چه بلایی سرِ تنت اوردن آقا
اما فقط تن بود مگه؟
سیدالشهدا در نفسِ آخرش گریه می کرد و در اون حال میگفت: أبكي إِلَيْكَ يَا رَبِّ مَكْرُوباً.
خدایا با قلبی پر از غم پیشِ تو گریه میکنم!
فدای اون قلب پر از درد که برای سه دلیل بود.
سيد الشهدا روز عاشورا تحمل اون همه زحمت رو کرد برای سه چیز یکی اینکه بدنِ مبارکش برهنه و عریان در اون بیابون نمونه.
دوم اینکه شهدا از هم دور نباشن و سرهاشون از بدن جدا نشه.
سوم اینکه تمام اون زحمات رو متحمل شد برای اینکه زنان حرم محفوظ بمونن.
اما اخر کار دید نه خودش عریان نیست و نه سر ها از تن جدا نشده و نه اهل حرم درامانن برای همین از شدت غم می گریست
اما مقتلِ ساربان
از سعید بن مسیب روایت شده که :
بعد از شهادت سیدالشهدا وقت حج بود و بعد از اون خدمت امام سجاد رسیدم و عرض کردم فداتون بشم وقت حج نزدیکه.
حضرت فرمود: حالت که قصد حج داری برو و حج خودت رو به جا بیار.
به مکه رفتم، یه روز در طواف کعبه مردی رو دیدم که دست هاش بریده شده بود و روش مثل شب تاریک بود.
در اون حال به پرده کعبه چسبیده بود و میگفت: ﴿ اللَّهُمَّ رَبَّ هَذَا الْبَیْتِ الْحَرَامِ﴾، خدایا گناه منو ببخش درحالی که میدونم منو نمی بخشی هر چند اهالی آسمانها و زمین و هرکه در اون هاست منو شفاعت کنه
میگه تزدیکش شدیم و دلیل این مایوس بودنش رو پرسیدیم و گفتیم مگه تو کی هستی؟
اون مرد گریه کرد و گفت: ای مردم! من به خودم و گناهم آشنا تر از دیگرانم.
گفتیم حقیقت رو بگو تا بدونیم.
گفت ای مردم! من وقتی حضرت ابی عبد اللّه از مدینه به عراق مسافرت کرد ساربانش بودم. هروقت میخواست برای نماز وضو بگیره سراویلش (نوعی ساقِ پا بند) پیش من میگذاشت و من میدیدم بندِ اون سراویل از زیبایی و و تلألؤ و درخشش چشمها رو خیره میکنه. آرزو میکردم که مال من باشه.
تا این که به کربلا رسیدیم. در روز عاشورا امام و همه ی اصحاب و یارانش به شهادت
رسیدن و من خودم رو در گوشه ای پنهان کردم تا این که شب شد. وقتی تاریکی همه جا رو فرا گرفت از مخفی گاه بیرون اومدم و خودم رو نزدیک قتلگاه شهدا رسوندم. اون جا همه نور و روشنایی بود مثل روز.
دیدم که همه ی بدنهای مطهر و مقدس غرق در خون هستن. در این هنگام وسوسه بر من چیره شد با خودم گفتم در بین این اجساد، پیکر سید الشهدا رو پیدا کنم تا بند اون سراویل رو بیرون بیارم. یک به یک شهدا رو نگاه کردم تا این که به بدن مقدس و مطهر حسین رسیدم.
دیدم بدنیه که سر نداره و به روی افتاده و از نورش تمام عالم روشن بود امّا به خاک و خون غلتیده و بادها بر او میوزید.
دیدم در اون جا قطعه ای از شمشیر افتاده اون رو برداشتم و شروع به قطع کردنِ دست کردم. با اون قطعه شمشیر اون قدر مالیدم تا دستِ راست رو جدا کردم.
دست بردم برای باز کردن سراویل دیدم که با دست چپ اون رو گرفت. باز با اون تکه شمشیر دست چپ رو جدا کردم.
وقتی دست بردم که بند رو بگیرم ناگاه دیدم آسمان و زمین به لرزه و تلاطم در اومد و حرکت اونها رو دیدم.
در اون هنگام صدای صیحه و گریه ای رو شنیدم که میگفت:
وای ای فرزندم! وای ای پسرم! وای ای مقتولم! ای ذبح شده! ای حسينم!
ای حسین تو رو کشتن و نشناختن و از آب منع کردن.
از ترس نزدیک بود هلاک بشم پس خودم رو به داخل گودی انداختم.
دیدم که آنها سه مرد و یک زن هستن اما گروه زیادی اطراف اون ایستاده ان. زمین از صدای مردم و ملائک پر شد. یکی از اون سه مرد نزدیک شد و گفت:
ای فرزندم! یا پسرم! حسینِ من جدت و پدرت و مادرت و برادرت فدای تو بشن.
دیدم حضرت سید الشهدا علیه السلام نشست و سر مبارک به بدن ملحق شد و گفت:
لبیک یا جداه! یا رسول اللّه! و یا ابتاه یا امیر المؤمنین و یا اماه یا فاطمه الزهرا و يا اخا المقتول بالسم عليكم منى السلام.
لبیک ای جدم ای پیامبر خدا ، و ای پدرم امیر المومنین، و ای مادرم فاطمه زهرا، و ای برادرم که با سمّ کشته شدی، سلام من به همگی شما باد.
بعد امام حسین شروع به گریه کرد و گفت: یا جداه! به خدا قسم! مردانِ ما رو کشتن و زنانِ ما رو غارت و تاراج کردن! و اللّه بزرگان، و کودکانِ ما رو ذبح کردن. یا جدّاه! و اللّه! بسیار دشواره که ما رو اینطور ببینی که کفّار بر سر اهل بیت و عترتِ تو چه بلایی اوردن...