هم میشد و دست راست و چپ برادرش رو بر می داشت، میبوئید و میگریست.
تا وقتی که سیدالشهدا به حضرت برسه حضرت رو دوره کرده بودن، غارت می کردن و زخم می زدن
اونجایی که حضرت عباس تنها و زیرِ آفتاب رو خاک دراز کشیده بود و توانِ حرکت نداشت، حتما داشت به خیمه ها فکر می کرد
نوستن که حضرتِ عباس نمی تونست ببینه
به یک چشمش تیر زده بودن و در دیگری خون خشک شده بود
و دستی نداشت که خونِ رویِ چشمش رو پاک کنه
لحظاتِ آخر فقط روحی در تنش مونده بود که صدایِ پایِ شخصی رو کنارِ سرش حس کرد
فرمود این کسی که کنارِ سرم نشسته کیه؟
اون مرد گفت چرا؟
گفت ای که بالای سرم نشستی، تو رو به هرکس که عبادتش می کنی قسم میدم، که من از تو طلبی دارم
مرد گفت چیه؟
گفت دقایقی به من مهلت بده و بعد هرکار دوست داشتی انجام بده
مرد پرسید به چه کارت میاد؟تو که تهش میمیری؟
حضرت فرمود میخوام برادرم بیاد تا باهاش وداع کنم و او با من وداع کنه
من اون رو بو کنم و او من رو بو کنه
و هم رو در آغوش بگیریم
سیدالشهدا که به حضرتِ عباس رسیدن و اون حالت رو مشاهده کردن بشدت گریستن و فرمون:
کسروا بقتلک ظَهْرَ سِبْطِ محمّد
و بکسره انکسرتْ قُوَی الاسلام
یعنی شکستند به کشتن تو ای عباس، پشت سبطِ پیغمبر رو و به شکستنِ پشتِ او قوت اسلام شکست.
سیدالشهدا گفت: برادر
این منم، برادرت، پسرِ پدرت
حضرتِ عباس پرسید: این حسینه که پیشِ منه؟
سیدالشهدا گفت بله
حضرت عرض کرد به من نزدیک شو، به من نزدیک شو برادر
نقله که سیدالشهدا دید برادرش عباس هی داره بازویِ بریدش رو به زمین میکشه. متوجه شد ابوفاضل میخواد به احترامِ او خودش رو جمع کنه و بر زمین نباشه...
سیدالشهدا دید مشک با تیر به بدنِ ابوفاضل دوخته شده و یه نقل هست میگه تیراندازانِ دشمن با پیکرِ ابوفاضل تمرینِ تیراندازی میکردن...
تیر هارو دونه دونه از تنِ برادرش خارج کرد و صورت به صورتِ برادرش گذاشت
میگن امام حسین سرِ حضرتِ عباس رو از خاک برداشت و بر زانوی مبارکش گذاشت
حضرتِ عباس وقتی سرش رک در آغوشِ برادرش دید، سرِ خود رو آهسته برداشت بر خاک کشید و رو زمین گذاشت، امام حسین فرمود: ای برادر! چرا اینکارو کردی؟
عرض کرد: ای برادر! الان تو سرِ من رو به دامن میگیری اما وقتی که تو بر خاک افتادی، کسی نیست که سرِ تو رو بر دامن بگیره..
در همین لحظات صدایِ ملکوتیِ قمرالله قطع شد و سیدالشهدا زار زار گریست و دشمن متوجه شد حسین برادرش رو از دست داده...
کف و هِلهِله کردن طوری که امام محمدِ باقر مضمونا فرمود ما با هلهله یِ دشمن فهمیدیم عمویِ ما شهید شده...
بنا بر وصیتِ خودِ حضرت عباس و خجالتشون از اینکه آبی برایِ اهلِ حرم نبردن، از سیدالشهدا خواستن که ایشون رو به خیمه ها نبرن
سیدالشهدا هی چند قدم میرفت و برمیگشت و پیکرِ ابوفاضل رو میدید، وقتی برمیگشت مقتل میگه جوری سیدالشهدا میگریست که با پشتِ آستینش اشکش رو پاک میکرد و پیکرِ ابوفاضل اسیرِ کفتارها شده بود و گروه گروه به این پیکر حمله و غارت میکردند...