eitaa logo
اَشک
18 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
هویّتم‌همه‌ازاوست بنده‌ راچه‌نشانی... غلاٰم‌خانه‌ی‌مولاشناسنامه‌ندارد... . کپی؟حلالت کانال اصلی؛ https://eitaa.com/Mah_Fan
مشاهده در ایتا
دانلود
یه نقل هست میگه قبل از سوار شدن، سیدالشهدا به جنابِ فضه امر کرد شما برو سوار شو ببین محمل راحته؟ مهیاست برایِ سوار شدنِ خواهرم؟ فضه رفت و دید راحته. عرض کرد آقا کَژاوه راحته. سیدالشهدا خیالش راحت نشد! خودش هم رفت و سوار شد تا ببینه جایِ راحتیه یا نه... دید بله محمل مهیاست.
وقتی عمه جان سوارِ بر محمل شد، یه دخترِ خردسالی دستِ سیدالشهدا رو گرفت و فرمود پدرجان من میخوام در مَحملِ عمه ام سوار بشم و با او باشم! سیدالشهدا او رو در آغوش گرفت و در مَحملِ عمه جان سوار کرد...
راوی پرسید مَن هذهِ الکَبیره؟ این زنِ بزرگوار کی بود؟ بهش گفتن زینب بنت امیرالمومنین! پرسید مَن هذهِ الصَّغیره؟ این بچه کی بود؟ گفتن رقیه بنتُ الحُسَین!
شتر و محملِ حضرت زینب سلام الله علیها در حرکته و در یک طرفِ محمل شخصِ سیدالشهدا و در طرفِ دیگه حضرت قمر بنی هاشم! امام و حجتِ خدا در خدمتگزاریِ حضرتِ زینب خودش شخصا اقدام میکنه و کار رو حتا به محارم هم نمیسپاره! خودش در خدمتِ خواهرشه...
رویِ درهایِ قدیمی دیدید یه میله یِ کوچکی وصل بود و باهاش در میزدن تا صاحب خونه بفهمه کسی پشتِ دره؟ بر محملِ حضرت زینب هم همچین چیزی بود که هر وقت کار داشت، حتا صدایِ او هم بلند نشه و اینطور اطلاع میداد که کاری دارم...
وقتی زنگِ صدایِ محملِ او رو میشنیدن، شخصِ قمر بنی هاشم میرفت کنارِ محمل و میگفت بله دخترِ امیرالمومنین؟ هم قمر بنی هاشم، هم حضرت علی اکبر، نمیگفتن خواهرم، عمه جان! شاهدُختِ ولیُ الله رو بنت امیرالمومنین صدا میزدن...
حضرت زینب میفرمود عباس جان رقیه میخواد علی اصغر رو ببینه! او رو از مادرش بگیر و به اینجا بیار... حضرت فضه علی اصغر رو از حضرت رُباب سلام الله علیها میگرفت و به حضرت عباس می سپرد...
ای جونم به تو یاقمر که اَلحق خدایِ اَدَبت اُمِّ بَنین است! نوشتن حضرت عباس هم سپرش رو بالایِ سرِ علی اصغر حائل میکرد تا سایه ای باشه بر صورتِ این کودکِ شش ماهه...
کمی میگذشت، دوباره خانم جان عباسش رو صدا میزد و میفرمود عباسم این کودک رو به مادرش برسون که او رو شیر بده که گرسنه ست...
بینِ راه ابوفاضل این کودک رو هی می بوسید. قاسم خودش رو به عمو میرسوند و او هم علی اصغر رو به آغوش میگرفت. حضرت علی اکبر هم همچنین...
به همین وضع رسیدن به کربلا. سیدالشهدا تا خیمه یِ خواهرش رو بنا کرد، امر فرمود محملِ خواهرم رو بیارید! سریع دوباره بنی هاشم و محارم جمع شدن و کوچه باز کردن.
موذنِ سیدالشهدا جنابِ حَجاج بن مَسروق تا دید شاهدختِ امیرالمومنین قصدِ پیاده شدن داره فریاد زد اَیُّهَا الِکرام! آی اصحاب! غُضّوا اَبصارَکُم! چشماتون رو ببندید! وَ نَکِّسوا رُئوسَکُم!و سرهاتون رو پایین بندازید! فَهذهِ بِنتُ امیرالمومنین! شاهدُختِ علی میخواد پیاده بشه! چشم ها رو ببندید!