🔺 بسیاری از پرخاشگریهای زن و شوهر به دلیل تفکر باید و نباید است.
گاه همسران نسبت به یکدیگر انتظار بیش از حد دارند،
و به این فکر میکنند که
همسرم باید اینکار را انجام دهد و نباید اینکار را انجام دهد.❌
🔺تفکر باید و نباید را به
👈 "بهتر بود و بهتر نبود" 👏
تبدیل کنید.
🔺 در طول هفته این تفکر باید و نباید را نسبت به همسرتان بشناسید و آن را بنویسید و به تفکر بهتر بود و بهتر نبود تبدیل کنید.👏
🍃 وقتی از همسر علامه طباطبایی(ره) پرسیدند؛
که آیا علامه در منزل عصبانی هم میشدند؟ گفتند؛
اوج عصبانیت علامه این بود که در کمال آرامش میفرمود؛
اگر این کار میشد بهتر بود یا اگر این کار نمیشد بهتر بود.👌
🔺وقتی به باید و نباید ها فکر می کنیم
سطح توقعمان از همسرمان بالا می رود.
همین امر باعث شکل گرفتن خشم می شود.
👌بهتر است درباره انچه که گذشته، ذهنمان را درگیر نکنیم.
چون با خشمی که شکل می گیرد، امروز و آینده را تحت شعاع قرار می دهیم.
🔺دیروز که گذشت ، هرگز از او یاد نکن👌
امروز را به زیباترین شکل بسازید
تا
فردای بهتر رقم بخورد👌
#دلبرانه😍💞
؏شق چون ڪھنھ شَوَد
مَحـو نگـࢪدد بھ فــِـــراق..😉❤️
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹۷)
#تینا
#قسمت_۱۹۷
برگشتم و اطرافم را با دقت نگاه کردم. ساحل و سینا دست در گردن یکدیگر، لابه لای درخت ها قدم می زدند. لبخندی روی لبانم نقش بست. دوباره دقت کردم، حتما منظور ریحانه چیز دیگری است. مادرم با مرضیه خانم، صحبت می کرد. ریحانه و خانم محمدی، مشغول توپ بازی بودند. چه چیزی عجیب بود؟
پچ پچ کردنِ های رویا خانم و پروین خانم، که سر نزدیک برده بودند و آرام در گوش هم نجوا می کردند. زیاد توجه ام جلب نشد و منظور ریحانه را نفهمیدم. پوفی گفتم و دستانم را بغل کردم و کنارشان رفتم:
-ریحانه، منظورت را نفهمیدم؟
توپ را از هوا گرفت و ایستاد:
-از بس خنگی! همه اش وایسادی یه گوشه رفتی تو لاک خودت. یه کم هم به اطرافیانت دقت کن.
اصلا حواست نیست دور و برت چی داره می گذره.
-واه، خب دقت کردم. چیز عجیبی ندیدم.
خانم محمدی نزدیک شد:
-چی می گید شما دخترا؟ به چی باید دقت کرد؟
-نمی دونم خانم، از ریحانه بپرسید. والا.
ریحانه خندید:
-خبرهای خوبی در راهه. مامانم تصمیم گرفته که داداشم رو داماد کنه.
خانم محمدی کف زد:
-آفرین به مامانت. چقدر خوب یه عروسی هم افتادیم. حالا عروس خوشبخت کیه؟
ریحانه با چشم و ابرو اشاره کرد:
-خودتون ببینید.
رد نگاهش را گرفتیم و به رویا خانم و مادرش رسیدیم.
وای که چقدر به قول ریحانه خنگ بودم. از بس بی توجه ام. تازه یاد ساحل افتادم.
با صدای بلند گفتم:
-وای، یعنی ساحل و امیر.....
۱۹۸)
دستم را روی دهانم گذاشتم تا صدای فریادم بلند نشود. ریحانه با تشر گفت:
-کوفت، فعلا خبری نیست، تازه دارند صحبت می کنند.
بعد لبخند زد:
- دعا کنید درست بشه. خودم یه شیرینی توپ بهتون می دم. راستش از همون بار اول که مامانم ساحل رو دید مهرش به دلش افتاد. همون شب حرفش رو پیش کشید. امیر هم که انگار یه نظر دیده بودش، بدش نیومد. خلاصه از اون شب حرف ساحل و خانم بودنش، توی خونه مونه.
آهی کشید و گفت:
-وای یعنی می شه؟
دستم را به پشتش زدم:
-خب بابا، ندید پدید، فوری خواهر ما رو صاحب شدند.
-بد بخت، از خدات باشه با ما فامیل بشی. داداش دست گلم دامادتون بشه.
دستم را بالا بردم که جیغ زد و فرار کرد و به دنبالش افتادم. خانم محمدی می خندید و تماشایمان می کرد. می دویدیم و می خندیدیم.
بالاخره روی زمین افتاد و با صدای بلند خندید.
رسیدم و کنارش نشستم. دستش را دراز کرد. گرفتم و بلند شد نشست. دست به گردنم انداخت. از زور خنده، نفسش بند آمده بود. پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم و از ته دل خندیدم.
تمام غم های چند لحظه پیشم را فراموش کردم.
خیلی وقت بود که چنین هیجانی نداشتم.
یعنی زندگی زیبایی هم دارد؟ این بار از شادی و هیجان، اشکم چکید.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
۱۹۸)
#تینا
#قسمت_۱۹۸
دستم را روی دهانم گذاشتم تا صدای فریادم بلند نشود. ریحانه با تشر گفت:
-کوفت، فعلا خبری نیست، تازه دارند صحبت می کنند.
بعد لبخند زد:
- دعا کنید درست بشه. خودم یه شیرینی توپ بهتون می دم. راستش از همون بار اول که مامانم ساحل رو دید مهرش به دلش افتاد. همون شب حرفش رو پیش کشید. امیر هم که انگار یه نظر دیده بودش، بدش نیومد. خلاصه از اون شب حرف ساحل و خانم بودنش، توی خونه مونه.
آهی کشید و گفت:
-وای یعنی می شه؟
دستم را به پشتش زدم:
-خب بابا، ندید پدید، فوری خواهر ما رو صاحب شدند.
-بد بخت، از خدات باشه با ما فامیل بشی. داداش دست گلم دامادتون بشه.
دستم را بالا بردم که جیغ زد و فرار کرد و به دنبالش افتادم. خانم محمدی می خندید و تماشایمان می کرد. می دویدیم و می خندیدیم.
بالاخره روی زمین افتاد و با صدای بلند خندید.
رسیدم و کنارش نشستم. دستش را دراز کرد. گرفتم و بلند شد نشست. دست به گردنم انداخت. از زور خنده، نفسش بند آمده بود. پیشانی ام را به پیشانی اش چسباندم و از ته دل خندیدم.
تمام غم های چند لحظه پیشم را فراموش کردم.
خیلی وقت بود که چنین هیجانی نداشتم.
یعنی زندگی زیبایی هم دارد؟ این بار از شادی و هیجان، اشکم چکید.
🖋نویسنده (فرجام پور)
⛔️کپی و فروارد حرام❌
http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
#نظر_شما
#مشاوره_تلفنی
سلام وقت شما بخیر
با تشکر از رهنمودهای مشاور عزیز، استادفرجام پور گرامی 🙏🌺
مشاوره جهت ازدواج بود ، که از سه جهت استاد بزرگوار بررسی کردن احتمالات رو ومشاوره دادن
وتشخیص داده شد عواقب رو و خطرات احتمالی گوشزد داده شد، همچنین راهکار مناسب جهت برخورد با این مسأله
که آسیب کمتری ببینند طرفین
توفیقات این استاد عزیزروزافزون آن شاالله☺️🌹🤲
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
خدا را شکر، هر چه هست لطف خداست🌺
ای دی منشی جهت هماهنگی مشاوره👇
@asheqemola